تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 


شماره عمود یادم نیست همینطور نام موکب....
برای استراحت در این موکب توقف کردیم....بیش از یک ساعتی به ظهر مانده بود.....
حال که فرصتی دست داده بود , تصمیم گرفتم چادرم را بشویم....در حال شستن بودم که خانوم تقریبا مسنی که بعدا دانستم مسئول موکب است آمد و به عربی چیزی گفت که مفهومش این بود که با ماشین لباسشویی بشویم ...به فارسی گفتم ممنون فقط همین یکیه....ولی خانوم مهربان قبول نکرد وبازچیزی گفت منم چند بار گفتم واحد....واحد....یعنی یکیه....
با مهربانی چادر را از دستم گرفت و برد و داخل ماشین گذاشت و در
طرفة العینی چادر شسته شده و تقریبا حشکی را تحویلم داد....
در همین مدت کوتاه با اشاره به پارچه های سبز رنگی که بر دیوار نصب شده بودن سخنانی به عربی برایم گفت ...
من همین قدر متوجه شدم که زائران برای گرفتن حاجت پولهایی را با سوزن به آن چسبانده بودن ....خانوم مهربان دست دراز کرد و پولی را از پرچم سبز جدا کرد که 250 دینار عراقی بود و بهم داد .فقط خدا میدونه که چقدر از حرفهایش را درست فهمیدم......اینطور استنباط کردم که بعد از روا شدن حاجتم, سال دیگه 4 برابر همان پول را به موکب هدیه بدم و یا به آن پرچم ها بزنم.....و با اشاره بهم گفت که آن را در جیبم بگذارم...
منم با شکرا شکرا گفتن سپاس خودم را ابراز کردم و پول را که برایم خیلی ارزشمند بود در کیفم در جای مطمئنی قرار دادم....
بعد از اینکه چادرم را برای اینکه کمی در معرض هوا قرار بگیرد در جایی آویختم....داخل اتاق شدم که خانوم عربی با رویی خوش مرا به نوشیدن چای دعوت کرد ...رفتم کنارش نشستم...پرسید چای ایرانی یا عراقی؟پاسخ دادم عراقی....و برایم استکانی چای ریخت که نوشیدنش برایم بسیار دلچسب بود....بهم گفت نسکافه هم می خوای؟گفتم نه ممنون همین چای کافیست....
برای نماز و ناهار در همان موکب ماندم....
اگر اربعین آینده قسمتم شد و رفتم حتما به موکبشان سری خواهم زد...




طبقه بندی: سفرنامه، خاطره،
برچسب ها: سفرنامه، خاطرات، پیاده روی اربعین 95، موکب عراقی،
[ ششم دی 95 ] [ 08:03 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


از کاظمین راهی کوفه شدیم.....
در ابتدای شهر ماشین ما را پیاده کرد و باید تا مسجد کوفه پیاده می رفتیم.....
در طی مسیر ....مردی از اهالی کوفه ما را برای نماز ظهر به خانه اش دعوت کرد....به ساعت نگاه کردیم , نزدیک ظهر بود و هنگامه ی نماز .....دانستیم برای نماز به مسجد کوفه نخواهیم رسید.....دعوت را لبیک گفته و وارد خانه شدیم....
آقایان نماز جماعت داشتند در حیاط خانه ولی خانمها نه..... داخل اتاقی شدم , خانم صاحب خانه در حال تهیه ناهار بود در آشپزخانه....از ظاهر خانه و لوازم به راحتی میشد حدس زد که کم بضاعت هستند.....خانواده ایی ایرانی مهمانشان بودند و از رفتار و برخوردشان معلوم بود که از شب قبل اینجا هستند....
وضو گرفتم و نمازم را خواندم و آماده شدم برای رفتن ....داشتم روبنده ام را می بستم که متوجه سه دختر صاحبخانه شدم که حدودا نه ساله و هشت ساله و پنج ساله بودند....
درباره من حرف میزدند....حدس می زدند که من مال کدام کشور باید باشم ....دختری که از همه بزرگتر بود گفت انگلیسیه....دختر وسطی گفت : سوئدیه......و من تازه متوجه شدم از بدو ورودم جز سلام علیکم حرف دیگری نزده ام......
دستی برسرشان کشیدم و گونه ی دختر کوچکتر را با دست نوازش کردم و با اشاره دست باهاشون خداحافظی کردم و آنها آخر هم متوجه نشدن من اهل کدام کشورم....
حالا چرا ؟؟؟؟؟؟
دلیلش بماند....





طبقه بندی: سفرنامه، خاطره،
برچسب ها: سفرنامه، خاطره، کوفه، پیاده روی اربعین 95، نماز جماعت،
[ بیست و سوم آذر 95 ] [ 12:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


 باید به ایستگاه اتوبوس می رفتیم که فکر کنم یه پنج , شش کیلومتری پیاده روی داشت ...
طی راه با یک گروه ایرانی برخورد کردیم که اونها هم می خواستن برن کاظمین ,11 نفر بودن ...یکیشون رئیس بود ....
پسری گفت که ما هم باهاشون باشیم تا کاظمین ....قبول
گروهشون آروم و قرار نداشتن... اینور می رفتن خوراکی می خریدن ....اونور می رفتن خوراکی می گرفتن.....آخر سر هم موقع اذان ظهر و نماز گمشون کردیم ....
ایستگاه مملو از جمعیت بود اعم از ایرانی و عراقی که می خواستند سوار اتوبوس بشن تا برن گاراژ بغداد....و از اونجا هم به مقصد نهایی.....
مقصد ما هم که معلوم بود ....کاظمین.
اوضاع حرکتی و فیزیکی حداقل من یکی آنقدر داغون بود که نمی تونستم سریع حرکت کنم و فرز و چالاک بپرم سوار اتوبوس بشم....چون صف و نوبت معنایی نداشت ....باید بصورت هجومی سوار می شدیم ....وقت وقتش که همه چیز روال عادی داشته باشه نمی تونم این مدلی سوار ماشین بشم چه برسه به درد و ازدحام و تنه زدن و تنه خوردن....

پس....با همسری و پسری کناری ایستادیم تا ببینیم چی پیش میاد.....
راننده اتوبوسی از اون سمت خیابان اشاره کرد و تعدادی بدو بدو رفتن به طرفش ....به پسری گفتم... ما هم مثلا دوان دوان یا بهتر بگم لنگان لنگان رفتیم و شکر خدا راحت سوار شدیم...
از اتوبوس که پیاده شدیم چند کیلومتری هم اینجا پیاده رفتیم....گاراژ بغداد که از اسمش هم معلومه نزدیکه بغداده....پر بود از ماشین های شبیه ون....و آدم و گرد و غبار...

*******
هر چه به حرم نزدیک می شدیم تعداد زائران بیشتر می شد تا اطراف حرم که حسابی شلوغ بود....نزدیک اذان مغرب بود ....همسری فداکاری کرد و ماند تا از کوله ها نگه داری کنه من و پسری هم رفتیم حرم برای نماز....
صف تفتیش و گرفتن وضو و پیدا کردن جا باعث شد تا به نماز جماعت مغرب نرسم ولی شکر خدا عشا را به جماعت خوندم.....
دلم خیلی گرفته بود ...احساس غربت و تنهایی میکردم ....دلم برای امام جواد ع و امام موسی کاظم ع خیلی سوخت ...چقدر تنها و غریبند اینجا....
بی اختیار اشک بود که از چشمم جاری می شد و بر گونه هایم می ریخت اصلا توانایی کنترل اشک هامو نداشتم ....درد و دل بی صدا با امام جواد ع زمزمه ی لبهایم بود و اشک....اشک....اشک.
به سمت خروجی حرم رفتم.....
فکر کنم خیلی بد اشک می ریختم چون اولا مردم نگاهم می کردن و دوما یکی از خادمین فکر کرد گم شدم و چند بار بهم توصیه کرد برم قسمت گمشده ها و با دست مکان را نشونم میداد....با اشاره سر گفتم نه.....
 خادمه درست فهمیده بود ....من گم شده بودم .....خیلی وقته که گم شدم در این دنیای بی سر و ته فانی.....چه لحظاتی که در کوچه پس کوچه های دنیا , راه را اشتباه رفتم و گم شدم.....چه عمری را سپری کردم و راهنمایان واقعی زندگی ام را نشناختم.....

و حالا ..... هر باری که نگاه لطف و مهربان ائمه بر زندگیم می افتد من پیدا می شوم , زنده می شوم .....
بیرون حرم پسری و همسری منتظرم بودن ......پسری با تعجب نگاهم میکرد و با چشم و زبان سوال کرد چی شده ؟
جوابی نداشتم گفتم هیچی حالا بعدا میگم....پسری گفت پشت این کوچه موکب هست ....بریم ببینیم جا داره؟موکب ایرانی بود ....اسمش را نمی نویسم ....
موکب بزرگی بود ....دو تا چادر برزنتی یکی برای آقایون و اون یکی هم خانمها......
چادر خانمها در و پیکر درست حسابی نداشت ....به جای در یک بنر تبلیغی کج و کوله زده بودن که هر لحظه امکان داشت بیفته .....داخل موکب هم یک موکت نازک پهن بود اکثر درزهای سقف هم باز بود و هوای سرد شبانه می آمد تو.....
از پتو و تشک و بالش هم خبری بود ...... برای گرفتن یک چای باید در صف طویلی منتظر می ماندیم چه برسه به غذا.....بعدا هم فهمیدم که فقط یک پتو میدن....یک پتو را تاکید میکنم.... آنهم با گرفتن پاسپورت ....و هر وقت پتو رو تحویل دادیم پاسپورتمونو بهمون پس میدن...فکر کنم ایرانی ها فراموش کرده بودن که ما زائر هستیم نه دزد سرگردنه....
مقایسه این موکب و برخورد و رفتار موکب دارانش با موکب های عراقی و احترام و مهمان نوازی که ازآنها دیده بودم  امری محال بود برایم.....
حاضر بودم تمام شب را از سرما بلرزم اما پاسپورتمو در ازای یک پتو ندهم.....خیلی ها مثل من پتو نداشتن.....شام را هم سر ساعت نه می دادن.....و لازمه اش ایستادن در صفی طویل بود.....
موکب های عراقی غذا را بلافاصله بعد از خواندن نماز بهمون می دادن آن هم نه در صف ....همانجا در اتاق برامون می آوردن...وسایل خواب هم کامل بود.....(هر چقدر از محاسن و رفتار خوب عراقی ها بگم باز کم گفتم)
من که فقط یک چادرنماز همراه داشتم , آن را به عنوان زیرانداز استفاده کردم و کوله ام را هم به جای بالش ....

داشتم دعا می خوندم که یک خانوم تقریبا همسن خودم اومد کنارم ....پرسید تنهایی ؟گفتم آره بیا پیشم بشین....چادرم که دولا کرده بودم را باز کردم تا راحت جا بشیم....دانستم از ارومیه اومده , فارسی را سخت صحبت میکرد و من هم ترکی را بسیار سخت ترمتوجه می شدم....ولی با هم حرف زدیم و ارتباط برقرار شد....

با رفتاری که از موکبداران دیدم ترجیح دادم نه شام بگیرم و نه صبحانه...برای خواب هم اگه جای دیگه ای بود حتما می رفتم اونجا ....ناچارا ماندم..... رفتار و کردار و صحبت کردنشون را نمی پسندیدم و در شان خودم نمی دانستم چه برسه شان زائرامام حسین ع .

خلاصه ...شب سخت و سردی را در کاظمین گذراندم...و با بدن دردی که داشتم خوابیدن روی زمین سفت و سرد برایم خیلی عذاب آور بود....هر از گاهی ناله و صدای کسی را می شنیدم که شکوه از سردی هوا داشت...
زائرانی که مثل من پتو و رواندازی نداشتن بصورت مچاله خوابیده بودن ....حتی اونها هم که پتو داشتن هم همچین راحت نخوابیده بودن....با یک پتو که نمیشه راحت خوابید...
 گاهی هم یک آقا بدون هیچ یاالله گفتنی می آمد داخل دنبال قوم و خویشش....فکر کنم چهار , پنج باری این اتفاق افتاد....
یک ساعتی قبل از اذان صبح رفتم حرم.....تا مدتی بعد از نماز حرم بودم...موقع برگشتن دو کاسه عدسی از
آقایی عرب که با گاری در حال پخش کردن نذری بود گرفتم ....برای پسری و همسری...
ساعت حدودا هفت هشت صبح, دقیق یادم نیست سه تایی حرکت کردیم تا از کاظمین خارج شویم....
در خیابانها عراقی ها چای و نان و صبحانه می دادن....و زائران را دعوت میکردن....صبحانه را مهمان کاظمینی ها شدیم...

ادامه دارد





طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: پیاده روی اربعین 95، سفرنامه، کاظمین، امام جوادع و امام موسی کاظم ع، موکبداران عراق،
[ هفدهم آذر 95 ] [ 07:32 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


عمود 1452 یعنی سلام آقا....

 رسیدم....می ترسم که خواب باشد ....خوابی شیرین...رویایی دلنشین....
تمام این روزها ....تمام این سه روز پیاده روی ....طی کردن 1452 عمود....مثل یک رویا شیرین بود و هنوز شهد شیرین و دلپذیر آن در تمام وجودم موج می زند.... با پای دل آمده ام تا امامم را زیارت کنم.....آمده ام تا روحم سیراب شود از شهد شیرین زیارت....
دلم می خواهد می توانستم ....نه ......لیاقت داشتم و تا آخر عمر اینجا می ماندم......
وقتی رسیدیم اول چشممان به حرم حضرت ابوالفضل العباس ع افتاد.....

السلام علیک ابوالفضل العباس...
السلام علیک علمدار کربلا.....
السلام علیک ماه بنی هاشم.....

جمعیت زیاد بود و به سختی میشد قدم از قدم برداشت....همسری و پسری مراقب من بودند تا به غریبه ها برخورد نکنم .....
فقط توانستیم تا بین الحرمین برویم....

السلام علیک یا اباعبدالله
السلام علیک یا اباعبدالله
السلام علیک یا اباعبدالله


چشمم پر از اشک و دلم لبریز از عشق.....دستانم بر سینه و زمزمه ی لبهایم سلام....
زیارت اربعین را خواندیم.....زیارت عاشورا ...دعا....صلوات ...التماس دعای دوستان.....
و از کربلا به قصد کاظمین خارج شدیم...
و دلم ماند کربلا.....تا کی دوباره قسمتم زیارت آقا بشه.....


ادامه دارد




طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: پیاده روی اربعین 95، سفرنامه، کربلا، زیارت اربعین، زیارت عاشورا،
[ شانزدهم آذر 95 ] [ 07:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


اینجا همه چیز فرق می کند
اینجا تیرهای برقش ...عمودهایی هستند مقدس و چشم نواز...
اینجا هر ذره از خاکش شفاست....
اینجا نفس کشیدن همچون خنکای آب بر گلوی تشنه ....گواراست بر وجودم....
من تشنه ام ....تشنه ی محبت امامم....تشنه ی نیم نگاهی .....
اینجا خورشید خسته می شود و غروب می کند....
اینجا ماه خسته می شود و غروب می کند ...
اما...
آدمی هنوز دارد می رود این راه را....باید رفت ...قدم به قدم ....شب و روز....با ذکر ....با صلوات....
عاشقان امام خسته نمی شوند....
خستگی ....درد....واژگانی بی معناست برای رسیدن به زندگی....
می روند ....می روم....تا به امامشان برسند.....به امامم برسم .....امام منتظر است .......
آیا کسی نیست مرا یاری کند.....
سلام آقا....قسم به سقای کربلا....من پای پیمانم آمده ام...
به شوق یاری آرام جانت ....مهدی زهرا آمده ام....
دلم با هرقدم ....با هر نفس ....پر می کشید سوی کربلا.....حال که بازگشتم.....پر می کشد سوی کربلا....

عمود 1452 یعنی سلام آقا....

السلام علیک یا اباعبدالله
السلام علیک یا اباعبدالله
السلام علیک یا اباعبدالله

ادامه دارد




طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: پیاده روی اربعین 95، سفرنامه، آیا کسی نیست مرا یاری کند، عمود 1452،
[ سیزدهم آذر 95 ] [ 07:03 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


در این سفر .....در این راهپیمایی ....با هر قدم که بر می دارم و بر خاک می گذارم به یاد قصه هایی می افتم از جنس درد....غم....اندوه....که همه قلبم را به درد می آورند و اشک را جاری می کنند از چشمهایم.....
بیاد حضرت علی اکبر ع می افتم ....بیاد آقا قمر بنی هاشم ع.....بیاد طفل کوچک شیرخواره، حضرت علی اصغر ع ....بیاد امام حسین (ع) آن هنگام که تنها ماند.....بیاد قصه ی حضرت زینب س .....تنهایی حضرت رقیه س .... حضرت رباب س.....و....و.....و......
با هر قدم تمام واقعه عاشورا در ذهن و جانم شعله می کشد ....آنقدر که درونم از این شعله می سوزد ....آب میشود.....
تعجب می کنم با این همه درد چرا من هنوز زنده ام ....چرا قلبم هنوز در سینه می تپد....
من به شوق رسیدن به خورشید قدم بر می دارم .....قدم بر میدارم تا برسم به اقیانوس نور و محبت .....برسم به روضه ی رضوان ....به بهشت.....برسم به امامم حسین علیه السلام که همانند کشتی نجاتی است برای تمام دوستدارانش.....
این راه از آن راههای غریبی است .....در این راه انسان زلال میشود ....پاک میشود.....انسان می شود....
هراز گاهی می نشستم.....و رفتن زائران را در مسیر سبز عاشقی نگاه میکردم با خودم می گفتم سال قبل تمام من حسرت بود و آه و امروز من جزیی از این جمعیت عاشق هستم....من هم زائر هستم .....زائر اربعین امام.....و خدا را هزاران مرتبه شکر میکردم.
من در این سفر با مردمی آشنا شدم که تمام داشته هایشان را خرج زوار امامشان می کنند بدون هیچ چشمداشتی.....تمام داشته های معنوی و مادی .....با تمام وجودشان به زائران خدمت می کنند.....
خادمان عزیز عراقی نه خواب دارند نه استراحت....در تمام 24 ساعت شبانه روز آماده خدمت به زوار امام هستند با مهربانی و احترام تمام.



کودکانشان از کودکی یاد میگیرند که به زائر امام حسین (ع) احترام بگذارند.
همه در تکاپوی خدمت هستند ....آنکه پولدارست و دارای عشیره به حد وسعش و آنکه نادار است و کم بضاعت در حد توانش...
من مرد پیری را دیدم که برای شستن دست و پای زائران التماس میکرد....
باید باشید و ببینید.....اینهمه ارادت را.....

ادامه دارد





طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: پیاده روی اربعین 95، امام حسین علیه السلام، سفرنامه،
[ یازدهم آذر 95 ] [ 07:21 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


یکشنبه 23 آبان
....در مسیر مهران به نجف چند بار خوابیدم و بیدار شدم ...دو بار هم راننده نگهداشت تا مسافران استراحتی کنند و از خوردن نذری های بین راه لذت ببرند ...قبل از اذان صبح رسیدیم نجف ....تاریکی شب بود و شلوغی مردم ....مردمی که همه باهم همسو بودند.....حرم امیر مومنان علی علیه السلام.
وضویی گرفتیم و آماده شدیم برای نماز.....و با نیت نماز جماعت به سمت حرم حرکت کردیم .
هر چه به حرم نزدیکتر می شدیم شلوغی و ازدحام بیشتر و بیشتر میشد....صوت دلنشین اذان صبح در کوچه و خیابانهای شهر پیچید....و ما هنوز نتونسته بودیم جایی برای خواندن نماز پیدا کنیم ....به پیشنهاد پسری به مسجدی در اطراف حرم رفتیم و نماز صبحمان را خواندیم....
قرار شد تا چند ساعتی استراحت کنیم و بعد پیاده روی را آغاز کنیم....
ساعت هشت صبح به راه افتادیم برای پیاده رفتن از حرم تا حرم.....من و همسری و پسری.
پسری سال قبل هم آمده بود ولی ما اولین بارمون بود ......و من قول داده بودم مانعی برایشان نباشم در رفتن.....
شروع کردیم ....عمود 1 از نجف...از حرم امام علی علیه السلام....
تمام وجودم عشق بود برای رفتن ....رفتن به سمت مهربانی...به سمت نور ....به سمت زلال شدن....
این مردم سالهاست که در این مسیر میروند ....عراقی ها را میگویم ....حتی آن زمان که بعثی ها زائران اربعین حسینی را دست و پا می بریدند و شکنجه می کردند و می کشتند.... باز آنها می رفتند به سمت کربلا.....برای زیارت امامشان در اربعین.
بعد از طی 182 عمود رسیدیم به عمود شماره یک مسیر کربلا ....



اگر میشد تمام عراق را از بالا نشان داد می دیدیم که تمام جاده های منتهی به کربلا ....لبریز است از انسانهایی عاشق .....که همه به یک سمت میروند ....حرم اباعبدالله حسین علیه السلام......
این جمعیت مانند خون در رگ جاده ها حرکت می کنند....می روند تا به قلب زندگی برسند.....میروند تا به امام حسین (ع) برسند.
راستی یک نفر چگونه می تواند این همه دل را از آن خود کند ؟
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

بودن در کنار مردمی که با تو در عشق به حسین (ع) مشترکند.....مردمی که مهربانند و با نگاهشان این را به تو می فهمانند زیباست ....
تمام این سفر زیباست....

ادامه دارد




طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: پیاده روی اربعین 95، سفرنامه، نجف تا کربلا، حرم امام علی علیه السلام، این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست، محتشم کاشانی،
[ هشتم آذر 95 ] [ 09:02 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
من و همسری از مرداد ماه که سایت سماح اعلام کرد برای ثبت نام ....ثبت نام کردیم ....بعد از مدتی هم به صورت اینترنتی هزینه ویزا و بیمه و کارگزاری را پرداختیم....حدودا چهاردهم مهر بود که به یکی از آژانس های شهرمون برای گرفتن ویزا مدارک دادیم ....و منتظر شدیم تا ویزامون آماده بشه ....
پسری دیرتر از ما اقدام کرد چون باید با مرخصی اش موافقت میشد که شکر خدا موافقت حاصل شد....
دختری هم قسمتش نبود به این سفر بیاد .........ولی امام رضا علیه السلام طلبید و یک روز زودتر از حرکت ما رفت مشهد....رفت تا چند هفته ای پیش مامان و آقاجان بماند.....و البته بقیه اهل خانه....و هنوز مشهد تشریف دارند....
وقتی ویزای ما آماده شد تازه مدارک پسری را داده بودیم برای اخذ ویزا....ویزای پسری هم نوزده آبان آماده شد.
هر کدام برای خودمون یک کوله با وسایل مورد نیازمون برداشتیم و با یک عالمه التماس دعا و اشتیاق....
می خواستیم روز شنبه 22 آبان با اتوبوس یکی از دوستان از مرز مهران بریم کشور عراق....
صبح روز شنبه بعد از نماز صبح راه افتادیم به سمت محل قرار.....هنوز شش نشده بود که رسیدیم ولی به دلایلی تا ساعت نه صبح معطل شدیم .....
من دل تو دلم نبود ...همه اش با خودم فکر میکردم نکنه امام پشیمون بشن و ما نتونیم بریم .....نکنه لیاقت این سفر را نداشته باشم ....سفری که از سال پیش در حسرت جاماندن ازش سوخته بودم و اشک ریخته بودم و بغض کرده بودم ....سفری که برایش دلم هزار تکه شده بود از غصه در این یک سال....سفری که برای طلبیده شدن چهل روز زیارت عاشورا براش خوندم ....
ولی امام حسین (ع) اسم ما سه نفر را هم در لیست زائرانشون ثبت کرده بودند ......و ما مسافر اربعین شده بودیم.
یادم نیست ساعت چند رسیدیم مهران ......از بس شوق رفتن داشتم فقط دعا میکردم و بس ....فقط دعا....
مرز شلوغ بود و مردم تو خیابان ها اینطرف و اونطرف میرفتن....تصورم این بود که حالا باید ساعتها در صف بایستیم برای خروج از ایران و ورود به عراق ......
ولی نه .....همه چی مثل چشم بر هم زدنی گذشت و ما بدون هیچ معطلی از گیتها گذر کردیم و من خودمون را در خاک عراق دیدم در ازدحامی از ماشینها و مردمی که ما را برای استراحت و شب ماندن به خانه هایشان دعوت میکردن....ولی ما از شوق سفر ...فقط می خواستیم بریم .....خستگی معنایی نداشت ...می خواستیم صبح نجف باشیم....برای نماز صبح.....پس دل به جاده ی عاشقی زدیم و سوار یک ماشین ون شدیم که میرفت نجف و فقط سه جای خالی داشت .....همسری و پسری و من.

ادامه دارد




طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: پیاده روی اربعین 95، سفرنامه، نجف، مرز مهران، پای پیاده ای دل تا کربلا سفر کن،
[ سوم آذر 95 ] [ 16:48 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
چند وقت پیش من و دختری دوتایی رفتیم قم ، خونه دوست دختری ، به قول دختری سفر مجردی ....
همیشه وقتی می رفتم قم برنامه اینجور بود که بدوبدو می رفتیم زیارت حضرت معصومه و بعد بدوبدو می آمدیم و سوار ماشین می شدیم و حرکت به سمت جمکران و اونجا هم بدوبدو زیارت مسجد جمکران و نماز و والسلام ....اکثراً هم تو گرما و تابش آفتاب شدید بود...
ولی ایندفعه خیلی فرق کرد ....
من و دختری صبح ساعت هشت و نیم از خونه راه افتادیم و نزدیکای یازده قم بودیم البته با زمان بنزین زدن و ترافیک تو اتوبان کرج .....
دوست دختری بعد از ناهار ما را برد زیارت حرم خانم، حضرت معصومه سلام الله علیها بعد برد تابلو فروشی و ما چندتایی تابلو خریدیم  بعد کتابفروشی و ما باز چند تا کتاب خریدیم که این روزها در حال خوندنشون هستم...
بعد هم برد خیابان گردی و خیابانها و محله های قم را بهمون نشون داد شام هم رفتیم یک رستوران شیک و سوخاری خوردیم که خیلی خوشمزه بود....فرداش هم به همین منوال گذشت ....و ساعت پنج بعدظهر حرکت کردیم به سمت کرج تا تقریبا نه شب که خونه بودیم.....
با این سفر تصور من از شهر قم کاملا عوض شد ...با اینکه تو مرداد بودیم و هوا گرم ولی اصلا گرمم نشد ...راستی یک جای خوب هم برد برای خرید سوهان خوشمزه و دسر سوهان هم خریدیم که تا به حال من ندیده بودم و نخورده بودم ....
بگذریم ....
دو تا کتاب کوچک هم جزٔ کتابهایی هستند که ما خریدیم .....یکی عیدها اسم دارند و دیگه از پروانه ها بپرسید...‌
متن این کتابها با تصاویرش پر معناتر میشه ....
و من خیلی خوشم اومد از خوندنشون....
گاه گاهی براتون از مطالبشون مینویسم.


برچسب ها: روزنوشت، معرفی کتاب، علی اکبر بقایی، سفر به قم، سفرنامه،
[ چهاردهم شهریور 95 ] [ 06:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]

یادتونه زمستان سال پیش از جنگلی به نام جنگل جیغ که در روستای سربرج مشهده براتون نوشته بودم ... 


میتونید پست تاریخ 29/10/93 را بخونید... و مطالب مربوط به آن را در اینترنت.

این بار قرار شد تا یک شب همگی بریم جنگل جیغ و ببینیم چه خبره.!!!!!! اون بار که نشد....

مامان پسری بساط شام را آماده کرد و تقریبا ساعت هفت راه افتادیم میخواستیم قبل از تاریک شدن هوا جنگل باشیم ....ولی از بخت بد راه را اشتباهی رفتیم و در کوه سرگردان شدیم...اون هم تقصیر جناب چوپان دروغگو بود... 

آدرس جنگل در مسیر هفت حوضه ...قبل از هفت حوضه به یه دو راهی می رسیم و بعد دوباره یه دو راهی دیگه که یکی به سمت غارمغان میره و یکی هم یه جای دیگه...که ما اشتباهی وارد جاده ی خاکی ،یه جای دیگه شدیم کمی که رفته بودیم شک کردیم به درستی راه!!!!! تا به یک چوپان رسیدیم ،خوشحال شدیم که حالا از جناب چوپان آدرس می گیریم ...و گرفتیم ....و گفت که درست اومدید ...ما هم راه را ادامه دادیم تا جایی که هوا کم کم داشت تاریک می شد و ما هنوز سرگردان در مسیرهای خاکی و پیچ در پیچ کوه بودیم.... جغدی از جلو ماشین پرواز کنان گذشت. 

و من فریاد زدم ....جغد...

تا خدا یکی از بنده های راستگویش را برایمان فرستاد....یک موتور سوار   ازش آدرس گرفتیم و فهمیدیم کلا راه را اشتباه اومدیم...دفعه پیش خیلی راحت راه را پیدا کرده بودیم ها...

موتور سوار راستگو گفت دنبال من بیایید..ما هم دنبالش رفتیم...تا به یک دو راهی رسیدیم....گفت اگه همین مسیر را ادامه بدید میرسید به روستای سربرج. 

شهدادگشت

دیگر هوا کاملا تاریک شده بود.... وقتی رسیدیم چراغ های روستا از دور سوسو میزدند...  

 

بیشتر راه روستا در جوار دره ای است با انواع درختان و باغات ...دره تاریک بود ...و درختان در تاریکی هیبت اشباحی را داشتند که ما هر کدام انتظار دیدنشان را و شنیدن صدایشان را داشتیم  صدای جیغ....

ابتدای روستا ایستادیم و همسری رفت تا از یکی از اهالی در مورد جنگل سوال کند...  

...در همان ابتدا قبرستان روستا قرار داشت... و ما از بلندی که بر روی آن ایستاده بودیم در زیر نور ماه آن را بخوبی میدیدم.....فضایی خاص با صداهایی متفاوت از اطراف و اکناف ما... و ......صداهای جیغ...

خواهر پسری چیزی زیر لب زمزمه میکرد....دختری پرسید ترسیدی؟ 

خواهر پسری :نه دارم برای مرده ها فاتحه می خوانم.......همه شروع به خواندن فاتحه کردیم... 

خانم برادر پسری : برایشان آیت الکرسی هم بخوانیم....من خواندم ؛دیگران را نمی دانم... 

برادر پسری :چطور است برایشان قرآنی ختم کنیم....و همه خندیدیم تا از فضای کمی ترسناک بکاهیم. 

باد صدای همسری را از مسافت دور با خود می آورد که داشت با مردی از روستا صحبت میکرد... 

تا..... بلاخره همسری آمد.....و برایمان گفت که همچین جنگلی وجود ندارد....یعنی اصلا این اطراف بغیر از باغ جنگلی نیست...و گفت که یک سالی چند نفر مسافر آمده بودن و با شنیدن صداها ترسیده و گفته بودن که صدای جیغ شنیده اند... 

راست میگفت صداها فقط صدای جیرجیرکها بود و گاهی پارس و زوزه ی شبانه سگی... و هوهوی بوفی ...

پس داستان جنگل جیغ هم در همینجا تمام میشود... 

شام را در هفت حوض صرف کردیم و برگشتیم خانه... 

خواهر پسری هم چند تا عکس گرفت که همه اش تاریکی بود.... 

دو تا عکس بالا از http://topnop.ir است

***************

انتقال مطالب از وبلاگ شهدادگشت بلاگفا به میهن بلاگ




طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: سفرنامه، جنگل جیغ، مشهد، طبیعت گردی، روستای سربرج،
[ بیست و پنجم مرداد 94 ] [ 07:40 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

در سفر خانوادگی که بعد از ماه رمضان رفتیم ، دو شب هم رفتیم ییلاقات جاده اسالم به خلخال و کلبه ای اجاره کردیم ، 
ببینید چقدر مناظر قشنگ هستند...
این کلبه ای بود که گرفته بودیم ، البته باید بگم که این کلبه ها برق ندارند و آب هم از چشمه می آوردیم...

هر دو روز رفتیم جنگل پیمایی و خیلی خوش گذشت ، آلوچه جنگلی چیدیم که خیلی ترش بودند..
پسری ادای کماندوهارو در می آورد و هی از روی پرچین ها و سیم خاردار ها اینور و اونور می پرید ...


توت فرنگی وحشی هم تک تک بود ، فکر کنم فصلش تمام شده بود ...چندتایی پیدا کردیم و خوردیم ، من که نفهمیدم چی خوردم چون هم خیلی کوچک بودند و هم خیلی کم...



عکس های خیلی قشنگ و خلاقانه ای تو جنگل انداختیم ، اگه مسابقه عکاسی بشه ، حتما شرکت می کنم ، قابل توضیح که در چند مسابقه عکاسی با موبایل قبلا شرکت کردم و برنده هم نشدم ...


شبها دور آتش جمع میشدیم و با هم گپ می زدیم ، یک شب گفتیم ، بیایم از جن و چیزهای ترسناک حرف بزنیم ، که تو گیر و دار تعریفات و قصه گویی هامون ، پسری ما را می ترساند...
یک شب هم باران تندی بارید که مجبور شدیم رختخوابامونو جمع کنیم و بدویم تو کلبه ، آخه من و همسری و پسری و دختری تو چادر ، بیرون کلبه می خوابیدیم...
غذا مون را رو اجاق می پختیم و سماور ذغالی را هم از خونه باغ برده بودیم ...و چای ذغالی هم به راه بود...
خلاصه به من یکی خیلی خوش می گذشت....
کی بشه تا این روزها و اینجور سفرها دوباره تکرار بشه...
سفر با خانواده پسری خیلی مزه میده...


عکس از پسری و دختری و خواهر پسری



طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: سفرنامه، ییلاقات اسالم، جنگل های اسالم، توت فرنگی وحشی، کلبه های جنگلی،
[ چهارم مرداد 95 ] [ 20:07 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

این یک تابلو نقاشی است که نقاش آن بسیار هنرمندانه آن را خلق کرده ، آسمان ، آب ، سرسبزی ، زندگی همه و همه را می توان از این تابلو به راحتی حس کرد ....
 خدای مهربان آنچنان زیبایی هایی در اطراف ما و برای ما آفریده که نمی توان حدی برایش متصور شد....
اینجا همان دریاچه پری ست در ماهنشان...و خالق این اثر زیبا پروردگار یکتاست...‌و عکس را دختری و پسری من گرفتن...
من چند روزی خیلی سرم شلوغ بود و وقت نکردم بیام بقیه سفرم را بنویسم ...اینو گفتم که بدونید سفرنامه ادامه داره....



طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: سفرنامه، تابلو نقاشی، دریاچه پری، شهرستان ماهنشان،
[ یکم مرداد 95 ] [ 23:29 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

این بار دوم بود که برای دیدن دودکش جن به ماهنشان می رفتم ، ماهنشان شهر کوچک بسیار زیبا و تمیزی ست ،با مردمانی مهربان .... مسیری که ما را به ماهنشان می رساند  کمی تا مقداری پیچ در پیچ بود با مناظر بدیع و روح انگیز...و روستاهایی قشنگ...



بار اول هم از این شهر کوچک بسیار خوشم آمده بود و همیشه دلم می خواست تا فرصتی پیش بیاد و من یک بار دیگر این شهر را که همانند اسمش مانند ماه است را ببینم.
دریاچه پری که پیش تر برایتان وصف کردم ، دودکش جن ، این اسامی نشان میدهد که در گوشه و کنار این شهر رازها و اسرار های نهفته ای وجود دارد....که در روزگاران گذشته ، پای کرسی در شب های بلند زمستانی ،  سینه به سینه نقل شده است .


دود کش جن نام محلی یک پدیده زمین شناسی است که در اثر فرسایش خاک های رسی  بوجود آمده و نام علمی آن هودو است ...


آثار قلعه بهستان نیز در جوار همین دودکش های جن قرار دارد با قدمتی چند هزار ساله.....با تمدنی از زمان مادها....ماد آباد روستایی است از شهرستان ماهنشان ....می گویند ماهنشان قبلا ماد نشان بوده یعنی جایگاه قوم ماد ....
مادها از طریق مصب و کناره‌های رودخانه قزل اوزن وارد فلات ایران شدند و در روستاهایی همچون مادآباد در ۱۵ کیلومتری شهر ماه‌نشان مستقر شدند و وجود قلعه‌های دفاعی همچون "قلعه بهستان" در ۱۲ کیلومتری ماه‌نشان معماری زیبا و هنرمندانه‌ای را به نمایش گذاشته‌است. اما بر اساس پژوهش‌های باستان‌شناسی تاکنون، پیشینه این دژ به دوره هخامنشیان به اثبات رسیده است.این دژ در دوره پس از اسلام و تا قرن پنجم نیز پابرجا بوده و کاربرد داشته‌است.
یک روز ، دو روز ، سه روز ، ...بسیار کم است تا بتوان تمام دیدنی های ماه نشان را دید ، باید هفته ای را در کنار مردمان خونگرم این دیار زندگی کنی تا از تمام دیدنی های این شهر بهره ببری.


ما فقط یک شب در ماهنشان ماندیم و به من خیلی خوش گذشت...
دوست دارم تا دوباره به ماهنشان بروم و چند روزی آنجا بمانم..

عکس از دختری و پسری و خواهر پسری




طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: سفرنامه، دودکش جن، هودو، شهرستان ماهنشان، قوم ماد، تمدن چند هزار ساله، دژ بهستان،
[ بیست و نهم تیر 95 ] [ 13:02 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

بازدید دیگرمان در این سفر ، دیدن دریاچه افسانه ای پری در اوریاد بود....
مسیر نیمه کوهستانی و بسیار چشم نواز بود ، گذر از مزارع زرین و طلایی گندم.....


و دشتهای زمردین برای هر کسی محسور کننده ست ، آسمان آنقدر آبی بود که نگاهت  به آن خیره می ماند ....و تکه ابرهای سفید خیال آدمی را به قصه ها و افسانه های کهن می برد ، حال که برای دیدن افسانه ای ترین دریاچه ایران می رفتیم چه باک که خیالمان هم پر بکشد به سوی قصه ی پریان....
دریاچه ای که میان یک  دشت وسیع قرار دارد .و در باور افراد محلی ، زمانی پری زادی از آن برون آمده ....اسم اصلی دریاچه ، خندقلو ست....


وقتی رسیدیم در چمنزار کنار دریاچه الاغی با کره اش توجه ما را به خودش جلب کرد و همگی دریاچه را از یاد بردیم....


ساعتی کنار دریاچه ماندیم ، هندوانه ای خوردیم و برگشتیم تا سری به دودکش جن در ماهنشان بزنیم...

عکس از دختری و پسری



طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: دریاچه خندقلو، دریاچه پری، اوریاد، ماهنشان، سفرنامه،
[ بیست و هفتم تیر 95 ] [ 14:51 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

تا حالا هیجان عبور از پل معلق را تجربه کردید ؟
با من به این سفر بیاید تا براتون از پل معلق پیرتقی تعریف کنم...
این چند روز که نبودم ، به همراه همسری و پسری و دختری و خانواده پسری که از مشهد اومده بودند رفتیم گشتی زدیم .(مامان و آقاجون پسری ، خواهر پسری ، برادر پسری و خانوم برادر پسری و دختر برادر پسری )
یکی از این مکانها دیدن پل معلق پیرتقی و عبور از آن بود....


این پل واقع شده در دره های عمیق و سرسبز و زیبای هشتجین خلخال  و از فراز آن رودخانه قزل اوزن همچون نواری سبز به صورت مار پیچ در زیر پل روان است....ارتفاع پل حدودا ۶۰ متر و طول آن ۷۰ متری میشه و عرض آن یک متر....
..از جاده اصلی تا پل مسیر خاکی ست که ما ماشینمون را در سایه درختی پارک کردیم و پیاده به سمت پل راه افتادیم...البته آقاجون و دختر برادر پسری با ما نیامدند و همانجا به استراحت و بازی مشغول شدند...
مسیر رو به بالا و در بعضی جاها باریک میشود....با اینکه هوا گرم و داغ بود ، اما اون بالا ، یعنی روی پل باد بسیار تند و تقریبا خنکی می وزید که غالب بود بر گرمای سوزان نیم روز تابستانی...
پل را میبینید؟ از نمای دور عکس گرفتیم تا مسیر و پل معلوم باشه...


من بیشتر از یه کم از ارتفاع می ترسم ، البته همیشه با ترسم مبارزه کردم ....مثل این بار .....
تجربه خوبی بود ، آدرنالین خونم خیلی بالا رفت ....
همسری که با شجاعت تمام همان اول بدوبدو از روی پل رد شد....و هی سوت زنان تا وسط پل میامد و بر میگشت و به ما فخر می فروخت.....تا سرم را برگردوندم ،  دیدم برادر پسری و خانومش هم به وسط پل رسیدند و مامان پسری و دختری هم بعد از آنها و پسری هم همینطور....
من مانده بودم و خواهر پسری....من هم با قدمهای آرام و کوچک و با دستهای چسبیده به کناره های پل ، بلاخره از روی پل رد شدم ....اون نقطه سیاه وسط پل که تو عکس پایینه منم....
خواهر پسری هم می ترسید ولی تمام مسیر پل را فیلم گرفت و آمد و آمد تا به انتهای پل رسید.....


عبور از این پل اولش ترس داره به وسطش که میرسی شجاع میشی  و آخرش آرامش است...
خواهر پسری به هنگام بازگشت گفت وقتی عبور از این پل اینقدر ترس و دلهره داشته باشد ، عبور از پل صراط چگونه خواهد بود ؟؟؟؟؟
می بینید که ما در همه حال از یاد خدا غافل نیستیم ....
موقع برگشت به پیشنهاد پسری از تو دره و از کنار رودخانه برگشتیم .....که آب خنک قزل اوزن شد وسواس خناس و اول همسری بعد پسری و بعد از آن  برادر پسری پریدن تو آب....منم دلم آب خواست منتها من و خانوم برادر پسری با متانت تمام و به آرامی داخل رود شدیم و تا انتهای مسیر از تو آب رفتیم....آخرش هم مامان پسری به ما ملحق شد ....اما دختری و خواهر پسری نه تنها به آب نزدن ، بلکه دائم به ما گوشزد میکردن که الان انگل و جانورهای کوچک و بعضا نامریی میرن تو تنمون و مریض میشیم  و میمیریم و....‌از این دست حرفها.....اما کو گوش شنوا....
از آب که اومدیم بیرون تا برسیم کنار ماشین تقریبا خشک شده بودیم....
ناهار هم ماکارونی خوردیم ....
این یک قسمت از سفرمون بود....
عکس از دختری وپسری و خواهر پسری...



طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: سفرنامه، پل معلق پیر تقی، پل کابلی پیر تقی، رودخانه‌ قزل اوزن، هشتجین خلخال، پل صراط، وسواس خناس،
[ بیست و پنجم تیر 95 ] [ 22:11 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

اولین بار که رفته بودیم عراق ، من دلم می خواست از شیرینی و حلواهای اونجا بخورم ولی پسری و همسری نمی گذاشتن ....میگفتن مریض میشی....
ولی از اون به بعد هر دفعه رفتم عراق از شیرینی و حلواهای خوشمزه شون خریدم و خوردم ....خیلی مزه میده با چای....
میبینید که مریض هم نشدم...
توصیه میکنم شما هم رفتید امتحان کنید ....فقط خیلی شیرین هستن


بهترین زمان خرید ، صبحه ، چون تازه روی ظرف حلوا را باز میکنن و هنوز خاک و مگس روی اون ننشسته و یا کمتر نشسته.....و مطمئن باشید تمام ظرف تا شب به فروش میرسه و چیزی برای صبح نمی مونه و هر صبح حلوای تازه و داغ برای فروش میارن ...عرب ها خودشون خیلی دوست دارن و زیاد می خرند...
ولی خدایی خوراکی های خوشمزه ایی هستن...



طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: حلویات عربی، سفرنامه، شیرینی، خوردنی های عراقی، حلوا،
[ بیست و پنجم خرداد 95 ] [ 13:11 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
من و همسری در حال حاضردر سالن انتظار فرودگاه هستیم....چون دختری و پسری از مشهد دارن میان....صبح از خونه باغ راه افتادیم...در طی مسیر همسری با سرعت میامد ،بهش گفتم ...چیه....چرا اینقدر تند میری ، دلت برای بچه ها تنگ شده ....داری پر میکشی به سمتشون...
آروم بری هم به موقع میرسیم....
بعد از سیزده روز دوری دلمان حسابی براشون تنگ شده...
دختری قشنگم ، پسری مهربونم به خونه خوش اومدید...دوستتان داریم...



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: سفرنامه، روزنوشت، استقبال، دختری وپسری، سفر مشهد،
[ پانزدهم فروردین 95 ] [ 08:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

قبلا نوشتم که مشهد رفتن ما یک هویی شد، سه شنبه صبح راه افتادیم و همان روز عصر قبل از غروب آفتاب رسیدیم...دوشنبه دوم فروردین هم من و همسری برگشتیم و ساعت حدودای هفت شب خونه باغ بودیم....
رفتیم خونه باغ تا به حیوانات خونه باغ رسیدگی کنیم و چند روزی با خیال راحت کرج باشیم و بریم عید دیدنی...
دختری و پسری ماندن تا برای چهاردهم ، پانزدهم فروردین برگردن..
به من که بود اصلا دوست نداشتم بیام ...ولی خوب باید برمی گشتیم.
خونه مامان و آقاجون پسری بودیم و خیلی هم خوش میگذشت...
خانواده پسری از آن دست خانواده ها هستن که بودن در کنارشونو دوست دارم ....چون حرفی نمی زنند که دل آدم بشکنه و کاری نمی کنن که آدم غمگین بشه ...
چیزی را به رخ نمی کش و اهل طعنه و کنایه زدن هم نیستن...
هر روز حرم می رفتیم و گردش...
تازه عیدی هم گرفتم...از دوتا خواهرای پسری و خانوم برادر پسری و مامان پسری...
مامان پسری خیلی زحمت کشید ،همینجا مینویسم ««ممنون،»»..
یه دستور غذای خوشمزه هم از خانوم برادر پسری یاد گرفتم که خیلی خوشمزه و خوشگله.حتما درست میکنم ..

عکس از دختری 



طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: سفرنامه، سفرنامه مشهد، مشهد مقدس نوروز۹۵،
[ پنجم فروردین 95 ] [ 06:04 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

ا
ز سفر برگشتم....
بی نظیر بود،
موقع سال تحویل و خواندن دعای تحویل سال....یا مقلب القلوب و الابصار....
با تمام وجود....دعا....دعا....دعا...کردن
واقعا حال آدم یه جورایی میشه...
آنجا حس میکنی هر دعایی که میکنی به گوش خدا میرسه و اجابت میشه....حالا اگه هم اجابت نشه ، لابد صلاح در اینه اما داشتن همان حس زیبا برای من یکی که کافیه...
ما برای نماز صبح رفتیم حرم ، می خواستیم بریم دارالحجه، اما به صحن انقلاب هم نرسیدیم...همان بیرون نماز صبح را خواندیم....بعد از نماز مردم بلند شدن و بعد جابجایی به داخل صحن انقلاب رفتیم اما نه بیشتر ، همانجا نشستیم...
اولش خوب بود ، اما بعد از مدتی سرمای هوا آزاردهنده شد ...عده ای برای خودشون پتو آورده بودن...اما ما نه ، من حتی ژاکت هم نپوشیده بودم ، چون فکر سرما را نکرده بودم...
خلاصه لرزیدم و لرزیدم ...تا حدی که میگفتم اولین دعای من اینه همین الان سال تحویل بشه (ساعت شش)..البته برای مزاح....اگرم میشد بدم نمی آمد..
با خودم فکر میکردم ، اگه مردمی که پتو دارن ، یه گوشه از پتوشونو روی بغل دستی شون می انداختن،چقدر خوب میشد....اما دریغ از کمی حس نوع دوستی...من بودم این کار را می کردم...نمی کردم ؟...حتما میکردم..از خودم مطمئنم که این حرفو میزنم...
سرمایی که هر لحظه در من بیشتر رخنه میکرد ، باعث میشد نتونم به حرفها و سخنرانی ها خوب گوش بدم...
نگاه مستمرم به برج ساعت باعث شد تا کلاغ های حرم را ببینم....
کلاغ ها آرام و بیصدا می آمدن و در کنار برج ساعت می نشستن و بعد پر میکشیدن کنار گنبد طلایی امام لحظه‌ای آرام می گرفتن و بعد هم می رفتن...
دلم برایشان سوخت...چرا هیچکس از کلاغ های حرم چیزی نمیگه، نمی نویسه...
نمیدونم...
فقط فهمیدم که کلاغ های حرم آرام و بی صدا ، بدون جلوه گری ، میان و امام را زیارت میکنن و میرن...
مثل کبوترها...
پاتوقشون بالای سقاخونه نیست...بالای سقف صحن حرم نیست، خودشونو با جلوه گری و به رخ کشیدن زیبایی پروازشون تو دل زائرین جا نمی کنن....
فقط آرام و بیصدا میان و میرن...آرام و بیصدا...
من کلاغ های حرم را خیلی دوست دارم...

عکس از دختری...






طبقه بندی: سفرنامه، روز نوشت،
برچسب ها: سفرنامه، سفرنامه مشهد، نوروز ۹۵، کبوتر های حرم، کلاغ های حرم امام رضا علیه السلام، تحویل سال نو،
[ سوم فروردین 95 ] [ 06:09 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

این روزها .... آخرین روزهای زمستان را در کنار امام مهربانی ها می گذرانم ....امام رضا علیه السلام...
حرم که می روم ، خنکای نسیم بهاری که به صورتم میخورد، روحم تازه می شود...
نسیمی که با گذر از فراز گنبد طلایی امامم نوید شروع یک بهار طلایی را به من میدهد....یک بهار زیبا....
بهاری که آغازش حضور در کنار ضریح متبرک امام باشد، بهاری خواهد بود متفاوت...
سالی خواهد بود مبارک....سال نوی من مبارک است ،
من خوشحالم ، خوشحال....
امروز که رفتم حرم ....بهم بسیار خوش گذشت....یک اتفاق ، اتفاقی که بین آن همه زائر برای من رخ داد،مرا خوشحال کرد،
...و من باز هم فهمیدم که امامم مرا دیده است...میان اینهمه زائر عاشق.
خدا را شکر می کنم برای اینهمه مهربانی....
دوستت دارم امام مهربان من....دوستت دارم.

شهداده
عکس از دختری



طبقه بندی: سفرنامه، دل نوشته،
برچسب ها: زیارت امام هشتم، سفرنامه، سفرنامه مشهد زمستان۹۴، بهار طلایی، امام رضا ع، زائران عاشق،
[ بیست و هفتم اسفند 94 ] [ 15:56 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

MeLoDiC

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا