شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 

     

نام کوچکم شهداده ست....
یک نام ناب ....کمیاب ....نادر....
نامی که از هر چند هزار نفر فقط یکی این نام را دارد.
نام اصلی ام هم ,خاص است و کم...اسم شناسنامه ایم را میگم.
بچه که بودم تفاوتی برایم نداشت....چه صدایم می زنند....شهداد ....شهداده تا زمان مدرسه که دانستم نام دیگری هم دارم....یک اسم رسمی و شناسنامه ای....در هر حال باز برایم فرقی نداشت.
یه کوچولو که بزرگ شدم ....کلاس چهارم, پنجم دبستان ,برایم شنیدن نامم از زبان معلم برای حضور و غیاب و یا درس پرسیدن سنگین بود....کمی که بزرگترشدم ,دوره راهنمایی و دبیرستان اسمم را اصلا دوست نداشتم که هیچ ، از شنیدنش خجالت هم می کشیدم....فکر میکردم برای خانوم بزرگها خوبه , نه برای من....
همیشه دلم می خواست در مدرسه , به نام دیگه ای صدایم می زدند....
تا جایی که تصمیم گرفتم نامم را عوض کنم ....سال چهارم دبیرستان بودم....
پدرم از شنیدن تصمیمم عصبانی شد .....بدجوری.
آخه اسمم , یادآور نام مادرش بود....بله....درسته.....نام من نام مادربزرگم بود....
مادرم حمایتم میکرد چون از همون اول او هم این نام را دوست نداشت.....او دوست داشت نامم شیدا باشد...مدتی هم مرا به این نام صدا زده بود آن زمان که نوزادی بیش نبودم ....ولی بلاخره تسلیم شده بود....
مگه یه دختر کوچولو چند تا اسم میتونه داشته باشه ؟!!

نام شناسنامه ای   ؟
نامی که پدردوست داشت ""شهداده"""
و نامی که مادر آرزویش بود  صدا بزند"""شیدا"""

داشتم می گفتم.....با حمایت مادرم برای تغییرنام اقدام کردم....تبت احوال رفتم...مدارک آماده کردم.....
و.....در تمام روزهایی که می آمدن و می رفتن.....پدرم ازم ناراحت بود و باهام حرف نمی زد.
(اسم برای آدم شخصیت نمیاره باید آدم آدم باشه....کاری که می کنی شخصیتت را می سازه...طرز زندگیت....رفتار و منش ات و ...و .....و حرفهایش پتکی بود بر روح و روانم)
این حرفها را پدرم می گفت ....از اون طرف مادر بزرگم هم غمگین بود و دل آزرده....

 با سماجت روی حرفم ثابت بودم ....نامم باید عوض می شد....یادمه وقتی مسئول ثبت احوال شناسنامه ام را دید ....با لحنی زیبا نامم را خواند و گفت قشنگه ...چرا می خوای عوض کنی؟ با حرص گفتم اگه قشنگه بذارید رو دخترتون.....

""""چقدر بی ادب بودم"""""


گذشت روزها باعث شد فکر کنم ....منطقی فکر کنم ....مگه مهمه اسمم چی باشه....یک نام فقط یک کلمه است برای اینکه در میان آدمهای دور و برم گم نشم ....شناخته بشم....حالا اون هر چی می خواهد باشه...ارزش ناراحتی پدرم را داره؟.....نگاه غمگین مادربزرگم را؟ و شاید یک عمر پشیمونی....

باید نوع تفکر و اندیشه ام را عوض میکردم ....باید رفتار و منش ام زیبا باشد....باید آدم باشم....یک انسان.

حالا بعد از سالها ....اینجا می نویسم که نام من انسان است ....نام همه ی ما انسان است .....نام های دیگه همه برای این است که در میان ازدحام روزگار گم نشویم ....


پی نوشت:
اگه اسم اصلی ام را ننوشتم فقط برای این است که نمی خواهم در فضای مجازی منتشر شود....
وگرنه دوستش دارم....
جدا از تمام دلایل برای داشتنش ....به قول بچگی خودم....حالا کم کم دارم خانوم بزرگ میشم




طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: خاطره، دل نوشته، اسم من، شهداده، انسان، ثبت احوال، داستان زندگی،
[ سوم دی 95 ] [ 07:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


از کاظمین راهی کوفه شدیم.....
در ابتدای شهر ماشین ما را پیاده کرد و باید تا مسجد کوفه پیاده می رفتیم.....
در طی مسیر ....مردی از اهالی کوفه ما را برای نماز ظهر به خانه اش دعوت کرد....به ساعت نگاه کردیم , نزدیک ظهر بود و هنگامه ی نماز .....دانستیم برای نماز به مسجد کوفه نخواهیم رسید.....دعوت را لبیک گفته و وارد خانه شدیم....
آقایان نماز جماعت داشتند در حیاط خانه ولی خانمها نه..... داخل اتاقی شدم , خانم صاحب خانه در حال تهیه ناهار بود در آشپزخانه....از ظاهر خانه و لوازم به راحتی میشد حدس زد که کم بضاعت هستند.....خانواده ایی ایرانی مهمانشان بودند و از رفتار و برخوردشان معلوم بود که از شب قبل اینجا هستند....
وضو گرفتم و نمازم را خواندم و آماده شدم برای رفتن ....داشتم روبنده ام را می بستم که متوجه سه دختر صاحبخانه شدم که حدودا نه ساله و هشت ساله و پنج ساله بودند....
درباره من حرف میزدند....حدس می زدند که من مال کدام کشور باید باشم ....دختری که از همه بزرگتر بود گفت انگلیسیه....دختر وسطی گفت : سوئدیه......و من تازه متوجه شدم از بدو ورودم جز سلام علیکم حرف دیگری نزده ام......
دستی برسرشان کشیدم و گونه ی دختر کوچکتر را با دست نوازش کردم و با اشاره دست باهاشون خداحافظی کردم و آنها آخر هم متوجه نشدن من اهل کدام کشورم....
حالا چرا ؟؟؟؟؟؟
دلیلش بماند....





طبقه بندی: سفرنامه، خاطره،
برچسب ها: سفرنامه، خاطره، کوفه، پیاده روی اربعین 95، نماز جماعت،
[ بیست و سوم آذر 95 ] [ 11:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


هشت آذر سالروز ازدواج من و همسری بود......شاید تعجب کنید چرا امروز دارم درباره ش می نویسم.....
چون مصادف با 28 صفر بود....
هشت آذر هم مثل تمام روزهای تقویم شده.....دیگه جز من هیچکس یادش نیست چه اتفاقی در این روز افتاده....من همان روز به خاطر ایام عزا حتی دلم نیامد به همسری تبریک بگم...
چند روز بعد که بهش هدیه دادم و تبریک گفتم ....گفت برای چی ؟!!!

گفتم همینجوری......
دلیلش رو که فهمید ...با دست زد رو پیشونیش و گفت من اصلا یادم نبود
گفتم تو کی یادت بوده که این دفعه یادت باشه...



همسری :::
سهم تو از بودن با من قلب من است  که جز برای تو نمی تپد.
 
 همسری خیلی دوستت دارم







طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سالروز ازدواج، هشت آذر، خاطره، روزنوشت، تبریک ازدواج،
[ بیستم آذر 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

زن جوان تو حرم نشسته بود ، حرم امام رضا علیه السلام.... داشت با خودش حساب ، کتاب میکرد که چقدر پول هدیه کند به حرم امام رضا «ع »....
مقداری پول همراه خودش آورده بود برای خرج سفرش ..... ولی از اول سفر قصد کرده بود زیاد خرج نکند....بلاخره تصمیم گرفت پنجاه هزار تومان هدیه کند......
نشسته بود جایی تا بتواند ضریح را ببیند....قرآن در دستش بود و مشغول قرائت آن ....و هر از گاهی سرش را بلند میکرد و نگاهی به ضریح می انداخت و دوباره شروع میکرد به تلاوت قرآن.....قبل از آن ، موقع زیارت به امام گفته بود همیشه من از شما خواسته داشتم و دارم ، خوب ، یک بار هم شما چیزی بخواهید تا برایتان انجام دهم ...‌
این بار که سرش را بلند کرد ، خانومی با چادر سفید را دید که ایستاده بود میان جمعیت نشسته.... با کتابی در دست....مفاتیح بود...
نگاه خانوم در جستجوی کسی بود ، نگاهش که به نگاه او گره خورد ....انگار شخص مورد نظر را پیدا کرده باشد ، چیزی گفت....
زن جوان متوجه حرفش نشد ، فکر کرد جایی برای نشستن می خواهد ، و خواست جایش را به او بدهد اما او خواسته ی دیگری داشت ...جلوتر آمد و گفت که دنبال کسی ست تا دعای مخصوص نماز امام جواد «ع» را برایش بخواند....
و او برایش خواند ، خانوم چادر سفید هم گریه میکرد و ......گفت که چقدر مستاصل شده ، کارگر هتل هست و الان هم مرخصی گرفته تا ساعتی بیاید حرم و نماز امام جواد «ع» را بخواند تا بلکه با توسل به امام رضا علیه السلام و پسر نازنینش گره از کارش باز شود...آمده بود از امام عیدی بگیرد......نیاز به مقداری پول داشت....نگفت چقدر.... آمده بود تا امام کمکش کند.....
زن جوان با خودش فکر کرد ....چرا از من خواست تا برایش دعا بخوانم!!!....چرا حرفهایش را برای من زده!!!!....انگار از اول دنبال من می گشت!!!.....میان اینهمه زائر....و ناگاه تمام بدنش لرزید....یاد حرفش با امام افتاد ....امامش او را انتخاب کرده بود....تا وسیله ای باشد برای کمک به خانوم چادر سفید....بغض گلویش را گرفت و اشک حلقه زد در چشمانش....
دست در کیفش کرد....خواست پنجاه هزار تومان بدهد ، فکری کرد ...نه کم است ....صد هزار تومان خوب است .....اما نه...... اگر او از طرف امام مامور شده برای این کار ...چگونه باید عمل کند .....پنجاه هزار تومان برداشت برای خودش و تمام پولش را به آرامی گذاشت کف دست خانوم چادر سفید.....و گفت این عیدی از طرف امامه.....مبارکت باشد....
خانوم چادر سفید باورش نمی شد.....شروع کرد بلند بلند گریه کردن و با امام حرف زدن ....جمعیت اطراف متوجه زن چادر سفید شدن و با تعجب نگاهش میکردن....
زن جوان بلند شد و رفت و با خودش فکر میکرد ، همان پنجاه تومانی که قرار بود هدیه بدهد ، نصیب خودش شد ، بی آنکه بفهمد چه شده....فقط اشک می ریخت....
او خوشحال بود که میان اینهمه ، امام او را انتخاب کرده.....او را...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: خاطره، حرم امام رضا علیه السلام، زیارت امام رضا، کمک به دیگران، خاطرات حرم رضوی، خاطرات یک زن جوان،
[ دوازدهم تیر 95 ] [ 04:07 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]


خاطرات خیلی عجیبند ...
گاهی اوقات می خندیم ...
به روزهای که گریه می کردیم ...

گاهی گریه می کنیم ...
به یاد روزهایی که می خندیدیم ..

...............

من آن ها را درون شیشه ی دلم جای داده ام...




طبقه بندی: دل نوشته، خاطره، نکته،
برچسب ها: نکته، خاطره،
[ هجدهم دی 94 ] [ 07:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]
شهدادگشت

مدتی بود که می دیدم پرهای بعضی از بلدرچین ها کنده  میشه و این شده بود یک سوال....چرا؟
تا بعد از تفحص و بررسی فهمیدم کار یک بلدرچین بزهکاره...
که خیلی دوست داره پرهای بقیه را بکنه....برای همین بلدرچین خطاکار را گرفتم و تو قفس گذاشتمش تا تنها بمونه....البته همچین هم بهش بد نمی گذشت ....لم میدادگوشه قفس و بقیه بلدرچین ها هم میامدن دور قفس ((انگار اومدن ملاقات زندانی ))...دانه و آبش هم از بقیه روبراه تر بود چون می ترسیدم حالا که تنهاست یادم بره براش غذا بذارم ‌...واسه همین همیشه بیشتر براش می ریختم....
حدودا بیست روزی تو قفس تنها بود تا یه روز که داشتم براش آب میذاشتم از قفس اومد بیرون و فرار کرد و قاطی بقیه شد....
از آنجا که اکثرشون شبیه همند نتونستم دوباره پیداش کنم ...
با خودم گفتم بعدا میام میشینم و دوباره میفهم کدامه....اما میدونید چی شد.....
تنبیه کار خودش را کرده بود و جناب بلدرچین عادت زشتش  را فراموش کرده بود....
حالا تمام بلدرچین هام تپلی و خوشگل و گوگولی مگولی هستن....


برچسب ها: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما، بلدرچین، بزهکار، خاطره، بلدرچین خطاکار،
[ دوازدهم دی 94 ] [ 10:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

   امروز هشتم آذرست و ....
درست سی سال پیش من و همسری آغاز زندگی مشترکمان را جشن گرفتیم.

چند سالی ست که بدون یادآوری من کسی این روز و مناسبت آن را بیاد نمی آورد....
در این سالها همه جور اتفاقی تو زندگی برامون افتاد ...خوب ،بد،غمگین،شاد.....ولی همیشه و همیشه خدای مهربون پشت و پناهمون بود..و ما هم دلخوش به او و یاری او.
....... من از داشتن همسرم و زندگی قشنگم احساس خوشبختی و شادی میکنم......
خدای من ممنون تمام مهربانی هایت در این دنیا هستم.

عاقبت بخیری را هم جز، نعمت هایت برامون قرار بده.




طبقه بندی: خاطره، عاشقانه،
برچسب ها: خاطره، هشت آذر، زندگی مشترک، عاشقانه، داستان عشق ما،
[ هشتم آذر 94 ] [ 07:00 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

شهدادگشت

یک خاطره از روزهایی بگم که برام خیلی غم انگیز بود و یادآوریش دلمو به درد میاره ولی خوب در اوج حزن و اندوهی که تو دلم بود و هست این خاطره کمی خنده داره...

خاطره مربوط به روز اول خاک سپاری پدر نازنینمه....

تو پست های قبلی گفته بودم که من و همسری و دختری و پسری و مامان پسری شب اول دفن پدرم ماندیم بر سر مزار بابام...تا تنها نباشه و به خانه ی جدیدش عادت کنه ....

مزار پدرم در جوار امزاده ایی قرارگرفته که فقط دور امامزاده دیواره و اطراف قبور حصار و دیوار مشخصی نیست جز چندتایی دیوارهای ناقص بلوکی و کوتاه ...

من و دختری و مامان پسری مشغول دعا و قرآن خواندن بودیم و همسری و پسری که خسته بودن خوابیدن...

در بین قبور تنها یک چراغ نورافشانی میکرد ...ما هم دو تا فانوس و چندتایی شمع روشن کرده بودیم...

این اولین بار بود که من شب را در قبرستان و میان قبور میگذراندم ...

ساعت نزدیکای سه بامداد بود و قصدمون این بود که تا اذان صبح بمونیم...حدودا ساعت چهار وقت اذان بود..هوا هم  نسبتا کمی سرد بود.

دختری پایین مزار روی چهارپایه ایی  نشسته بود و مامان پسری روی زیراندازی که پهن کرده بودیم در حال دعا خواندن بود و من هم ...

.....همینطور که بالای مزار نشسته بودم بلند بلند قرآن میخواندم ....با خودم فکر کردم که این بندگان خدا به خاطر من اومدن ...نکنه سردشون بشه و مریض بشن....نکنه به جای ثواب ، بیشتر گناه کنم....تو دلم به بابام گفتم :باباجون ،می بینی که ما تا این ساعت پیشت بودیم اگه راضی هستی که ما بریم یه نشونی برام بفرست تا من با خیال راحت برم وگرنه دلم نمیاد تنهات بذارم و برم...

لحظه ایی از این نجوا با بابام نگذشته بود که دختری گفت اون کیه اونجا ایستاده و به پشت سر من اشاره کرد...من بلافاصله سرم را برگردوندم و با دیدن قامتی بر روی دیواری کوتاه که نزدیک مون بود ترسیدم و با صدایی که به گوش خودم هم آشنا نمی آمد فریاد زدم....تو کی هستی ؟ برای چی ایستادی مارو نگاه میکنی؟

...اون قامت ایستاده بر دیوار تکون نمی خورد ....همسری و پسری هم هنوز خواب بودن ...یادم افتاد قبلا به ما گفته بودن که شبها اطراف قبرستان ارازل و اوباش میان ...مراقب باشید... بیشتر ترسیدم ، همسری و پسری را صدا زدم و یکدفعه اونها از جاشون بلند شدن و من با اشاره اون مرد را نشون دادم ...اون هم با دیدن همسری و پسری فرار کرد و رفت....تا اون لحظه متوجه پسری و همسری نشده بود..

من نه برای خودم که بیشتر برای همراهانم از جمله مامان پسری نگران شده بودم ...با این اتفاق، به ظاهر با آرامش ولی در اصل با ترس وسایلمون را جمع کردیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه باغ...آخه مزار در نزدیکی های خونه باغه...

بعدا یادم افتاد که من خودم از پدرم یه نشونه خواسته بودم تا بدونم راضیه بریم خونه....دختری میگفت ...هر نشونه ی دیگه ایی بابابزرگ برات میفرستاد تو متوجه نمیشدی جز اینکه بترسوندت ...

و من خندم گرفت که راست میگه ها....دستت درد نکنه بابا جان با این نشونه که داشتم سنکوپ میکردم.

عکس از دختری و پسری




طبقه بندی: خونه باغ ما، خاطره،
برچسب ها: شب اول قبر، خاطره، اذان صبح، قرآن و دعا، ارازل و اوباش،
[ بیست و هشتم مهر 94 ] [ 06:50 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک ]

دیروز حدودای ساعت سه بعدازظهر خانواده نازنین پسری از مشهد (آقاجون،مامان،خواهر بزرگتر،خواهرکوچکتر و پسر گلش،برادر و خانوم و دختر نازش) به سرزمین زیبای البرز وارد شدن...

قرار نبود برای چهارشنبه سوری جایی بریم چون با خودمون فکر کرده بودیم بعد از 14 ساعت قطارسواری باید همه خسته باشن ولی وقتی پسری و همسری رفته بودن ایستگاه راه آهن ...پسری تلفن زد که همه سرحالند و تمایل دارن بریم خونه باغ...

پس بنده دست به کار شدم و در یک پروسه چهل دقیقه ای بساط شام را آماده کردم یعنی شام پختم...

تعجب نکنید...راحت ترین شام ممکن را آماده کردم..!!! ماکارونی

وسایل را جمع و جور کردیم و رفتیم خونه باغ...

خوش گذشت...نم نم باران بود و هوا هم کمی سرد...همسری برامون چوب برید و شومینه را روشن کردیم و کنارش هم گرم شدیم و هم کلی عکس انداختیم...

پسری هم لوازم آتش بازی آورده بود...یک آتش کوچولو هم درست کردیم و از روش پریدیم تا برای یک سال زرد نباشیم و سرخ باشیم مثل سرخی آتش...

فقط دو روز بود که من خونه باغ نرفته بودم ولی تو همین دوروزه درخت گوجه چشم منو دور دیده بود و پر از شکوفه شده بود..عکس ها تو دوربین دختری و پسریه ...بعدا سر فرصت تو وبلاگم میذارم.

تو دو هفته گذشته من و همسری تقریبا هر روز خونه باغ بودیم و مثل مورجه کار میکردیم تا خونه باغ آماده بشه ولی باز وقت کم آورذیم و بعضی از کارها موند...

گفتم مورچه یادم به مورچه های خونه باغ افتاد بعدا تعریف میکنم...

دلتان گرم ...خدا همیشه همراهتان




طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: چهارشنبه سوری، خاطره، قطار، البرز، روزنوشت،
[ بیست و هفتم اسفند 93 ] [ 06:41 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این روزها خیلی مشغله دارم و کمتر میتونم بیام به وبلاگم سر بزنم....

کار خونه ...

دوخت و دوز...

کارهای مربوط به خونه باغ...




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: خاطره، خانه تکانی، خیاطی، روزنوشت،
[ دوم اسفند 93 ] [ 06:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

دیروز جمعه من و همسری و دختری و پسری رفتیم خونه باغ...

در و پنجره ها را چند روز پیش شیشه انداختیم،حالا از سرما کمی در امان هستیم.البته تا کامل بشه یه عالمه کار هست که باید انجام بشه.

قرار شد دختری و پسری ناهار را آماده کنن...

اونها هم تصمیم گرفتند برای اولین بار در خانواده کباب کوبیده درست کنن...من و همسری هم تا حالا درست نکرده بودیم...

دختری مواد را با همکاری پسری آماده کرد....

من هم انرژی مثبت دادم ، گفتم تابه هم برداریم اگه ریخت تو تابه درست کنیم...

الحق که خوب شد و انرژی مثبت من کار خودشو کرد..

بعد از ناهار هم :

دختری با یک شن کش افتاد به جان باغچه....

و

پسری هم با بیل و فرعون به تمیز کردن حیاط مشغول شد...

همسری هم قفل درها را درست کرد و من هم نخودی بودم اینطرف ، آنطرف سرک می کشیدم...

در و پنجره ها باید یک دست دیگه رنگ بخورن تا حالا دو دست رنگ زدیم که همان ،یک هفته بیشتر زمان برد و به دلایلی وقفه افتاد ...که یک دلیلش خستگی من و سرد بودن هوا بود...




طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: خاطره، کباب کوبیده، خونه باغ، جمعه، رنگ کاری، روزنوشت،
[ یازدهم بهمن 93 ] [ 07:17 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

داستان عشق شما را هر روز مرور میکنم....

اوج قصه ی زندگی قشنگ شما عشق است و خدا....

و من به خود می بالم که شما را دارم...

من سهمم را از خوشبختی گرفته ام...

من شما را دارم ...

امروز که سالروز آغاز زندگی مشترکتان هست را تبریک میگویم و مانند هر روز میگویم

دوستتان دارم

من همیشه دلم برایتان تنگ است .

چشمهایم را می بندم و دعا می کنم ؛دعایی سبز ؛ برای زندگی سبرتان.




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سالگرد ازدواج، خاطره،
[ هشتم بهمن 93 ] [ 07:25 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


مشهد که بودم؛یه شب نیمه های شب چشم که بازکردم دیدم اتاق دورسرم میچرخه...ترسیدم و زود نشستم،رفتم کمی آب خوردم و دوباره اومدم بخوابم ؛ همینکه سرم را پایین بردم رو تخت بذارم دوباره سقف دور سرم چرخید و تعادلم را از دست دادم... 

همسری را صدا کردم گفتم همین میخوام بخوابم همه چی می چرخه! 

تا نشسته بودم خوب بودم البته کمی گیج و منگ بودم ...همان موقع شب با هم رفتیم درمانگاه...دکتر برام دارو نوشت و یک آمپول..اومدم هتل ولی خوب نشدم ...تا صبح نشسته خوابیدم ...داروها هم خواب آوربود...دکتر گفت اگه خوب نشدی برو پیش متخصص گوش و حلق و بینی... 

صبح وقتی خواهر پسری متوجه شد...برام یه وقت از متخصص در بیمارستان محل کارش گرفت..آخه خواهر پسری پرستاره...از اون پرستارهای مهربونبسیار بسیار مهربون...که هر چی بگم کم گفتم...

اینها رو تعریف کردم تا به اینجا برسم که بگم خواهر پسری خانوم پرستاره... قسمت همودیالیز کار میکنه.... 

همیشه هم وبلاگ منو میبینه و به دوستها و همکارش هم نشون میده...پس همکاراش یه آشنایی مجازی با من داشتن ...من هم رفتم تا ببینمشون...همه شون خیلی مهربون و خوش برخورد بودن علی الخصوص مسئول بخش//آقای حائری// ... 

با خودم فکر میکردم اگر بیماران دیالیزی این بخش از نعمت سلامتی کم بهره هستن ولی در عوض شانس آشنایی با آدمهای مهربون و دلسوزی را دارن که بیماریشون دلیلشه  ...

...با چای گرم به گرمی دلهاشون و شیرینی به شیرینی نگاهشون پذیرایی شدم





طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: سفرنامه، خاطره، همودیالیز، بیمارستان، پرستاران،
[ سوم بهمن 93 ] [ 19:13 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

...یک کیک ... یک شمع و یک فوت  ....یک تولد.

روزها میگذرد و میگذرد و خوشحال از رسیدن روز تولدم .. با یک عالمه آرزو...آرزوهایی قشنگ و بچگانه...بچگی ام را میگویم.. وقتی بچه بودم ...شایدم تا همین ده پانزده سال پیش روز تولد یک روز خاص بود برام...

................................   اما 

سالها به آرامی همان فوت آمدند و شعله ی شمع زندگیم را یکی یکی خاموش کردند، حالا که حدود نیم قرن زندگی کردم دیگه اون احساس رو ندارم...   

نیم قرن!!!!!!!چقدر زیاد....چه روزهایی را که بیهوده از دست دادم...وقتی اومدم یه فرشته بودم ...حالا وقتی برم چی؟؟؟؟میتونم مثل یه فرشته برم....دارم سعی میکنم...و فقط چشم امید به خدا دارم....خدا ؛ خدا ؛خدا

روزگار تغییر کرده همانطور که من تغییر کردم ...دیگر دخترک بازیگوش آن سالها نیستم که منتظر رسیدن روز تولدش باشه و یا منتظر یک کیک و شمع هایی برای فوت کردنشان...سالها گذشت و من بزرگ شدم...خانوم شدم...مادر شدم..اما هنوز یک عالمه آرزو دارم ...همان آرزوهای قشنگ و طلایی را ... برای دختری و پسری قشنگ خودم نه فقط در روز تولدم ؛ بلکه در لحظه لحظه ی زندگیم؛ در هر دم و بازدمم...

خدایا...امروز که روز منه...میدونی آرزوهام چیه !!!همان چیزهایی که یواشکی با خودت هر روز زمزمه میکنم...  

تولدم مبارک و آرزوهام مستجاب...الهی آمین 





طبقه بندی: تولد،
برچسب ها: تولد، آرزو، خاطره،
[ دوم بهمن 93 ] [ 19:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این دو سه روزی که از سفر برگشتم ؛صبح با همسری میریم خونه باغ...داریم در و پنجره ها رو ضدزنگ و رنگ میزنیم... 

یعنی اول باید حسابی تمیز بشن آقای سیمانکار و جناب گچ کار حسابی از خجالت این در و پنجره های فلک زده دراومدن و تا میتونستن از گچ و سیمان بی بهرشون نذاشتناگه میتونستم !!!!!

حالا...من و همسری از کارتک و سنباده و هر چی که گیرمون بیاد برای تمیزکردنشون استفاده میکنیم... 

الان هم که می بینید اینجا نشستم ؛ همسری رفته پلیس+10 و من تا برگشتنش یه سر زدم به وبم... 

فردا شاید بتونم بیام و کمی از سفرم بنویسم...و به دوستانم سر بزنم.. 

سفر قشنگی برای من بود... 




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: خاطره، رنگ و ضدزنگ، روزنوشت،
[ بیست و هشتم دی 93 ] [ 19:37 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

این روزها میدونید مشغول چه کارهایی هستم....باغبانی..کارگری... و مهندسی..

من و همسری داریم باغچه ها را بیل میزنیم تا آماده باشن برای کاشت بهاره. 

باید یه ماشین خاک هم بخریم... می خواهیم چمن بکاریم...

کمی هم کارگری کردم و وردست همسری بودم برای ساخت یه چیزهایی که بعدا براتون تعریف میکنم و عکسش را هم میذارم .."هر وقت کامل شد" .

...براش ملات درست میکنم...آجر و بلوک میارم...و صد البته مهندسی .   

از کار هم که برمیگردیم آنقدر خسته ام که می افتم ...پریشب درست یازده ساعت خوابیدم..از هفت شب تا شش صبح 

هوا هم خیلی سردهولی خوب نمیشه کار را تعطیل کرد.. 

خیلی کارها هست که باید انجام شه..

امروز نرفتیم سرکار و به خودمون مرخصی دادیم.می خواهیم بریم کمی خرید کنیم.




طبقه بندی: خونه باغ ما،
برچسب ها: خاطره، کشاورزی، باغبانی، مهندسی، کارگری، خونه باغ ما،
[ بیست و ششم آذر 93 ] [ 07:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

 دیروز دختری و پسری بعد از بیست و پنج روز رفتن خونه خودشونپای دختری تقریبا خوب شده پس دیروز که یکشنبه بود بعد از اینکه پسری رفت سرکار دختری هم وسایلش را جمع و جور کرد و با کمک همسری بردیم خونه شون کمی هم خرید کردیممنم موندم پیشش و شب اومدم خونهتمام دیروز مراقب بودم تا با اشکهام آبروریزی نکنم ولی آخرش نشد که نشد...دلم که میگیره؛بغض میکنه گلوم و اشک میشه چشمام.. 

و از دیروز دلم گرفته ...دلم براشون خیلی تنگه ...جاشون خیلی خالیه..کاش میشد ...اما نه نمیشه....وقتی نمیشه برای چی بگم ...فقط میگم که دختری و پسری ادامه ی وجود منندلم با اونا آروم میگیرهوقتی کنارم نیستن...یه جوریم..گمم؛تو زمان ؛تو لحظه ها..دلم ...دله دیگه ؛ دست خودش که نیست...با هیچی قانع نمیشه...فقط و فقطدختری و پسری را می خواد .. 

 هنوز عطرشان  اینجاست..در خانه ...در تمام هوای این خانه..ثانیه ثانیه دلم هوایشان را می کند و این ختم میشود به دلتنگی♥به یه عالمه دلتنگی♥  

شهداد




طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: دلتنگی، خاطره،
[ هفدهم آذر 93 ] [ 07:26 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
امروز با دختری رفتیم دکتر تا گچ پاش رو باز کنه... 

بعد از باز کردن گچ ؛دختری میگفت پام را حس نمی کنم حالا باید مدتی پاشو ماساژ بدیم حدودا دو هفته اگه خوب نشد باید بره فیزیوتراپی... 

اینم از ورزش.حالا هی میگن ورزش خوبه!!




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: خاطره، ورزش، روزنوشت،
[ دوازدهم آذر 93 ] [ 07:27 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


دیـــگر نمیــسرایـــمت

حـــالا که رفتـــه ای،
در شـــعرهایم که بـــمانــی
همــیشه
در خـــاطره ام
میـــمانــی ....




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: شعر، خاطره، دوست،
[ هفتم آذر 93 ] [ 07:38 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
  

به به!!

این زرشک های تازه و آبدارٍخوشمزه را یک دوست خوب و نازنین برام از بیرجند آورده...   

میوه  زرشک خواصی دارد بدین شرح: 

تقویت کننده قلب و کبد است.
بواسیر خونی را درمان می کند.
خونریزی را برطرف می کند.
برای برطرف کردن بیماری های کبدی مفیداست.
زرشک صفرا آور بوده و دردرمان سنگ کیسه صفرا بسیار مرثر است.
دم کرده زرشک را برای برطرف کردن ناراحتی های دهان غرغره کنید.  

عکس از دختری و پسری 

اگه میشد چندتایی بوته زرشک تو باغمون می کاشتیم خیلی خوب میشد.




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: ارمغانی از بیرجند، خاطره، زرشک، خواص زرشک،
[ بیست و سوم آبان 93 ] [ 07:48 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

MeLoDiC

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا