تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ هفدهم دی 95 ] [ 06:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
Related image

تعجب نمی کنم از این همه عاشقانگی تعجب می کنم از قحطی غزل و ترانه ! از کمی واژه ! از اینکه حرف دارم و نمی توانم این همه حرف را با آنهمه احساسی که همراهش موج می زند را بیان کنم ....بنویسم....

من عاشقم.....فقط همین .....عاشق!!






طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: عاشقانگی، دل نوشته، قحطی غزل، حرف های دل من، احساس، امام حسین ع، کربلا،
[ پانزدهم دی 95 ] [ 07:33 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

باز دلم هوای هوایت را دارد… نفس عمیقی باید کشید؛ به وسعت تمام بود و نبود.





طبقه بندی: دل نوشته، عاشقانه،
برچسب ها: عاشقانه، دل نوشته، نفس عمیق، بود و نبود، السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیک یا ابوالفضل العباس، باز دلم هوای هوایت را دارد،
[ دهم دی 95 ] [ 07:31 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

     

نام کوچکم شهداده ست....
یک نام ناب ....کمیاب ....نادر....
نامی که از هر چند هزار نفر فقط یکی این نام را دارد.
نام اصلی ام هم ,خاص است و کم...اسم شناسنامه ایم را میگم.
بچه که بودم تفاوتی برایم نداشت....چه صدایم می زنند....شهداد ....شهداده تا زمان مدرسه که دانستم نام دیگری هم دارم....یک اسم رسمی و شناسنامه ای....در هر حال باز برایم فرقی نداشت.
یه کوچولو که بزرگ شدم ....کلاس چهارم, پنجم دبستان ,برایم شنیدن نامم از زبان معلم برای حضور و غیاب و یا درس پرسیدن سنگین بود....کمی که بزرگترشدم ,دوره راهنمایی و دبیرستان اسمم را اصلا دوست نداشتم که هیچ ، از شنیدنش خجالت هم می کشیدم....فکر میکردم برای خانوم بزرگها خوبه , نه برای من....
همیشه دلم می خواست در مدرسه , به نام دیگه ای صدایم می زدند....
تا جایی که تصمیم گرفتم نامم را عوض کنم ....سال چهارم دبیرستان بودم....
پدرم از شنیدن تصمیمم عصبانی شد .....بدجوری.
آخه اسمم , یادآور نام مادرش بود....بله....درسته.....نام من نام مادربزرگم بود....
مادرم حمایتم میکرد چون از همون اول او هم این نام را دوست نداشت.....او دوست داشت نامم شیدا باشد...مدتی هم مرا به این نام صدا زده بود آن زمان که نوزادی بیش نبودم ....ولی بلاخره تسلیم شده بود....
مگه یه دختر کوچولو چند تا اسم میتونه داشته باشه ؟!!

نام شناسنامه ای   ؟
نامی که پدردوست داشت ""شهداده"""
و نامی که مادر آرزویش بود  صدا بزند"""شیدا"""

داشتم می گفتم.....با حمایت مادرم برای تغییرنام اقدام کردم....تبت احوال رفتم...مدارک آماده کردم.....
و.....در تمام روزهایی که می آمدن و می رفتن.....پدرم ازم ناراحت بود و باهام حرف نمی زد.
(اسم برای آدم شخصیت نمیاره باید آدم آدم باشه....کاری که می کنی شخصیتت را می سازه...طرز زندگیت....رفتار و منش ات و ...و .....و حرفهایش پتکی بود بر روح و روانم)
این حرفها را پدرم می گفت ....از اون طرف مادر بزرگم هم غمگین بود و دل آزرده....

 با سماجت روی حرفم ثابت بودم ....نامم باید عوض می شد....یادمه وقتی مسئول ثبت احوال شناسنامه ام را دید ....با لحنی زیبا نامم را خواند و گفت قشنگه ...چرا می خوای عوض کنی؟ با حرص گفتم اگه قشنگه بذارید رو دخترتون.....

""""چقدر بی ادب بودم"""""


گذشت روزها باعث شد فکر کنم ....منطقی فکر کنم ....مگه مهمه اسمم چی باشه....یک نام فقط یک کلمه است برای اینکه در میان آدمهای دور و برم گم نشم ....شناخته بشم....حالا اون هر چی می خواهد باشه...ارزش ناراحتی پدرم را داره؟.....نگاه غمگین مادربزرگم را؟ و شاید یک عمر پشیمونی....

باید نوع تفکر و اندیشه ام را عوض میکردم ....باید رفتار و منش ام زیبا باشد....باید آدم باشم....یک انسان.

حالا بعد از سالها ....اینجا می نویسم که نام من انسان است ....نام همه ی ما انسان است .....نام های دیگه همه برای این است که در میان ازدحام روزگار گم نشویم ....


پی نوشت:
اگه اسم اصلی ام را ننوشتم فقط برای این است که نمی خواهم در فضای مجازی منتشر شود....
وگرنه دوستش دارم....
جدا از تمام دلایل برای داشتنش ....به قول بچگی خودم....حالا کم کم دارم خانوم بزرگ میشم




طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: خاطره، دل نوشته، اسم من، شهداده، انسان، ثبت احوال، داستان زندگی،
[ سوم دی 95 ] [ 07:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

پایین تر از ابرها ......گوشه ای از زمین خدا .
اینجا ، روی زمین  ، نمی دانم چرا ، همیشه دلتنگم ....اینجا روی زمین، این دنیا پر است از رنگ ، رنگهایی که آدم را سرگرم می کنند تا یادمان برود سوالی کنیم، چیزی بپرسیم ....از گذشته  ، از بودنمان در اینجا ، ....
با تمام اینها ، ....این رنگها....باز من دلتنگم ....دل تنگ آسمان ....دلتنگ تک رنگ آسمان...به آن بالا که نگاه میکنم ، تک رنگ آسمان ، آبی آسمانی ...دلم را باز می کند...آنوقت یادم می افتد که ....
....به من گفته اند که زمانی آن بالا بالاها بودم ...در اوج بودم ....زمینی نبودم ، آسمانی بودم...پیش خدا بودم ....در کنار ملائک....در بهشت خدا...آنجا که وصفش را که می شنویی دلت غنج می رود...
پاک بودم .... آنوقت دلم بیشتر و بیشتر میگیرد که هیچ ، باران اشک گونه هایم را تر میکند...
و تازه می فهمم این حس غریبی و تنهایی ام از کجا آب می خورد.
خدایم دلم می خواهد بغلت  کنم ...دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم....دلم می خواهد وقتی گریه می کنم نوازش تو را بر روح و روانم حس کنم ....دلم تو را می خواهد....
چقدر خوب است که به تو ، تو می گویم نه شما....
چقدر خوب است بزرگ و مهربانی ، توانا و قادر ، عزیز و یکتا ، رحمان و رحیم ، ...
چقدر خوب است که من می توانم به تو توکل کنم ، دل خوش کنم ، امیدوار باشم ، ....
چقدر خوب است که من اینهمه دوستت دارم ....
چقدر خوب است که در نهایت به تو می رسم...

عکس از دختری و پسری من


طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: دل نوشته، پایین تر از ابرها، خدای من، آسمانی باش، بهشت خدا، سرشت آدمی، عالم ذر،
[ چهارم تیر 95 ] [ 21:08 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

دلت که تنگ باشد ، دنیا هم برایت تنگ میشود ، آنقدر تنگ و کوچک که دیگر هیچ چیز را چشمانت نمی بیند....جز خودت و تنهایی ات و غصه ی درون سینه ات...
بعضی حرفها را نمی شود گفت ، فقط میشود گریه کرد ....
گاهی حس درونی ات را باید در همون سینه حبس کنی ، ابرازش سودی نخواهد داشت چون همدردی ، هم احساسی ، سنگ صبوری در کنارت نداری ...تا درکت کند...
کاش کسی از راه برسد با یک بغل اتفاق خوب ...با یک ترانه از شادی زندگی ...
کاش خدا خودش ، فقط خودش به داد این دل برسد....




طبقه بندی: خونه باغ ما، دل نوشته،
برچسب ها: دلتنگی، تنهایی، غصه های من، دل نوشته، خدای من،
[ ششم خرداد 95 ] [ 07:12 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

کفشدوزک تنها بود ، میان گندم زاری بزرگ....

به اطرافش که نگاه میکرد ، جز انبوه خوشه های گندم چیزی نمی دید...همه جا سبز بود و سبز...و او تنها نقطه ی رنگی این دشت سبز .و تنها یک صدا از دور دست ها نوای موسیقی این دشت بود....نوای حزن انگیز بد بده ای که همراه نسیم به گوشش می رسید...

دلش گرفته بود ، هم صحبتی می خواست...تا از دلتنگی هایش برایش بگوید ...

باران بارید...و قطره ای از آن بر روی کفشدوزک افتاد ...

نگاهش به آسمان آبی بالای سرش افتاد ....خنده اش گرفت ....چرا فراموش کرده بود....و یادش آمد که تنها نیست ...دوستی در نزدیکی اوست....

 که می تواند از غمها و تنهایی اش با او صحبت کند ...می تواند آرامش را از او بخواهد...و آرام شود ...


عکس از دختری و پسری




طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: کفشدوزک، دل نوشته، دلتنگی و تنهایی، مزرعه گندم، آسمان،
[ پنجم خرداد 95 ] [ 05:29 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
[ ششم اردیبهشت 95 ] [ 18:35 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

مزارع کلزا در مسیر خونه باغ ....
میدونید کلزا چیه ؟
دانه روغنی



طبقه بندی: خونه باغ ما، دل نوشته،
برچسب ها: دوستی، دل نوشته، دلتنگی، نیمکت، تنهایی،
[ سی و یکم فروردین 95 ] [ 07:56 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

دیشب باز باران آمد و بوی خوش زندگی همه جا را فرا گرفت و من نفس کشیدم و زنده شدم بااین رحمت خدایی و دعا کردم . برای تو .

کاش تو هم برای من دعا کرده باشی !!! 

 




طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: دل نوشته، باران، دعا، رحمت خدا، باران بهاری،
[ سیزدهم فروردین 95 ] [ 06:01 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهدادگشت

عکس از دختری..بقیه اش از من..



طبقه بندی: امام زمان عج، دل نوشته،
برچسب ها: امام زمان عج، دل نوشته، بهار، آمدن بهار، شکوفه باران، زندگی،
[ بیست و ششم اسفند 94 ] [ 07:01 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
1children7.jpg
Baby3e2.gif

همچون امروزی و در سالی بسیار دور که به چشم بر هم زدنی به این سال رسید و به امروز، 
و در سرزمینی سبز که دشت هایی داشت فراخ که در این موقع از سال سفید،سفید شده بودند...و یک آسمون به رنگ آبی فیروزه ایی...
نوزادی با موهایی همرنگ شبق و چشمانی همچون مروارید سیاه نگاهش را به روی این دنیا گشود...با لبخندی ....
او دومین فرزند خانه ایی شد که پدر در انتظار پسری کاکل زری بود.....اما به جایش دختری با زلف سیاه هدیه ای شد از طرف خدا ، برایش...
خیلی زود مهرش در دل همه می نشست چون همیشه با دهانی لبریز از شکوفه های خنده و نگاهی روشن ،قلب دیگران را تسخیر میکرد....
آغوش کوچکش برای در آغوش گرفتن دنیا با تمام آدمهایش کافی بود...
او دوست داشت دیگران را و دوست داشت دیگران دوستش داشته باشند.....
دنیا برایش زیبا بود و در تمام این سالها آن را زیبا دید،،،،خدا همیشه با او
مهربان بودsmile
دخترک دیروز ، آرزو میکند ، هنگام تولد به دنیای دیگر ،آنجا هم برایش از اینجا زیباتر باشد .
و حالا ....او نیاز دارد که دعای همه ی آدمهای خوب هدیه ی روزهای زندگیش باشد.http://girlygifs.com/wp-content/uploads/2011/04/97.gif
شهداده



طبقه بندی: دل نوشته، خاطره، تولد، داستان،
برچسب ها: تولد، داستان، دل نوشته،
[ دوم بهمن 94 ] [ 05:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهدادگشت

ما تو خونه باغ کرسی گذاشتیم.....این هم عکسش ...از بس که هوا سرد بود...باید بگم که هوای توی خونه چند درجه سردتر از هوای بیرونه...
چرا؟
نمیدونم......تو خونه از سردی هوا می لرزم ولی وقتی میرم تو حیاط می بینم آنقدرها هم هوا سرد نیست....
برای همین همسری رفت و یک کرسی کوچک خرید ...گرمای کرسی لذت بخشه....کرسی آدمو تنبل میکنه...مخصوصا منو که یه ژن تنبلی هم دارم.
کرسی منو بیاد خاطرات قدیم انداخت ...آن موقع که همه دور هم جمع بودیم...آن موقع که دوران بچگی گفته میشه.ما یک خانواده هفت نفری بودیم .چهار بچه و پدر و مادر و مادربزرگ...دلم برای مادر بزرگم تنگ شده ، کاشکی باهاش مهربانتر بودم ، کاشکی اذیتش نمیکردم.
کرسی چهار ضلع داره....می بینید چقدر ریاضی من خوبه
حالا ما هفت نفر چطوری زیر اون کرسی جا میشدیم  ، خودش معماست...
بابام زیرش یک لامپ هم نصب کرده بود ، تا همیشه یه گرمای ملایم زیر کرسی حکم فرما باشه....و بعضی اوقات زیر کرسی و زیر نور  اون لامپه درس هم می خوندم...
پدرم برای معاش خانواده تلاش میکرد ....خیلی...و مادرم برای آسایش ما در خانه...
مرسی بابا، مرسی مامان.الان بابام کنارمون نیست و هر روز دل من براش تنگ میشه....
گفتم ما چهار تا بچه ‌بودیم یعنی هستیم ولی این بودن با اون بودن خیلی توفیر داره...
با هم دعوا میکردیم...زیرآب همو میزدیم ...گریه میکردیم ...می خندیدیم...درس می خوندیم تا برای خودمون کسی شویم...
حالا برای خودمون کسی شدیم ...خیلی وقته که کسی شدیم اما  ...دیگه دور هم نیستیم ...
من درس می خوندم تا دکتر بشم......رفتم رشته تجربی تا پزشک بشم....اما دکتر نشدم چون فهمیدم تحمل دیدن جراحت را ندارم...بین خودمون باشه....البته اولش کنکور پزشکی رو قبول نشدم ..بعدا فهمیدم که....آره ترسو هستم و کم تحمل....
این روزها قلب من پر است از جراحت ....ولی خوب ، بزرگ شدم ...حالا تحملم زیاد شده...میتونم جراحت های قلبم را ببینم و باز خیال کنم که حالم خوب است..
حال من خوب است....
از دست این کرسی که منو مجبور به نوشتن کرد...

شایدم کرسی اصلا چیز خوبی نباشه...!!!!!!
شهداده



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت، دل نوشته، خاطره،
برچسب ها: دل نوشته، خونه باغ ما، خاطرات، کرسی، خاطرات فدیم،
[ بیست و هشتم دی 94 ] [ 05:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]


چقدر دوست داشتنی هستند.. آدم هایی که شبیه حرفهایشان هستند....



طبقه بندی: دل نوشته، نکته، عاشقانه،
برچسب ها: دل نوشته، نکته هایی برای زندگی، آدمهای دوست داشتنی،
[ بیست و سوم دی 94 ] [ 07:05 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]

شهدادگشت

همرهان رفتند و من از کاروان جا مانده ام

همه رفتند، پسری هم امسال رفت و زائر و خادم زائرین حرم شد ولی من .....

جاماندم ......و دلم شکست.....وقتی می بینم همه چقدر در تب و تاب دیدنتان هستند دلم بیشتر می شکند...چرا من نمیتونم بیام ؟

این روزها ندارم غیر شما فکر وخیالی

امامم...

غبطه می خورم به تمام کسانی که به سویتان می آیند....پیاده و با قلبی لبریز از عشق و نیاز.....نیاز به توجه شما ، نیاز به دیده شدن توسط شما....

...زیارت شما، قدم قدم زندگی کردن با یادتان،‌‌‌‍‍ تنفس هوای مسیر عاشقی ،پیاده آمدن در جاده های با صفای حرم... لیاقت می خواهد و می دانم من هنوز لایق نیستم....

هر لحظه از این روزهایم به حسرت میگذرد و به خودم دلداری میدهم سال دیگر ...‌‌‌‌‌‍‍‌‌‌شاید امام مرا هم بطلبد.

امروز پسری وقتی تلفن زد ...از این همه فاصله حس و حالش بهم منتقل شد ...برای لحظه ای خودم را در جاده های حرم دیدم . بوی خوش بهشت به مشامم رسید...و .....


عکس از دختری




طبقه بندی: خاطره، مذهبی،
برچسب ها: امام حسین علیه السلام، اربعین حسین، پیاده روی اربعین، دل نوشته، هوای عاشقی،
[ نهم آذر 94 ] [ 18:18 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

همه اش منتظر خبری هستم ، خبری از شما و آمدنتان...

دلم تنگ است خیلی تنگ...بیادتان که می افتم بی اختیار اشکم جاری میشود... و من دائم بیادتان می افتم...فرقی نمیکند... کجا باشم....

در خانه و یا در خیابان در ماشین و یا در مهمانی ...حین انجام کارهای روزانه ام... حتی حالا...

در جمع که هستم خودم را کنترل میکنم ...با خود میگویم حالا مردم با خودشان چه فکری میکنن!!!؟؟

هر فکری میکنن بذار بکنن ...من دلم تنگه و منتظر...منتظر شما ....منتظر روزهایی آرام با حسی از مهربانی که از وجود نازنین شما خواهد بود......

میدانم نجوا های درونم را می شنوید و میدانید که چه می خواهم...

می خواهم مرا ببخشید برای تمام سبکسری هایم...می خواهم بیایید...

من دیگه اون شهداده سابق نیستم ...سعی میکنم به گونه ای باشم تا لیاقت دیدنتان را داشته باشم ...

امام من...عزیز من ...حان من ...بیا ...دوستت دارم...

شهداده




طبقه بندی: امام زمان عج،
برچسب ها: منتظر خبری هستم، امام زمان عج، عاشقانه، دل نوشته،
[ شانزدهم اسفند 93 ] [ 06:50 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

قشنگی عشق که میگن شاید همینه...دلتنگی

من عاشقم و دلتنگ♥  

وقتی دلتنگ میشوم برایتان دعا میکنم

و وقتی دعا میکنم به خدا نزدیک و نزدیک تر میشوم و در آخر من میمانم و خدایم♥ 

همان چیزی که از اول بودم♥ 

شهداد 

حکمت عشق همین است...رسیدن به "خدا"




طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: عاشقانه، خدا، دلتنگی، دل نوشته،
[ سی ام آذر 93 ] [ 07:18 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا