تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 
این سوسکهایی که می خوام داستانشونو بگم از اون سوسک ها نیستن که آدم ازشون می ترسه و یا بهتر گفته باشم من ازشون می ترسم ....شایدم اصلا سوسک نباشن...
این موجودات کوچک ....قرمز رنگ با خال های سیاه هستن ....نه ...اشتباه نگیرید کفشدوزک یا لیدی باگ نیستن....
یه روز تلویزیون یه فیلم مستند نشون می داد درباره زندگی این کوچولوهای قرمز رنگ.
داستان اینطوری شروع میشه که :
تو یه سرزمین قشنگ ....جنگلی بود سبز....در قسمتی از این جنگل منطقه ای بود که چند خانواده سوسک کوچک قرمز زندگی می کردن...

مامان سوسک
animated-beetle-and-bug-image-0007 ما پنج تایی بچه داره و برای تامین غذای بچه هاش هر روز میره بیرون و این روز هم شبیه یکی از روزهایی بود که گذشت.... مامان سوسک به بچه هاش میگه که تو خونه بمونن و با هم بازی کنن تا برگرده...
مامان سوسک تو جنگل در لابلای برگها دنبال دانه های شیرین و خوشمزه می گشت ....ساعتها میگذشت و اون هنوز خوراکی خوشمزه و آبداری پیدا نکرده بود .....
از اون طرف بچه ها هم در خونه سرگرم بازی بودن و شیطنت و کم کم داشت گرسنه شون میشد...
بعد از ساعتها تلاش مامان سوسکه یه دونه آبدار شیرین پیدا می کنه و با خوشحالی قلش میده سمت خونه....بین راه به یه مامان سوسک دیگه برمی خوره که هنوز دانه ایی پیدا نکرده بود ....
مامان سوسک دومی بدجنس بازی در میاره و برای گرفتن دونه از مامان سوسک اولی اقدام میکنه....
نزاع و جنگ شروع میشه


animated-beetle-and-bug-image-0018  و برنده این ستیز مامان سوسک دومی میشه و متاسفانه مامان سوسک داستان ما غذایی رو که بدست آورده بود از دست میده و چون دیگه دیر شده بود دست خالی میره به سمت خونه...
از اون طرف :
بچه سوسک های کوچولو که دیگه خیلی گرسنه شده بودن و از مادرشون هم خبری نشده بود....به سرشون میزنه تا از خونه برن بیرون ....برن دنبال مامانشون ....پنج تایی دست در دست هم به راه می افتن.....مقداری که راه رفتن به خونه ای می رسن که درش باز بود و صدای سروصدا و بازی میامد....از اونجا که بسی فضول بودن به داخل خونه سرک میکشن و با دیدن بچه سوسکهایی که عین خودشون بازیگوش بودن بی تعارف میرن داخل ....و مشغول بازی میشن.
مامان سوسک دومی به همراه دانه خوشمزه ایی که به زور گرفته بود به خونه باز می گرده و بچه ها با خوشحالی شروع می کنن به خوردن غذا ...هم بجه های خودش و هم مهمانان ناخونده....اما......از اونجا که تعداد بچه ها زیاد شده بود غذا کفاف سیر شدن بچه ها رو نداد پس مامان سوسکه مجبور شد بارها و بارها برای یافتن غذا از خونه خارج بشه و برای بچه ها که حالا با بچه های همسایه تعدادشون دوبرابر شده بود غذا تهیه کنه و این ماجرا روزها و روزها تکرار شد و همین باعث شد تا بعد از چند روز از شدت خستگی از پا در بیاد و دارفانی رو وداع بگه.....

animated-beetle-and-bug-image-0035 مامان سوسک اولی ما هم که دست خالی رفته بود خونه میبینه جا تره و بچه ها نیستن....غصه دار میشه ولی کاری ازش بر نمیامد....
این داستان واقعی بود و من فقط براتون تعریف کردم.
تو خونه باغ ما هم از این سوسکها و یا حداقل شبیه شون هست که هر وقت میبینمشون بیاد فیلم مستندی که دیدم می افتم.

پیوست :
چون عکسی از سوسک ها نداشتم از عکس های بالا استفاده کردم.یعنی از عکس کفشدوزک





طبقه بندی: حیوانات خونه باغ، داستان،
برچسب ها: داستان، سوسک های کوچک، حیوانات خونه باغ، دانه های شیرین، کفشدوزک،
[ بیست و چهارم اسفند 95 ] [ 13:50 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
مدتی بود که مرغهام تخم نمی کردن !!!!!!
 ....
معما از اونجا شروع شد که سوراخ های مشکوکی در بعضی از نقاط لونه ایجاد می شد ..... لونه تخم گذاری مرغ هامو هر جا میذاشتم از زیر خاکش سوراخ ایجاد میشه...
و متوجه شدم که همین باعث شده تا مرغهای قشنگم بترسن و دیگه تخم نکنند...
شدم شرلوک هولمز و تحقیق و بررسی آغاز شد....
در مرحله اول سوراخ ها رو پر کردم ...

 شب شد
صبح که به لونه ها سر زدم دوباره در جاهای جدیدی سوراخ درست شده بود...
تو لونه نشسته بودم و فکر میکردم که یک هو  .... یه موش فسقلی از دیوار پایین اومد و برای خودش اینور و اونور رفت و انگار نه انگار منم
اونجام.... و برای خودش بازی میکردبله این موشهای فضول شبها تند تند تونل حفر میکردن و یواشکی مثل دزدها میامدن و دونه می خوردن و شب برای خودشون حسابی مهمونی میگرفتن...
چطوری میشد از شرشون راحت بشم ؟؟البته من از موش نمی ترسم فقط از بیماری هایی که ناقلش هستن می ترسم.
اگه یه گربه داشتم حسابشونو می رسید
اما گربه هم بدجنسی های خودشو داره و گنجشکهای خونه باغو می ترسونه     .

به پیشنهاد پسری رفتیم یه نوع سم شکلاتی خریدیم که واقعا شبیه شکلات کاکائوییه و بوی خیلی خوبی هم داره...شب ها در ورودی هر تونل یه شکلات میذاشتیم و روش خاک می ریختیم و سنگ میذاشتم ...آخه مرغ و خروسامم دست کمی از موشها ندارن و خیلی فضولند...(برای اینکه به سمها نوک نزنن .)
....موشهای بزرگ شکلات رو درسته می خوردن و کوچکترها گازگاز میکردن
حالا بعد از گذشت دو هفته ای از مبارزه دیگه نه از تونل جدید خبریه و نه از گازگاز کردن سم شکلاتی ها....



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما، موش، مبارزه با موش، سم شکلاتی،
[ دهم اسفند 95 ] [ 06:05 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


قبلا یه کوچولو به گنجشک های خونه باغ اشاره کرده بودم ....
امروز کمی مفصل تر ازشون می نویسم..
دیدن هر روزه این پرنده های کوچولوی زیبا و حضور پر سر و صداشون و کارهای بامزه شون ,باعث شده تا گنجشکها هم بشن عضوی از حیوانات خونه باغ ما...
خونه باغ دیگه شده پاتوق ثابت گنجشک ها....صبح و ظهر و عصر ...روی درخت و دیوار و لب حوض...
آب می خورن....آب تنی می کنن....تو این هوای سرد ....باورتون میشه!!؟تو آب یخ زده حوض و همین چند روز پیش با برفها خودشون رو می شستن...



یک بار صبح و یک بار عصر براشون دونه می ریزم....مابقی روز هم تو باغچه مشغول بازی و شلوغ کارین....و محل گردهمایی شون هم درخت کاجیه که یه قسمتشو تو عکس بالا می بینید...

جیک جیک گنجشکها شده آوای دلنشین هر روزه ی خونه باغ ما...
شکر خدا از منم اصلا نمی ترسن ...فکر کن
م یه مدت دیگه رو کله امم بیان بشینن...عکس هارو از فاصله حدودا یه متر و نیمی گرفتم ...



بچه که بودم فکر کنم شش , هفت ساله ...یه فیلم دیدم از آلفرد هیچکاک به اسم حمله پرندگان....یه سکانسش گنجشکها بدحوری حمله میکردن و آدمهارو میکشتن...بعد از اون تا مدتها از گنجشکها می ترسیدم....
اما بر خلاف اون فیلم , گنجشکها خیلی بی آزار و دوست داشتنی هستن ....خصوصا گنجشک های خونه باغ ما...



و در انتها یک متن زیبا:


گنجشك از باران پرسید: كارِ توچیست؟!

باران با لطافت جواب داد: " تلنگرزدن به انسان هایی كه آسمان خدا را از یاد برده اند "


منبع شکلک هاhttp://parvazeparvaneha.blogfa.com



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، گنجشکها، آب تنی گنجشکها، روز نوشت،
[ دوم اسفند 95 ] [ 04:38 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


اسم این مرغ من , بهادره....تعجب کردید؟ چرا مرغه ...اونوقت اسمش بهادره...
وقتی خیلی کوچک بود , فکر کنم دو ماهه بود ...پسر یکی از همسایه های خونه باغ داد به ما .
از قرار معلوم تمام مرغ و خروس هاشو فروخته بود و این جوجه لاری را دلش نیومده بود بفروشه و از اونجایی که تعریف نگهداری از حیوانات خونه باغ را شنیده بود آوردش خونه باغ ما....
و گفت که خروسه.....همسری هم اسمشو گذاشت بهادر.....آخه خروس های لاری برای خودشون بزن بهادرن.....و جنگی...
تا امروز که حدودا هشت ماه از عمرش میگذره.....نه تنها بزن بهادر نشد ...چون خیلی مهربون و دستیه....تازه مرغ هم از کار در اومد.....
می بینید چقدر نازه ! عکس بالا کنارم نشسته و داره خودشو لوس میکنه....
نباید به ظاهرش قضاوت کنید....
قیافه اش شبیه عقابه با چشمانی نافذ...البته دختری و پسری میگن از نژاد دایناسورهاست.... قلبی مهربون داره و منو خیلی دوست داره...منم خیلی دوستش دارم....
تا میرم تو حیاط بدو بدو میاد پیشم و کنارم میشینه و یا خودشو تو بغلم جا میکنه ...و چند روزی هم هست که تخمم می کنه....



حالا ببینید چه خروس خوشگلی هم داره...



این خروس خوشگل و کاکلی هم خروس بهادره....که خیلی ناز و گوگولیه....و خیلی بهادر رو دوست داره و مراقبشه...
مرغ های خوشگل حسرت داشتن همچین خروسی رو دارن....
خدا بده شانس یعنی همین...



طبقه بندی: حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: حیوانات خونه باغ، مرغ لاری، جوجه لاری، بهادر،
[ دهم بهمن 95 ] [ 06:36 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


وقتهایی که خونه باغ هستم ...بعد از نماز صبح که هوا کمی ...خیلی کم روشن میشه پرده ها رو کنار می زنم تا برآمدن آفتاب و طلوع یک صبح زیبای دیگه رو که خدای مهربون برام رقم زده را ببینم و به خدای خودم میگم ممنون که امروز هم زنده ام و یک صبح دیگر رو می بینم...
صدای مرغ ها و خروس هام از حیاط پشتی شنیده میشه که هر از گاهی قوقولی قوقو و قدقد می کنن ...انگار اونها هم در حال حمد و تسبیح خدا هستن....



هر چه هوا بیشتر روشن میشه صدای گنجشکها هم به این سمفونی زیبای صبحگاهی اضافه میشه که دسته جمعی مثل یک گروه کر با جیک و جیکشون آواز می خونن...
کمی که آفتاب تو حیاط پهن میشه....آماده میشم برای رفتن تو حیاط...
هوای صبح سرده ...لباس گرمی می پوشم و شال بافتنی مو سرم می اندازم ...میرم حیاط پشت تا حیوانات خونه باغ رو از لونه شون در بیارم...دیگه اونها هم عادت کردن...با شنیدن صدای پام بیشتر سر و صدا می کنن ...یعنی زودتر بیا.



بعد هم برای گنجشکها و کبوترهای یاکریم که مهمان هر روزه ی خونه باغ هستن گندم می پاشم تو باغچه....
و از دیدن اینهمه زیبایی لذت میبرم و هی خدا را شکر می کنم تو دلم....
گنجشکهای خونه باغ به وجود من عادت کردن و ازم نمی ترسن ....کبوتر ها که اصلا...
میان و از حوض آب می خورن ...به راحتی در کنارم بپر بپر میکنن...



چند روز پیش که تو حیاط خونه باغ نشسته بودم و به گنجشکها نگاه میکردم ...متوجه شدم که ماشاالله چقدر تپلی شدن....

عکس هام خوب نیستن ...دیگه خیلی وقته که دختری و پسری برام عکس نمی گیرن...



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روز نوشت،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روزنوشت، صبح، خدای مهربان، گنجشکها و کبوترها،
[ بیست و دوم دی 95 ] [ 07:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
[ سی و یکم فروردین 95 ] [ 08:39 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
[ بیست و هشتم فروردین 95 ] [ 15:13 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

ابن یکی از مرغ های قشنگ منه که وقتی ما مسافرت بودیم تو ایام عید نوروز ، سرخود چند تا تخم جمع کرده بود و روشون خوابیده بود، ما هم وقتی از سفر اومدیم و دیدیم این خانوم خوشگله برای خودش مامان بازی درآورده ، و روی تخم ها خوابیده ، کاری از دستمون بر نمیامد جز مراقبت .....
و حالا اولین جوجه کوچولو که واقعا هم خیلی کوچولو و بامزه ست امروز از تخم اومد بیرون...
خوب نمیتونه راه بره ، کله اش اندازه یه گیلاسه...
وای خیلی دوست داشتنیه...
خدا را شکر...

شهداد گشت



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: تولد جوجه مرغ، خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، مرغ و خروس، جوجه کوچولو،
[ بیست و پنجم فروردین 95 ] [ 16:34 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
[ بیستم فروردین 95 ] [ 05:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
[ هجدهم فروردین 95 ] [ 05:53 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

دیروز دکتر حیوانات خونه باغ اومد برای واکسیناسیون بهاره....همه شونو واکسن زد و معاینه هم کرد الحمدلله همگی خوب بودن ....
دکتر مرد مهربونی ست و خودش حیوانات را خیلی دوست داره....اهل گل و گیاه هم هست ....مقداری بذر گل اطلسی براش کنار گذاشته بودم که دیروز بهشون دادم.
حالا با خیال راحت میتونم ببرمشون بیرون تا در علفزار پشت خونه برای خودشون بازی کنن و غذا پیدا کنن...
آخه تعدادی از مرغ و خروس های همسایه ها بر اثر بیماری مرده بودن ، منم از ترس اینکه حیوانات خونه باغ مریض بشن ، چند وقتی بود بیرون نمی بردمشون...
بیرون که میرن ، باید دم به دقیقه بهشون سر بزنم ...
حالا من یک خانوم روستایی تمام عیار شدم....
الحق که کار سختیه.....





طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: واکسیناسیون، حیوانات خونه باغ، واکسیناسیون حیوانات خانگی، واکسیناسیون حیوانات خونه باغ، بیماری مرغ و خروس،
[ هفدهم فروردین 95 ] [ 05:55 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

اینها چهار تا از جوجه های خانوم کاکلی هستن که اول آذر و سوم آذر از تخم اومدن بیرون...
حالا بعد از سه ماه و چند روز...تفاوت زیادی کردن ...

شهداد گشت

یکی از جوجه ها که تو عکس هم می بینید مثل مامانش کاکل داره...منم اسمشو گذاشتم کاکلک...
بالایی هم اسمش دردونه ست...
این جوجه سیاه کوچولو که کنار خواهراش لم داده اسمش سیاهدونه ست.



این هم خانوم کاکلی که بدون بچه هاش در حال گشت زدنه..





طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما، مرغ و جوجه، مرغداری،
[ چهاردهم اسفند 94 ] [ 06:32 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت
این روزها من و همسری در حال رسیدگی به باغچه ها هستیم...
باغچه بیل می زنیم ...درخت جدید می کاریم...گل می کاریم...

  
شهداد گشت 

این وسط مرغ ها و خروسهای قشنگم هم دلی از عزا در میارن و حساب کرم های خاکی بیچاره را می رسن...

شهداد گشت

فعلا از کارهای خونه تکانی ، در خونه ما خبری نیست...نه در خونه باغ و نه در خونه کرج...
حوصله خونه تکانی و این حرفها را ندارم ....
بیشترین و بهترین کاری که به من لذت و آرامش میده همین باغبانی و کشاورزی ست....و کنار حیوانات خونه باغ بودن....

شهدادگشت

جوجه های کاکلی حالا سه ماه و دوازده روزشونه و بزرگ شدن ، مامانشون دیشب اولین شبی بود که کنار بچه هاش نخوابید...دلم برا جوجه ها یه جوری شد ،همه شون کنار هم خوابیده بودن ، بدون مامانشون.
شکوفه های درخت هلو هم دارن باز میشن...

شهداد گشت

شهداد گشت
..گلهای یاس زرد هم ، کم وبیش باز شدن..
ما هنوز کرسی داریم و از لم دادن زیرش لذت می بریم ...
چند جعبه بنفشه هم خریدیم اما هنوز تو باغچه نکاشتیم ، همسری میگه جوجه ها و مرغها و خروس ها میخورنشون...اما من فکر نمی کنم اینطور باشه ، چون برای آزمایش چندتایی از بنفشه ها را تو گلدون کاشتم و گذاشتم جلوشون ، فقط نگاه کردن و رفتن...حالا بعدا چه اتفاقی بیفته خدا می دونه...

شهداد گشت

خیلی کارها داریم تا انجام بدیم...فعلا تا گزارش بعدی خدا همراهتان.

پیوست :اشتباه شد ، شکوفه زردآلو باز شده ، شکوفه هلو صورتی رنگه و هنوز باز نشده....



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت، باغبانی،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، بهار، زمستان، باغبانی و کشاورزی،
[ دوازدهم اسفند 94 ] [ 07:01 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

وقتی چند روز از خونه باغ دور میشم ،و میام خونه کرج ، دلم بی تاب و دلواپس حیوانهای خونه باغ میشه ...همیشه سعی می کنم  از مقدار لازم هم بیشتر براشون غذا بذارم ....تا داستان حسنک کجایی تکرار نشه.......اما......
حیوانهای خونه باغ صرف نظر از غذا به من عادت کردن ...آخه من بغلشون می کنم ، نوازششون میکنم و همه شون برای خودشون اسم دارن، و همه شون میدونن که خیلی دوستشون دارم...و من هم بهشون عادت کردم...هر چی باشه مسئولیتشون به عهده ی منه.
بعد از چند روز که میرم خونه باغ ....به محض وارد شدن به حیاط صداهاشون را از حیاط پشت خونه می شنوم که میگن « شهداده کجایی» ....
نه برای غذا .....برای اینکه از لانه بیان بیرون و تو حیاط پرسه بزنن و یک دل سیر علف بخورن...روی درخت انگور بپرن و بازی کنن ...روی شومینه قشنگ خونه باغ که من و همسری با زحمت درست کردیم برن و گند بزنن به آن.تمام ایوان خونه باغ را کثیف کاری کنن...
با این همه شلوغ کاریاشون....من خیلی خیلی دوستشون دارم.
حالا دانستید برای چی میگن شهداده کجایی.......برای بازیگوشی هاشون



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما، داستان حسنک کجایی، شهداده کجایی،
[ بیست و چهارم دی 94 ] [ 13:06 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
[ نوزدهم دی 94 ] [ 06:22 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]
شهدادگشت

این جوجه ی کوچولو انگار پالتو پوشیده و خیلی هم پر افاده ست...

شهدادگشت

جوجه های خانوم کاکلی بعد از پر درآوردن نصف نیمه این شکلی شدن....
اینجا هم دارن آفتاب می گیرن...



طبقه بندی: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما،
برچسب ها: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما، جوجه مرغها، جوجه داری،
[ چهاردهم دی 94 ] [ 07:30 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهدادگشت

مدتی بود که می دیدم پرهای بعضی از بلدرچین ها کنده  میشه و این شده بود یک سوال....چرا؟
تا بعد از تفحص و بررسی فهمیدم کار یک بلدرچین بزهکاره...
که خیلی دوست داره پرهای بقیه را بکنه....برای همین بلدرچین خطاکار را گرفتم و تو قفس گذاشتمش تا تنها بمونه....البته همچین هم بهش بد نمی گذشت ....لم میدادگوشه قفس و بقیه بلدرچین ها هم میامدن دور قفس ((انگار اومدن ملاقات زندانی ))...دانه و آبش هم از بقیه روبراه تر بود چون می ترسیدم حالا که تنهاست یادم بره براش غذا بذارم ‌...واسه همین همیشه بیشتر براش می ریختم....
حدودا بیست روزی تو قفس تنها بود تا یه روز که داشتم براش آب میذاشتم از قفس اومد بیرون و فرار کرد و قاطی بقیه شد....
از آنجا که اکثرشون شبیه همند نتونستم دوباره پیداش کنم ...
با خودم گفتم بعدا میام میشینم و دوباره میفهم کدامه....اما میدونید چی شد.....
تنبیه کار خودش را کرده بود و جناب بلدرچین عادت زشتش  را فراموش کرده بود....
حالا تمام بلدرچین هام تپلی و خوشگل و گوگولی مگولی هستن....


برچسب ها: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما، بلدرچین، بزهکار، خاطره، بلدرچین خطاکار،
[ دوازدهم دی 94 ] [ 10:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
وقتی مترسک م ....ی.... ش‍ .....و....م  که خانوم کاکلی ،جوجه هایش را به گردش می برد.

شهدادگشت

این روزها یکی از فعالیت هایم در خونه باغ این است که نقش مترسک را بازی کنم و آن هم وقتی است که خانوم کاکلی و جوجه هایش برای گردش و هوا خوری بیرون از لانه می آیند....

شهدادگشت

و من باید مراقب باشم کلاغی ، زاغکی ،و یا گربه ای به آنها حمله نکنه..

شهدادگشت

لازم به توضیح است که خانوم کاکلی مادر خیلی خوب و مهربانیست و خیلی مراقب بچه هاشه..
اما به هر حال کار از محکم کاری عیب نمی کنه..



طبقه بندی: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، مرغ و جوجه، مرغداری، مترسک،
[ هفتم دی 94 ] [ 08:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]


شهدادگشت

در مسیر خونه باغ مزارع مختلفی هست و مزارع کاهو یکی از آنهاست..
یک روز که داشتیم می رفتیم خونه باغ ، دیدیم کشاورزان در حال برداشت کاهو ها هستن ...همسری رفت و برای خودمون و برای جوجه ها کاهو گرفت.

 شهدادگشت

شهدادگشت

و حالا این شکموها در حال دستبرد زدن به کاهوها هستن.

شهدادگشت

البته لفظ جوجه ها عادت شده چون همانطور که می بینید برای خودشون مرغ و خروس های خوشگلی شدن.



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، مرغ وخروس، مزرعه کاهو، جوجه مرغ،
[ دوم دی 94 ] [ 19:44 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]
[ یکم دی 94 ] [ 18:46 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

MeLoDiC

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا