شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 

     

نام کوچکم شهداده ست....
یک نام ناب ....کمیاب ....نادر....
نامی که از هر چند هزار نفر فقط یکی این نام را دارد.
نام اصلی ام هم ,خاص است و کم...اسم شناسنامه ایم را میگم.
بچه که بودم تفاوتی برایم نداشت....چه صدایم می زنند....شهداد ....شهداده تا زمان مدرسه که دانستم نام دیگری هم دارم....یک اسم رسمی و شناسنامه ای....در هر حال باز برایم فرقی نداشت.
یه کوچولو که بزرگ شدم ....کلاس چهارم, پنجم دبستان ,برایم شنیدن نامم از زبان معلم برای حضور و غیاب و یا درس پرسیدن سنگین بود....کمی که بزرگترشدم ,دوره راهنمایی و دبیرستان اسمم را اصلا دوست نداشتم که هیچ ، از شنیدنش خجالت هم می کشیدم....فکر میکردم برای خانوم بزرگها خوبه , نه برای من....
همیشه دلم می خواست در مدرسه , به نام دیگه ای صدایم می زدند....
تا جایی که تصمیم گرفتم نامم را عوض کنم ....سال چهارم دبیرستان بودم....
پدرم از شنیدن تصمیمم عصبانی شد .....بدجوری.
آخه اسمم , یادآور نام مادرش بود....بله....درسته.....نام من نام مادربزرگم بود....
مادرم حمایتم میکرد چون از همون اول او هم این نام را دوست نداشت.....او دوست داشت نامم شیدا باشد...مدتی هم مرا به این نام صدا زده بود آن زمان که نوزادی بیش نبودم ....ولی بلاخره تسلیم شده بود....
مگه یه دختر کوچولو چند تا اسم میتونه داشته باشه ؟!!

نام شناسنامه ای   ؟
نامی که پدردوست داشت ""شهداده"""
و نامی که مادر آرزویش بود  صدا بزند"""شیدا"""

داشتم می گفتم.....با حمایت مادرم برای تغییرنام اقدام کردم....تبت احوال رفتم...مدارک آماده کردم.....
و.....در تمام روزهایی که می آمدن و می رفتن.....پدرم ازم ناراحت بود و باهام حرف نمی زد.
(اسم برای آدم شخصیت نمیاره باید آدم آدم باشه....کاری که می کنی شخصیتت را می سازه...طرز زندگیت....رفتار و منش ات و ...و .....و حرفهایش پتکی بود بر روح و روانم)
این حرفها را پدرم می گفت ....از اون طرف مادر بزرگم هم غمگین بود و دل آزرده....

 با سماجت روی حرفم ثابت بودم ....نامم باید عوض می شد....یادمه وقتی مسئول ثبت احوال شناسنامه ام را دید ....با لحنی زیبا نامم را خواند و گفت قشنگه ...چرا می خوای عوض کنی؟ با حرص گفتم اگه قشنگه بذارید رو دخترتون.....

""""چقدر بی ادب بودم"""""


گذشت روزها باعث شد فکر کنم ....منطقی فکر کنم ....مگه مهمه اسمم چی باشه....یک نام فقط یک کلمه است برای اینکه در میان آدمهای دور و برم گم نشم ....شناخته بشم....حالا اون هر چی می خواهد باشه...ارزش ناراحتی پدرم را داره؟.....نگاه غمگین مادربزرگم را؟ و شاید یک عمر پشیمونی....

باید نوع تفکر و اندیشه ام را عوض میکردم ....باید رفتار و منش ام زیبا باشد....باید آدم باشم....یک انسان.

حالا بعد از سالها ....اینجا می نویسم که نام من انسان است ....نام همه ی ما انسان است .....نام های دیگه همه برای این است که در میان ازدحام روزگار گم نشویم ....


پی نوشت:
اگه اسم اصلی ام را ننوشتم فقط برای این است که نمی خواهم در فضای مجازی منتشر شود....
وگرنه دوستش دارم....
جدا از تمام دلایل برای داشتنش ....به قول بچگی خودم....حالا کم کم دارم خانوم بزرگ میشم




طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: خاطره، دل نوشته، اسم من، شهداده، انسان، ثبت احوال، داستان زندگی،
[ سوم دی 95 ] [ 07:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
[ نهم اردیبهشت 95 ] [ 06:32 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

MeLoDiC

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا