تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 

هوا خنک بود از اون خنکی ها که دلت می خواد روت هم چیزی بکشی و هم نکشی ....
عطر خوش گل های یاس بدون اجازه از پنجره باز تو اتاق سرک می کشیدن و منو که گیج خواب بودم مدهوش تر میکردن....
تمام شب من بودم و این بوی خوش .....
دلم غنج می رفت برای صبح ....برای آمدن روز ....
 فکر زیارت امام مهربان هشتم دیروز صبح از ذهنم گذر کرده بود و امروز من دراتاقی در نزدیکی امامم چشم گشودم ....پر از عطر گلهای کوچک سفید و زرد  پیچ امین الدله....
من مشهدم ....
تمام وجودم معطر شده ....
السلام علیک یا امام رضا "ع"



طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: مشهد، زیارت امام رضا ع، سفرنامه، روزنوشت، عطر زندگی، امام هشتم، آمال آرزوها،
[ هفدهم اردیبهشت 96 ] [ 10:18 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

متفاوتم....متفاوت از تمام آدمهای دوروبرم....چرا که تنها من هستم که تنهایی ام رنگ دارد.
رنگ تنهایی ام همرنگ تمام روبانهای ساتن وبراقی ست که در جعبه روبانهایم به زیبایی می درخشند.
رنگ تنهایی ام همرنگ تمام تکه پارچه های گلداری است که در سبد خیاطی ام برای دوخت عروسک های پارچه ای کنار گذاشته ام .
رنگ تنهایی ام همرنگ تمام قرقرهای رنگارنگی ست که در دوخت و دوز استفاده مى کنم.
تنهایی ام رنگ سفید طنابی ست که با ان کارهایم را تزیین می کنم .
لحظه های تنهایی ام ختم می شوند به تمام چیزهای رنگارنگ و قشنگی که می بینید...سبدها،گلدانها،عروسکها،..... و شاید با خود بگویید چه با حوصله....چه با سلیقه.....
.....و فقط خودم میدانم که رنگ تنهایی ام رنگ غم انگیزی ست.




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت، تنهایی، رنگ تنهایی، روبانهای ساتن، رنگ تنهایی شهداده،
[ بیست و چهارم بهمن 95 ] [ 17:22 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


من و همسری دیروز صبح رفتیم راهپیمایی.
هوا خیلی خنک بود و برای من خوب بود , اصولا سرما رو به گرما ترجیح میدم.
ما خیلی زود رفته بودیم ....امسال بادکنک و پرچم و بلاکارد به وفور بود....
و همینطور پذیرایی ...
غرفه های مختلفی در مسیر بود مثل نقاشی کودکان ...سرود...عکاسی....کتاب...بازی و مسابقه...و....
برنامه ها هم خوب بود و گروه سرود خیلی خوبی سرودهای قدیمی و جدید را می خوندند و برنامه ها شاد بود.
دوست داشتم....
زندگیتان طلایی از انوار الهی و پر از خیر و برکت.



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: راهپیمایی 22 بهمن 1395، روزنوشت، فجر سی و نه، سی و هشتمین سالگرد انقلاب اسلامی ایران،
[ بیست و سوم بهمن 95 ] [ 06:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این روزها که در دهه فجر هستیم بطور مستمر سرودهای زمان انقلاب از رادیو و تلویزیون پخش میشه ...و با شنیدنشون یه حسی دارم که نمی تونم توصیفش کنم ....
حسی خوب از یادآوری بعضی خاطرات گذشته ...و یا با کلاس تر بگم یه حس نوستالژی....شنیدن این نواها و سرودها رو دوست دارم , با اینکه سی و هشت سال میگذره اما باز برایم , شنیدنشون دلنشینه....و تکرارشون خسته کننده نیست ....شاید برای این اینقدر تر و تازه و نو هستن چون در زمان سرودن از عمق وجود سروده شدن و با تمام احساس های خوب پیروزی به اجرا دراومدن..
اون زمان من کلاس دوم راهنمایی بودم ...فکر کنم فقط مهر رفتیم مدرسه , تو مدرسه شعار میدادیم ...از شعار بر علیه شاه و رژیم که بگذریم
بر علیه مدیر و معاون بیچاره مون هم شعار می دادیم تا مدرسه تعطیل شد ....
خیال باطلی بود که از درس و مشق
 راحت شدیم چون عین برنامه مدرسه رو باید تو خونه انجام میدادیم و درس می خوندیم ...
بابام می گفت "" چی فکر کردید ...تا ابد که مدرسه ها تعطیل نیست ...چند وقت دیگه باز میشه و باید برید مدرسه ....ما هم مجبور به اطاعت بودیم ....خلاصه اگه مدرسه باز بود
اقلا به نفع من یکی می شد چون می تونستم تو مدرسه شلوغ کاری کنم و بازیگوشی.
بابام راست می گفت ...مدتی بعد از پیروزی مدارس باز شد و دروس توسط معلمین با توجه به وقت کم ,سرسری داده شد و اون سال امتحانات خیلی راحت برگزار شد....حالا یا واقعا سوالات آسون طرح شده بود و یا من از بس درس خونده بودم و مرور کرده
بودم به نظرم راحت میامد.
سال بعد هم بیشتر ساعات زنگ تفریح تو کلاس سرودهای انقلاب را دسته جمعی می خوندیم و کیف می کردیم....

بیست و دو بهمن مبارک باد...
راهپیمایی یادتون نره....

منبع شکلک هاhttp://sheklake-mona.blogfa.com




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سرودهای انقلابی، روزنوشت، خاطرات زمان انقلاب، انقلاب اسلامی ایران، دهه فجر، سی و هشتمین بهار پیروزی، شعار زمان انقلاب،
[ بیست و یکم بهمن 95 ] [ 06:17 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


چند وقت پیش با دختری و همسری رفتیم بازار بزرگ تهران و مانند همیشه مترو را انتخاب کردیم چون راحت ترین وسیله برای رفتن به تهرانه.
از شلوغی اول صبح و دم غروبش که بگذریم مترو سواری رو دوست دارم و فروشنده های داخل مترو برام سرگرم کننده ست
صبح هنگام رفتن مانند هر دفعه بود آدمهای عبوس و اخمو که یا خواب بودن یا با کوشی تلفن مشغول بودن و یا .....
اما موقع برگشتن.....
تو ایستگاه صادقیه خانوم گلفروشی گلهای نرگس تر و تازه ای می فروخت ......که عطر شامه نوازی داشتن...خودم رو تحویل گرفتم و پنج دسته خریدم....
اگه سوار مترو شده باشید میدونید که قبل از وارد شدن قطار به ایستگاه مردم در قسمتهایی که در واگن ها باز میشه تجمع می کنن تا به محض باز شدن در سوار بشن و اصلا هم به اخطاری که از بلندگو پخش میشه توجه نمی کنن که از خط زرد یا قرمز عبور نکنن...
من و دختری در انتهای این جمع ایستاده بودیم که خانوم جلویی ما با گفتن جمله "چه عطر خوبی "به سمت ما برگشت و گلها رو در دست من دید و لبخندی زد ...گفتم عطر خوبی دارن....بفرمایید و دسته ای از نرگس ها را جدا کردم و به سمتش گرفتم و گفتم مال شما ....خندید و با هیجان گفت ...نه ...ممنون...گفتم هدیه ست....گفت اسم منم هدیه ست و این شد باب آشنایی ...
در هنگام نشستن به ما اشاره کرد تا کنارش بشینیم ... تا مقصد حرف زدیم و خوش گذشت...



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: گل نرگس، روزنوشت، مترو سواری، بازار تهران،
[ هجدهم بهمن 95 ] [ 06:03 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


چند روز پیش با همسری رفته بودم بیرون ....فروشگاهی کیف هاشو حراج کرده بود...
مدل کیفی توجه منو جلب کرد....داخل شدیم ...
فروشنده جوان بود و فروشنده....یعنی بلد بود چجوری با مشتری برخورد کنه....
در حال بررسی کیفها بودم ...فروشنده هم ، هی می گفت " کالجش رو هم داریم ""
همانطور که کیف ها رو نگاه میکردم , فکر میکردم کالجش چه مدلیه !؟
چند بار خواستم بگم بیارید ببینم ...ولی منصرف شدم تا این دفعه گفت پاشنه دارش را هم آخر ماه میاریم !!!!
خیلی تعجب کردم با خودم گفتم کیف پاشنه دار هم مگه داریم ...مگه میشه , شاید مثل چمدان ها پایه ی کوچکی داره.....همین طوری با خودم کلنجار می رفتم که تازه دوزاریم افتاد که منظور جناب فروشنده کفشش است...و شاکر خدا شدم که سوال بیمورد نکردم که مایه ی آبروریزی بشه...




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت، خرید کیف، کیف، کفش،
[ شانزدهم بهمن 95 ] [ 12:21 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

تمام روز، من بودم و یک حس گمشده که در دلم بیداد می کرد. یک یاد، یک خاطره، یک چیز عجیب که برایم مهم بود. مثل یک قرار از یاد رفته یا تصویری از گذشته ی نه چندان دور .

تمام روز کسی صدایم می کرد. کسی که مثل هیچ کس نبود اما لبخندش مثل آفتاب دم غروب، دوست داشتنی بود و زود گذر.

تمام روز منتظر اتفاقی بودم که می دانستم هیچگاه رخ نخواهد داد.




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: من و یک حس گمشده، روزنوشت، اتفاق، یک قرار،
[ دوم بهمن 95 ] [ 06:24 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


وقتهایی که خونه باغ هستم ...بعد از نماز صبح که هوا کمی ...خیلی کم روشن میشه پرده ها رو کنار می زنم تا برآمدن آفتاب و طلوع یک صبح زیبای دیگه رو که خدای مهربون برام رقم زده را ببینم و به خدای خودم میگم ممنون که امروز هم زنده ام و یک صبح دیگر رو می بینم...
صدای مرغ ها و خروس هام از حیاط پشتی شنیده میشه که هر از گاهی قوقولی قوقو و قدقد می کنن ...انگار اونها هم در حال حمد و تسبیح خدا هستن....



هر چه هوا بیشتر روشن میشه صدای گنجشکها هم به این سمفونی زیبای صبحگاهی اضافه میشه که دسته جمعی مثل یک گروه کر با جیک و جیکشون آواز می خونن...
کمی که آفتاب تو حیاط پهن میشه....آماده میشم برای رفتن تو حیاط...
هوای صبح سرده ...لباس گرمی می پوشم و شال بافتنی مو سرم می اندازم ...میرم حیاط پشت تا حیوانات خونه باغ رو از لونه شون در بیارم...دیگه اونها هم عادت کردن...با شنیدن صدای پام بیشتر سر و صدا می کنن ...یعنی زودتر بیا.



بعد هم برای گنجشکها و کبوترهای یاکریم که مهمان هر روزه ی خونه باغ هستن گندم می پاشم تو باغچه....
و از دیدن اینهمه زیبایی لذت میبرم و هی خدا را شکر می کنم تو دلم....
گنجشکهای خونه باغ به وجود من عادت کردن و ازم نمی ترسن ....کبوتر ها که اصلا...
میان و از حوض آب می خورن ...به راحتی در کنارم بپر بپر میکنن...



چند روز پیش که تو حیاط خونه باغ نشسته بودم و به گنجشکها نگاه میکردم ...متوجه شدم که ماشاالله چقدر تپلی شدن....

عکس هام خوب نیستن ...دیگه خیلی وقته که دختری و پسری برام عکس نمی گیرن...



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روز نوشت،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روزنوشت، صبح، خدای مهربان، گنجشکها و کبوترها،
[ بیست و دوم دی 95 ] [ 07:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ هفدهم دی 95 ] [ 06:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


هشت آذر سالروز ازدواج من و همسری بود......شاید تعجب کنید چرا امروز دارم درباره ش می نویسم.....
چون مصادف با 28 صفر بود....
هشت آذر هم مثل تمام روزهای تقویم شده.....دیگه جز من هیچکس یادش نیست چه اتفاقی در این روز افتاده....من همان روز به خاطر ایام عزا حتی دلم نیامد به همسری تبریک بگم...
چند روز بعد که بهش هدیه دادم و تبریک گفتم ....گفت برای چی ؟!!!

گفتم همینجوری......
دلیلش رو که فهمید ...با دست زد رو پیشونیش و گفت من اصلا یادم نبود
گفتم تو کی یادت بوده که این دفعه یادت باشه...



همسری :::
سهم تو از بودن با من قلب من است  که جز برای تو نمی تپد.
 
 همسری خیلی دوستت دارم







طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سالروز ازدواج، هشت آذر، خاطره، روزنوشت، تبریک ازدواج،
[ بیستم آذر 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


امروز برای کاری با همسری رفته بودم تهران....
چون محدوده کاریمون تو طرح بود با مترو رفتیم....
تو مترو وقتی می خواستم بشینم با خودم گفتم به هم صندلی هام سلامی کنم؟، نکنم ....لبخندی بزنم ؟ نزنم؟
که بلافاصله با دیدن قیافه ها از فکری که کرده بودم منصرف شدم....و مرتب و ساکت نشستم سر جام....و به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که می گفت چرا مردم اینجا اینجوریند ، آدم جرات نمی کنه تو اتوبوس یا مترو با بغل دستی اش حرفی بزنه و یا حتی لبخندی...آدم می ترسه کتک بخوره...
راستی مردم چرا اینجوری شدن....مثل آدمهای آهنی، مثل رباط ....
چهره ها همه سرد و خشن....اکثرا دوتا سیم دراز از گوششون آویزونه که متصل به یک موبایله ....
چشماشون از روی صفحه موبایل تکان نمی خوره و انگشتاشون دائم در فعالیت...
نمی دونم چه مطالبی اینقدر مهم و سرگرم کننده ست که این آدمها رو مجذوب خودش کرده....
از این گروه که بگذریم میرسیم به گروه بعدی که به جای موبایل یک آیینه دستشونه و مقداری لوازم آرایشی و تمام ....اینها هم همه اش در حال نگاه کردن به خودشونند....
گروه سوم هم که خوابند....
نگاه کردن به مناظری که تند تند از جلوی چشمانت می گذرند....درختان ،ساختمانها....ماشین های در حال حرکت در اتوبان ...کوهها....مزارع تک تکی که در مسیر هست... و یا آسمان آبی با تکه های ابر این طرف و آنطرف آسمان  ، و خیلی چیزهای دیگه  لذت بخشه....
و دلم برای همه شون سوخت ......

عکس از دختری و پسری من




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: رباط، مترو تهران، آدمهای آهنی، روزنوشت، محدوده طرح ترافیک،
[ چهاردهم شهریور 95 ] [ 19:11 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
چند وقت پیش من و دختری دوتایی رفتیم قم ، خونه دوست دختری ، به قول دختری سفر مجردی ....
همیشه وقتی می رفتم قم برنامه اینجور بود که بدوبدو می رفتیم زیارت حضرت معصومه و بعد بدوبدو می آمدیم و سوار ماشین می شدیم و حرکت به سمت جمکران و اونجا هم بدوبدو زیارت مسجد جمکران و نماز و والسلام ....اکثراً هم تو گرما و تابش آفتاب شدید بود...
ولی ایندفعه خیلی فرق کرد ....
من و دختری صبح ساعت هشت و نیم از خونه راه افتادیم و نزدیکای یازده قم بودیم البته با زمان بنزین زدن و ترافیک تو اتوبان کرج .....
دوست دختری بعد از ناهار ما را برد زیارت حرم خانم، حضرت معصومه سلام الله علیها بعد برد تابلو فروشی و ما چندتایی تابلو خریدیم  بعد کتابفروشی و ما باز چند تا کتاب خریدیم که این روزها در حال خوندنشون هستم...
بعد هم برد خیابان گردی و خیابانها و محله های قم را بهمون نشون داد شام هم رفتیم یک رستوران شیک و سوخاری خوردیم که خیلی خوشمزه بود....فرداش هم به همین منوال گذشت ....و ساعت پنج بعدظهر حرکت کردیم به سمت کرج تا تقریبا نه شب که خونه بودیم.....
با این سفر تصور من از شهر قم کاملا عوض شد ...با اینکه تو مرداد بودیم و هوا گرم ولی اصلا گرمم نشد ...راستی یک جای خوب هم برد برای خرید سوهان خوشمزه و دسر سوهان هم خریدیم که تا به حال من ندیده بودم و نخورده بودم ....
بگذریم ....
دو تا کتاب کوچک هم جزٔ کتابهایی هستند که ما خریدیم .....یکی عیدها اسم دارند و دیگه از پروانه ها بپرسید...‌
متن این کتابها با تصاویرش پر معناتر میشه ....
و من خیلی خوشم اومد از خوندنشون....
گاه گاهی براتون از مطالبشون مینویسم.


برچسب ها: روزنوشت، معرفی کتاب، علی اکبر بقایی، سفر به قم، سفرنامه،
[ چهاردهم شهریور 95 ] [ 06:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

قسمتی از نوشته های دکتر شریعتی


Fruit Divider

وقتی متن بالا را خوندم خیلی خوشم اومد البته طولانی تره ولی من همین قسمتش رو دوست داشتم....دیدم واقعا کسانی هستن که زورشون میاد به اطرافیانشون محبت کنند حتی کلامی ، حتی یه دوستت دارم نمی گن.... اگه کاری هم بکنند در ازای اون کار و یا محبت توقع دارن اون هم در حد بوندس لیگا...حالا این بوندس لیگا رو درست نوشتم ؟؟؟بگذریم...
اگر هم کاری برای کسی کردند و یا می خوان بکنند ، انقدر منت میذارن و به زبون میارن که آدم آرزو میکنه که ایکاش هیچوقت این کار را برام نکرده بود...
تازه محبت دیگران به خودشون را وظیفه شرعی و قانونی میدونن...و اصلا به چشمشون نمیاد..
حالا یه سوال ....من و شما از کدام دسته ایم...؟؟؟؟


عکس از دختری و پسری من





طبقه بندی: روز نوشت، نکته،
برچسب ها: دکتر شریعتی، متن از شریعتی، روزنوشت،
[ بیست و هفتم مرداد 95 ] [ 09:07 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
اینجا داره از آسمون سیل می باره.....
چند روزی ست که باران می بارد و تمام شدنی نیست ...دو روز پیش و امروز چند ساعتی آفتاب شد اما باز باران ....با ترانه...با گوهرهای فراوان....
باران را دوست دارم ...این آب و هوا را دوست دارم.....اما تنها نگرانی ام برای حیوانات خونه باغه و مخصوصا جوجه کوچولوی تازه متولد شده....
راستی میدونید اسمش را چی گذاشتم ....به پیشنهاد پسری .....گیلاس.
گیلاس کوچولوی خونه باغ خیلی ناز و بامزه ست.....فعلا همون یه جوجه به دنیا اومده ...فکر کنم مامان مرغه اعتقاد به فرزند کمتر ، زندگی بهتر را سرلوحه ی زندگیش قرار داده...
امروز همه را با هم داشتیم و داریم....رعد و برق ، تگرگ و باران تند ، با قطره های درشت ، باران ریز...
تمام مزارع اطراف خونه باغ سبز و قشنگ شدن...کشاورزان خیلی خوشحالند....
باغچه خودم هم قشنگ شده ....با اینهمه باران باید هم همه جا سرسبز بشه.
کاهو ، تربچه ،خیار ،کدو ،هندوانه،شاهی،ریحان،جعفری ،تره، پیاز،هویج ،فلفل،بادمجان، گوجه فرنگی گشنیز ، شنبلیله، لوبیا.....برای امسال ،اینها را کاشتم...
باران قطع شد ، صداش نمیاد...ولی ابرها سرجاشون هستن...نه انگار انواع طلایی خورشید از لابلای ابرها دارن سرک می کشند...
فعلا تا بعد....روزتان به خیر و خوشی...



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت، خونه باغ ما، باران رعد و برق تگرگ،
[ بیست و هفتم فروردین 95 ] [ 18:39 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
من و همسری در حال حاضردر سالن انتظار فرودگاه هستیم....چون دختری و پسری از مشهد دارن میان....صبح از خونه باغ راه افتادیم...در طی مسیر همسری با سرعت میامد ،بهش گفتم ...چیه....چرا اینقدر تند میری ، دلت برای بچه ها تنگ شده ....داری پر میکشی به سمتشون...
آروم بری هم به موقع میرسیم....
بعد از سیزده روز دوری دلمان حسابی براشون تنگ شده...
دختری قشنگم ، پسری مهربونم به خونه خوش اومدید...دوستتان داریم...



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: سفرنامه، روزنوشت، استقبال، دختری وپسری، سفر مشهد،
[ پانزدهم فروردین 95 ] [ 08:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]


اینجا داره باران  می باره، چند روز متوالیه که باران می باره ، فقط دیروز چند ساعتی متوقف شد و کمی آفتاب و بعد دوباره باران .
باران را خیلی دوست دارم. حس تازگی بهم میده اما.....نگرانم ، نگران حیوانات خونه باغ....
تمام لونه شون خیس شده ، تنها چند وجب خاک خشک مونده ....
دیروز عصر بود که اومدیم خونه کرج، ...تا فردا صبح ...اینجاییم....
پسری و دختری هنوزمشهدن...و من و همسری اینجا تنهاییم ....از نظر من و احساس من وقتی پسری و دختری نزدیکم نیستن ، تنها هستم ، اون هم از نوع خیلی...
دیشب پسری زنگ زد و تعریف کرد که چه پیتزایی درست کردن و نوش جان کردن ، با چه آب و تابی...فکر نکرد دل منم میخواد ، من که همون پشت تلفن با داد و بیداد و شلوغ کاری گفتم منم می خوام منم می خوام ولی خوب ...چه فایده...
اونها خوردن و تموم شده و من هم با فرسنگها فاصله دستم به جایی بند نیست....
پسری گفت که عکسشو گرفتن تا من بذارم تو وبلاگم ....به این میگن انصاف...
امشب هم برای شام مهمون داریم...
الان ساعت هفت و پنج دقیقه به وقت کرجه..
من همین الان یک لیوان بزرگ قهوه خوردم  ...تجربه بهم ثابت کرده که وقتی صبح ها قهوه می خورم تا ظهر که وقت ناهار بشه .... میتونم جلو شکممو بگیرم .و به خوردنی ها ناخنک  نزنم....امتحانش مجانیه...






طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت فروردین ۹۵، روزنوشت،
[ دهم فروردین 95 ] [ 07:27 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

دیروز حدودای ساعت سه بعدازظهر خانواده نازنین پسری از مشهد (آقاجون،مامان،خواهر بزرگتر،خواهرکوچکتر و پسر گلش،برادر و خانوم و دختر نازش) به سرزمین زیبای البرز وارد شدن...

قرار نبود برای چهارشنبه سوری جایی بریم چون با خودمون فکر کرده بودیم بعد از 14 ساعت قطارسواری باید همه خسته باشن ولی وقتی پسری و همسری رفته بودن ایستگاه راه آهن ...پسری تلفن زد که همه سرحالند و تمایل دارن بریم خونه باغ...

پس بنده دست به کار شدم و در یک پروسه چهل دقیقه ای بساط شام را آماده کردم یعنی شام پختم...

تعجب نکنید...راحت ترین شام ممکن را آماده کردم..!!! ماکارونی

وسایل را جمع و جور کردیم و رفتیم خونه باغ...

خوش گذشت...نم نم باران بود و هوا هم کمی سرد...همسری برامون چوب برید و شومینه را روشن کردیم و کنارش هم گرم شدیم و هم کلی عکس انداختیم...

پسری هم لوازم آتش بازی آورده بود...یک آتش کوچولو هم درست کردیم و از روش پریدیم تا برای یک سال زرد نباشیم و سرخ باشیم مثل سرخی آتش...

فقط دو روز بود که من خونه باغ نرفته بودم ولی تو همین دوروزه درخت گوجه چشم منو دور دیده بود و پر از شکوفه شده بود..عکس ها تو دوربین دختری و پسریه ...بعدا سر فرصت تو وبلاگم میذارم.

تو دو هفته گذشته من و همسری تقریبا هر روز خونه باغ بودیم و مثل مورجه کار میکردیم تا خونه باغ آماده بشه ولی باز وقت کم آورذیم و بعضی از کارها موند...

گفتم مورچه یادم به مورچه های خونه باغ افتاد بعدا تعریف میکنم...

دلتان گرم ...خدا همیشه همراهتان




طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: چهارشنبه سوری، خاطره، قطار، البرز، روزنوشت،
[ بیست و هفتم اسفند 93 ] [ 06:41 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این روزها خیلی مشغله دارم و کمتر میتونم بیام به وبلاگم سر بزنم....

کار خونه ...

دوخت و دوز...

کارهای مربوط به خونه باغ...




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: خاطره، خانه تکانی، خیاطی، روزنوشت،
[ دوم اسفند 93 ] [ 06:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
امشب مامان و آقاجون و خواهر پسری از مشهد دارن میان کرج... 

همه ی ما خیلی خوشحالیم.... 

روز شنبه به امید خدا می خواهیم با هم بریم سفر...

برنامه ریختم فردا اگه هوا خوب بود بریم خونه باغ...

جای ملیحه جان و امیر علی و همسریش و سعیده جان و همسری و دختریش...خالی ییییییییییییییی

ما منتظریم شما هم بیاید..




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت،
[ شانزدهم بهمن 93 ] [ 07:14 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

دیروز جمعه من و همسری و دختری و پسری رفتیم خونه باغ...

در و پنجره ها را چند روز پیش شیشه انداختیم،حالا از سرما کمی در امان هستیم.البته تا کامل بشه یه عالمه کار هست که باید انجام بشه.

قرار شد دختری و پسری ناهار را آماده کنن...

اونها هم تصمیم گرفتند برای اولین بار در خانواده کباب کوبیده درست کنن...من و همسری هم تا حالا درست نکرده بودیم...

دختری مواد را با همکاری پسری آماده کرد....

من هم انرژی مثبت دادم ، گفتم تابه هم برداریم اگه ریخت تو تابه درست کنیم...

الحق که خوب شد و انرژی مثبت من کار خودشو کرد..

بعد از ناهار هم :

دختری با یک شن کش افتاد به جان باغچه....

و

پسری هم با بیل و فرعون به تمیز کردن حیاط مشغول شد...

همسری هم قفل درها را درست کرد و من هم نخودی بودم اینطرف ، آنطرف سرک می کشیدم...

در و پنجره ها باید یک دست دیگه رنگ بخورن تا حالا دو دست رنگ زدیم که همان ،یک هفته بیشتر زمان برد و به دلایلی وقفه افتاد ...که یک دلیلش خستگی من و سرد بودن هوا بود...




طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: خاطره، کباب کوبیده، خونه باغ، جمعه، رنگ کاری، روزنوشت،
[ یازدهم بهمن 93 ] [ 07:17 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا