شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 

     

نام کوچکم شهداده ست....
یک نام ناب ....کمیاب ....نادر....
نامی که از هر چند هزار نفر فقط یکی این نام را دارد.
نام اصلی ام هم ,خاص است و کم...اسم شناسنامه ایم را میگم.
بچه که بودم تفاوتی برایم نداشت....چه صدایم می زنند....شهداد ....شهداده تا زمان مدرسه که دانستم نام دیگری هم دارم....یک اسم رسمی و شناسنامه ای....در هر حال باز برایم فرقی نداشت.
یه کوچولو که بزرگ شدم ....کلاس چهارم, پنجم دبستان ,برایم شنیدن نامم از زبان معلم برای حضور و غیاب و یا درس پرسیدن سنگین بود....کمی که بزرگترشدم ,دوره راهنمایی و دبیرستان اسمم را اصلا دوست نداشتم که هیچ ، از شنیدنش خجالت هم می کشیدم....فکر میکردم برای خانوم بزرگها خوبه , نه برای من....
همیشه دلم می خواست در مدرسه , به نام دیگه ای صدایم می زدند....
تا جایی که تصمیم گرفتم نامم را عوض کنم ....سال چهارم دبیرستان بودم....
پدرم از شنیدن تصمیمم عصبانی شد .....بدجوری.
آخه اسمم , یادآور نام مادرش بود....بله....درسته.....نام من نام مادربزرگم بود....
مادرم حمایتم میکرد چون از همون اول او هم این نام را دوست نداشت.....او دوست داشت نامم شیدا باشد...مدتی هم مرا به این نام صدا زده بود آن زمان که نوزادی بیش نبودم ....ولی بلاخره تسلیم شده بود....
مگه یه دختر کوچولو چند تا اسم میتونه داشته باشه ؟!!

نام شناسنامه ای   ؟
نامی که پدردوست داشت ""شهداده"""
و نامی که مادر آرزویش بود  صدا بزند"""شیدا"""

داشتم می گفتم.....با حمایت مادرم برای تغییرنام اقدام کردم....تبت احوال رفتم...مدارک آماده کردم.....
و.....در تمام روزهایی که می آمدن و می رفتن.....پدرم ازم ناراحت بود و باهام حرف نمی زد.
(اسم برای آدم شخصیت نمیاره باید آدم آدم باشه....کاری که می کنی شخصیتت را می سازه...طرز زندگیت....رفتار و منش ات و ...و .....و حرفهایش پتکی بود بر روح و روانم)
این حرفها را پدرم می گفت ....از اون طرف مادر بزرگم هم غمگین بود و دل آزرده....

 با سماجت روی حرفم ثابت بودم ....نامم باید عوض می شد....یادمه وقتی مسئول ثبت احوال شناسنامه ام را دید ....با لحنی زیبا نامم را خواند و گفت قشنگه ...چرا می خوای عوض کنی؟ با حرص گفتم اگه قشنگه بذارید رو دخترتون.....

""""چقدر بی ادب بودم"""""


گذشت روزها باعث شد فکر کنم ....منطقی فکر کنم ....مگه مهمه اسمم چی باشه....یک نام فقط یک کلمه است برای اینکه در میان آدمهای دور و برم گم نشم ....شناخته بشم....حالا اون هر چی می خواهد باشه...ارزش ناراحتی پدرم را داره؟.....نگاه غمگین مادربزرگم را؟ و شاید یک عمر پشیمونی....

باید نوع تفکر و اندیشه ام را عوض میکردم ....باید رفتار و منش ام زیبا باشد....باید آدم باشم....یک انسان.

حالا بعد از سالها ....اینجا می نویسم که نام من انسان است ....نام همه ی ما انسان است .....نام های دیگه همه برای این است که در میان ازدحام روزگار گم نشویم ....


پی نوشت:
اگه اسم اصلی ام را ننوشتم فقط برای این است که نمی خواهم در فضای مجازی منتشر شود....
وگرنه دوستش دارم....
جدا از تمام دلایل برای داشتنش ....به قول بچگی خودم....حالا کم کم دارم خانوم بزرگ میشم




طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: خاطره، دل نوشته، اسم من، شهداده، انسان، ثبت احوال، داستان زندگی،
[ سوم دی 95 ] [ 07:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


از کاظمین راهی کوفه شدیم.....
در ابتدای شهر ماشین ما را پیاده کرد و باید تا مسجد کوفه پیاده می رفتیم.....
در طی مسیر ....مردی از اهالی کوفه ما را برای نماز ظهر به خانه اش دعوت کرد....به ساعت نگاه کردیم , نزدیک ظهر بود و هنگامه ی نماز .....دانستیم برای نماز به مسجد کوفه نخواهیم رسید.....دعوت را لبیک گفته و وارد خانه شدیم....
آقایان نماز جماعت داشتند در حیاط خانه ولی خانمها نه..... داخل اتاقی شدم , خانم صاحب خانه در حال تهیه ناهار بود در آشپزخانه....از ظاهر خانه و لوازم به راحتی میشد حدس زد که کم بضاعت هستند.....خانواده ایی ایرانی مهمانشان بودند و از رفتار و برخوردشان معلوم بود که از شب قبل اینجا هستند....
وضو گرفتم و نمازم را خواندم و آماده شدم برای رفتن ....داشتم روبنده ام را می بستم که متوجه سه دختر صاحبخانه شدم که حدودا نه ساله و هشت ساله و پنج ساله بودند....
درباره من حرف میزدند....حدس می زدند که من مال کدام کشور باید باشم ....دختری که از همه بزرگتر بود گفت انگلیسیه....دختر وسطی گفت : سوئدیه......و من تازه متوجه شدم از بدو ورودم جز سلام علیکم حرف دیگری نزده ام......
دستی برسرشان کشیدم و گونه ی دختر کوچکتر را با دست نوازش کردم و با اشاره دست باهاشون خداحافظی کردم و آنها آخر هم متوجه نشدن من اهل کدام کشورم....
حالا چرا ؟؟؟؟؟؟
دلیلش بماند....





طبقه بندی: سفرنامه، خاطره،
برچسب ها: سفرنامه، خاطره، کوفه، پیاده روی اربعین 95، نماز جماعت،
[ بیست و سوم آذر 95 ] [ 11:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


هشت آذر سالروز ازدواج من و همسری بود......شاید تعجب کنید چرا امروز دارم درباره ش می نویسم.....
چون مصادف با 28 صفر بود....
هشت آذر هم مثل تمام روزهای تقویم شده.....دیگه جز من هیچکس یادش نیست چه اتفاقی در این روز افتاده....من همان روز به خاطر ایام عزا حتی دلم نیامد به همسری تبریک بگم...
چند روز بعد که بهش هدیه دادم و تبریک گفتم ....گفت برای چی ؟!!!

گفتم همینجوری......
دلیلش رو که فهمید ...با دست زد رو پیشونیش و گفت من اصلا یادم نبود
گفتم تو کی یادت بوده که این دفعه یادت باشه...



همسری :::
سهم تو از بودن با من قلب من است  که جز برای تو نمی تپد.
 
 همسری خیلی دوستت دارم







طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سالروز ازدواج، هشت آذر، خاطره، روزنوشت، تبریک ازدواج،
[ بیستم آذر 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

زن جوان تو حرم نشسته بود ، حرم امام رضا علیه السلام.... داشت با خودش حساب ، کتاب میکرد که چقدر پول هدیه کند به حرم امام رضا «ع »....
مقداری پول همراه خودش آورده بود برای خرج سفرش ..... ولی از اول سفر قصد کرده بود زیاد خرج نکند....بلاخره تصمیم گرفت پنجاه هزار تومان هدیه کند......
نشسته بود جایی تا بتواند ضریح را ببیند....قرآن در دستش بود و مشغول قرائت آن ....و هر از گاهی سرش را بلند میکرد و نگاهی به ضریح می انداخت و دوباره شروع میکرد به تلاوت قرآن.....قبل از آن ، موقع زیارت به امام گفته بود همیشه من از شما خواسته داشتم و دارم ، خوب ، یک بار هم شما چیزی بخواهید تا برایتان انجام دهم ...‌
این بار که سرش را بلند کرد ، خانومی با چادر سفید را دید که ایستاده بود میان جمعیت نشسته.... با کتابی در دست....مفاتیح بود...
نگاه خانوم در جستجوی کسی بود ، نگاهش که به نگاه او گره خورد ....انگار شخص مورد نظر را پیدا کرده باشد ، چیزی گفت....
زن جوان متوجه حرفش نشد ، فکر کرد جایی برای نشستن می خواهد ، و خواست جایش را به او بدهد اما او خواسته ی دیگری داشت ...جلوتر آمد و گفت که دنبال کسی ست تا دعای مخصوص نماز امام جواد «ع» را برایش بخواند....
و او برایش خواند ، خانوم چادر سفید هم گریه میکرد و ......گفت که چقدر مستاصل شده ، کارگر هتل هست و الان هم مرخصی گرفته تا ساعتی بیاید حرم و نماز امام جواد «ع» را بخواند تا بلکه با توسل به امام رضا علیه السلام و پسر نازنینش گره از کارش باز شود...آمده بود از امام عیدی بگیرد......نیاز به مقداری پول داشت....نگفت چقدر.... آمده بود تا امام کمکش کند.....
زن جوان با خودش فکر کرد ....چرا از من خواست تا برایش دعا بخوانم!!!....چرا حرفهایش را برای من زده!!!!....انگار از اول دنبال من می گشت!!!.....میان اینهمه زائر....و ناگاه تمام بدنش لرزید....یاد حرفش با امام افتاد ....امامش او را انتخاب کرده بود....تا وسیله ای باشد برای کمک به خانوم چادر سفید....بغض گلویش را گرفت و اشک حلقه زد در چشمانش....
دست در کیفش کرد....خواست پنجاه هزار تومان بدهد ، فکری کرد ...نه کم است ....صد هزار تومان خوب است .....اما نه...... اگر او از طرف امام مامور شده برای این کار ...چگونه باید عمل کند .....پنجاه هزار تومان برداشت برای خودش و تمام پولش را به آرامی گذاشت کف دست خانوم چادر سفید.....و گفت این عیدی از طرف امامه.....مبارکت باشد....
خانوم چادر سفید باورش نمی شد.....شروع کرد بلند بلند گریه کردن و با امام حرف زدن ....جمعیت اطراف متوجه زن چادر سفید شدن و با تعجب نگاهش میکردن....
زن جوان بلند شد و رفت و با خودش فکر میکرد ، همان پنجاه تومانی که قرار بود هدیه بدهد ، نصیب خودش شد ، بی آنکه بفهمد چه شده....فقط اشک می ریخت....
او خوشحال بود که میان اینهمه ، امام او را انتخاب کرده.....او را...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: خاطره، حرم امام رضا علیه السلام، زیارت امام رضا، کمک به دیگران، خاطرات حرم رضوی، خاطرات یک زن جوان،
[ دوازدهم تیر 95 ] [ 05:07 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]


خاطرات خیلی عجیبند ...
گاهی اوقات می خندیم ...
به روزهای که گریه می کردیم ...

گاهی گریه می کنیم ...
به یاد روزهایی که می خندیدیم ..

...............

من آن ها را درون شیشه ی دلم جای داده ام...




طبقه بندی: دل نوشته، خاطره، نکته،
برچسب ها: نکته، خاطره،
[ هجدهم دی 94 ] [ 07:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]
شهدادگشت

مدتی بود که می دیدم پرهای بعضی از بلدرچین ها کنده  میشه و این شده بود یک سوال....چرا؟
تا بعد از تفحص و بررسی فهمیدم کار یک بلدرچین بزهکاره...
که خیلی دوست داره پرهای بقیه را بکنه....برای همین بلدرچین خطاکار را گرفتم و تو قفس گذاشتمش تا تنها بمونه....البته همچین هم بهش بد نمی گذشت ....لم میدادگوشه قفس و بقیه بلدرچین ها هم میامدن دور قفس ((انگار اومدن ملاقات زندانی ))...دانه و آبش هم از بقیه روبراه تر بود چون می ترسیدم حالا که تنهاست یادم بره براش غذا بذارم ‌...واسه همین همیشه بیشتر براش می ریختم....
حدودا بیست روزی تو قفس تنها بود تا یه روز که داشتم براش آب میذاشتم از قفس اومد بیرون و فرار کرد و قاطی بقیه شد....
از آنجا که اکثرشون شبیه همند نتونستم دوباره پیداش کنم ...
با خودم گفتم بعدا میام میشینم و دوباره میفهم کدامه....اما میدونید چی شد.....
تنبیه کار خودش را کرده بود و جناب بلدرچین عادت زشتش  را فراموش کرده بود....
حالا تمام بلدرچین هام تپلی و خوشگل و گوگولی مگولی هستن....


برچسب ها: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما، بلدرچین، بزهکار، خاطره، بلدرچین خطاکار،
[ دوازدهم دی 94 ] [ 10:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

   امروز هشتم آذرست و ....
درست سی سال پیش من و همسری آغاز زندگی مشترکمان را جشن گرفتیم.

چند سالی ست که بدون یادآوری من کسی این روز و مناسبت آن را بیاد نمی آورد....
در این سالها همه جور اتفاقی تو زندگی برامون افتاد ...خوب ،بد،غمگین،شاد.....ولی همیشه و همیشه خدای مهربون پشت و پناهمون بود..و ما هم دلخوش به او و یاری او.
....... من از داشتن همسرم و زندگی قشنگم احساس خوشبختی و شادی میکنم......
خدای من ممنون تمام مهربانی هایت در این دنیا هستم.

عاقبت بخیری را هم جز، نعمت هایت برامون قرار بده.




طبقه بندی: خاطره، عاشقانه،
برچسب ها: خاطره، هشت آذر، زندگی مشترک، عاشقانه، داستان عشق ما،
[ هشتم آذر 94 ] [ 07:00 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

شهدادگشت

یک خاطره از روزهایی بگم که برام خیلی غم انگیز بود و یادآوریش دلمو به درد میاره ولی خوب در اوج حزن و اندوهی که تو دلم بود و هست این خاطره کمی خنده داره...

خاطره مربوط به روز اول خاک سپاری پدر نازنینمه....

تو پست های قبلی گفته بودم که من و همسری و دختری و پسری و مامان پسری شب اول دفن پدرم ماندیم بر سر مزار بابام...تا تنها نباشه و به خانه ی جدیدش عادت کنه ....

مزار پدرم در جوار امزاده ایی قرارگرفته که فقط دور امامزاده دیواره و اطراف قبور حصار و دیوار مشخصی نیست جز چندتایی دیوارهای ناقص بلوکی و کوتاه ...

من و دختری و مامان پسری مشغول دعا و قرآن خواندن بودیم و همسری و پسری که خسته بودن خوابیدن...

در بین قبور تنها یک چراغ نورافشانی میکرد ...ما هم دو تا فانوس و چندتایی شمع روشن کرده بودیم...

این اولین بار بود که من شب را در قبرستان و میان قبور میگذراندم ...

ساعت نزدیکای سه بامداد بود و قصدمون این بود که تا اذان صبح بمونیم...حدودا ساعت چهار وقت اذان بود..هوا هم  نسبتا کمی سرد بود.

دختری پایین مزار روی چهارپایه ایی  نشسته بود و مامان پسری روی زیراندازی که پهن کرده بودیم در حال دعا خواندن بود و من هم ...

.....همینطور که بالای مزار نشسته بودم بلند بلند قرآن میخواندم ....با خودم فکر کردم که این بندگان خدا به خاطر من اومدن ...نکنه سردشون بشه و مریض بشن....نکنه به جای ثواب ، بیشتر گناه کنم....تو دلم به بابام گفتم :باباجون ،می بینی که ما تا این ساعت پیشت بودیم اگه راضی هستی که ما بریم یه نشونی برام بفرست تا من با خیال راحت برم وگرنه دلم نمیاد تنهات بذارم و برم...

لحظه ایی از این نجوا با بابام نگذشته بود که دختری گفت اون کیه اونجا ایستاده و به پشت سر من اشاره کرد...من بلافاصله سرم را برگردوندم و با دیدن قامتی بر روی دیواری کوتاه که نزدیک مون بود ترسیدم و با صدایی که به گوش خودم هم آشنا نمی آمد فریاد زدم....تو کی هستی ؟ برای چی ایستادی مارو نگاه میکنی؟

...اون قامت ایستاده بر دیوار تکون نمی خورد ....همسری و پسری هم هنوز خواب بودن ...یادم افتاد قبلا به ما گفته بودن که شبها اطراف قبرستان ارازل و اوباش میان ...مراقب باشید... بیشتر ترسیدم ، همسری و پسری را صدا زدم و یکدفعه اونها از جاشون بلند شدن و من با اشاره اون مرد را نشون دادم ...اون هم با دیدن همسری و پسری فرار کرد و رفت....تا اون لحظه متوجه پسری و همسری نشده بود..

من نه برای خودم که بیشتر برای همراهانم از جمله مامان پسری نگران شده بودم ...با این اتفاق، به ظاهر با آرامش ولی در اصل با ترس وسایلمون را جمع کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه باغ...آخه مزار در نزدیکی های خونه باغه...

بعدا یادم افتاد که من خودم از پدرم یه نشونه خواسته بودم تا بدونم راضیه بریم خونه....دختری میگفت ...هر نشونه ی دیگه ایی بابابزرگ برات میفرستاد تو متوجه نمیشدی جز اینکه بترسوندت ...

و من خندم گرفت که راست میگه ها....دستت درد نکنه بابا جان با این نشونه که داشتم سنکوپ میکردم.

عکس از دختری و پسری




طبقه بندی: خونه باغ ما، خاطره،
برچسب ها: شب اول قبر، خاطره، اذان صبح، قرآن و دعا، ارازل و اوباش،
[ بیست و هشتم مهر 94 ] [ 06:50 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک ]

دیروز حدودای ساعت سه بعدازظهر خانواده نازنین پسری از مشهد (آقاجون،مامان،خواهر بزرگتر،خواهرکوچکتر و پسر گلش،برادر و خانوم و دختر نازش) به سرزمین زیبای البرز وارد شدن...

قرار نبود برای چهارشنبه سوری جایی بریم چون با خودمون فکر کرده بودیم بعد از 14 ساعت قطارسواری باید همه خسته باشن ولی وقتی پسری و همسری رفته بودن ایستگاه راه آهن ...پسری تلفن زد که همه سرحالند و تمایل دارن بریم خونه باغ...

پس بنده دست به کار شدم و در یک پروسه چهل دقیقه ای بساط شام را آماده کردم یعنی شام پختم...

تعجب نکنید...راحت ترین شام ممکن را آماده کردم..!!! ماکارونی

وسایل را جمع و جور کردیم و رفتیم خونه باغ...

خوش گذشت...نم نم باران بود و هوا هم کمی سرد...همسری برامون چوب برید و شومینه را روشن کردیم و کنارش هم گرم شدیم و هم کلی عکس انداختیم...

پسری هم لوازم آتش بازی آورده بود...یک آتش کوچولو هم درست کردیم و از روش پریدیم تا برای یک سال زرد نباشیم و سرخ باشیم مثل سرخی آتش...

فقط دو روز بود که من خونه باغ نرفته بودم ولی تو همین دوروزه درخت گوجه چشم منو دور دیده بود و پر از شکوفه شده بود..عکس ها تو دوربین دختری و پسریه ...بعدا سر فرصت تو وبلاگم میذارم.

تو دو هفته گذشته من و همسری تقریبا هر روز خونه باغ بودیم و مثل مورجه کار میکردیم تا خونه باغ آماده بشه ولی باز وقت کم آورذیم و بعضی از کارها موند...

گفتم مورچه یادم به مورچه های خونه باغ افتاد بعدا تعریف میکنم...

دلتان گرم ...خدا همیشه همراهتان




طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: چهارشنبه سوری، خاطره، قطار، البرز، روزنوشت،
[ بیست و هفتم اسفند 93 ] [ 06:41 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این روزها خیلی مشغله دارم و کمتر میتونم بیام به وبلاگم سر بزنم....

کار خونه ...

دوخت و دوز...

کارهای مربوط به خونه باغ...




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: خاطره، خانه تکانی، خیاطی، روزنوشت،
[ دوم اسفند 93 ] [ 06:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

دیروز جمعه من و همسری و دختری و پسری رفتیم خونه باغ...

در و پنجره ها را چند روز پیش شیشه انداختیم،حالا از سرما کمی در امان هستیم.البته تا کامل بشه یه عالمه کار هست که باید انجام بشه.

قرار شد دختری و پسری ناهار را آماده کنن...

اونها هم تصمیم گرفتند برای اولین بار در خانواده کباب کوبیده درست کنن...من و همسری هم تا حالا درست نکرده بودیم...

دختری مواد را با همکاری پسری آماده کرد....

من هم انرژی مثبت دادم ، گفتم تابه هم برداریم اگه ریخت تو تابه درست کنیم...

الحق که خوب شد و انرژی مثبت من کار خودشو کرد..

بعد از ناهار هم :

دختری با یک شن کش افتاد به جان باغچه....

و

پسری هم با بیل و فرعون به تمیز کردن حیاط مشغول شد...

همسری هم قفل درها را درست کرد و من هم نخودی بودم اینطرف ، آنطرف سرک می کشیدم...

در و پنجره ها باید یک دست دیگه رنگ بخورن تا حالا دو دست رنگ زدیم که همان ،یک هفته بیشتر زمان برد و به دلایلی وقفه افتاد ...که یک دلیلش خستگی من و سرد بودن هوا بود...




طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: خاطره، کباب کوبیده، خونه باغ، جمعه، رنگ کاری، روزنوشت،
[ یازدهم بهمن 93 ] [ 07:17 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

داستان عشق شما را هر روز مرور میکنم....

اوج قصه ی زندگی قشنگ شما عشق است و خدا....

و من به خود می بالم که شما را دارم...

من سهمم را از خوشبختی گرفته ام...

من شما را دارم ...

امروز که سالروز آغاز زندگی مشترکتان هست را تبریک میگویم و مانند هر روز میگویم

دوستتان دارم

من همیشه دلم برایتان تنگ است .

چشمهایم را می بندم و دعا می کنم ؛دعایی سبز ؛ برای زندگی سبرتان.




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سالگرد ازدواج، خاطره،
[ هشتم بهمن 93 ] [ 07:25 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

ما داریم پولدار میشیم!!

میگید چه جوری ...این پست را بخونید ...

آقاجون و مامان پسری برامون از مشهد پیاز زعفران آوردن تا بکاریم...

ما هم روز چهارشنبه صبح راه افتادیم رفتیم باغ کوچکمون..صبحانه را هم اونجا صرف کردیم..

جای همه خالی...

بعد از صبحانه قسمتی از باغ را آماده کردیم برای کاشت پیازها.

همسری..آقاجون...پسری در حال آماده سازی زمین.

برای ناهار هم می خواستیم آش رشته بپزیم..حبوبات را از خونه برده بودیم..سبزی هم از همانجا،از سر زمین خریدیم،پاک کردیم و شستیم و بقیه کارها ...

 

این هم آش خوشمزه که روی اجاق در حال قل قل زدنه....

بعد از آماده شدن زمین،پسری دور باغچه را با آجر چید تا مرز باغچه مشخص باشه و مامان و آقاجون هم پیاز ها را کاشتند..

این هم باغچه زعفران ما...

وقتی این پیازها سبز بشن و گل بدن اونوقت ما هم اونها رو می فروشیم و پولدار میشیم.

دست آقاجون و مامان و خود پسری و خواهر پسری درد نکنه..




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: زعفران، خاطره، سفرنامه، پیاز زعفران، پولدار شدن،
[ بیست و یکم شهریور 93 ] [ 06:53 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

دلمشغولی های یک مامان

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا