تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 
این پست تکراریست , می تونید نخونید

مدرسه به خونه مون نزدیک بود و پیاده میرفتم و نیازی نبود تا کسی منو همراهی کنه ....و یکی از آرزوهام این بود که با سرویس برم مدرسه...

 

کلاس اول که بودم ....کلاسمون دو ردیف نیمکت داشت...

خیلی خوب بیاد دارم که دوتا خواهر دوقلو تو کلاسمون بودن که در ردیف دیگه میز چهارم می نشستن ,بنده هم تو این یکی ردیف میز سوم جام بود......فامیلیشون رویادم هست ولی نمیگم ..مگه میشه با اون همه اذیت ، فامیلیشون از یادم رفته باشه ..

نمیدونم چه علاقه ای داشتم که بی دلیل و با دلیل که همیشه هم بی دلیل بود برم و موهای این بندگان خدا را بکشم..

اکثر روزها مبصر ته کلاس نگهم می داشت تا معلم که میاد تنبیه ام کنه....و معلم دو , سه تا خط کش کف دستم میزد....یادم نیست که بابت این خط کش حوردن ها گریه کرده باشم....شاید معلم آروم میزده تا دردم نیاد....و یا اینکه من خیلی سرتق بودم....

عجب شری بودم ..گاهی که به اون روزها فکر میکنم واقعا شرمنده میشم و با خودم میگم چی میکشیدن این پدر و مادرو بقیه از دست من ..صبر ایوب داشتن ...

البته الان آنقدر شیطان نیستم !!!!!!!!!از دوره دبیرستان دختر آرومی شدم.




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: خاطرات دوران مدرسه ی من، خاطره، دبستان اورانوس،
[ چهاردهم اردیبهشت 96 ] [ 09:01 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
عنوان پست رو که خوندید لابد فکر کردید دستور آشپزیه....اون هم خورشت آلو نه خیر.....این یک خاطره ست .
کوچک بودم , دوران تحصیلی ابتدایی رو می گذروندم ...


عید بود و من عیدو خیلی دوست داشتم
مخصوصا دید و بازدید و عیدی گرفتن ها رو ...خونه اقوام پدرم رو بیشتر چون پولدار بودن و با کلاس و عیدی های خوبی بهمون میدادن و البته ... باید خیلی مرتب و منظم رفتار میکردم و این برای من که شلوغ بودم و بیش فعال سخت بود اما خوب به نتیجه اش می ارزید چند ساعت آروم بودن که منو نمی کشت....می کشت ؟؟؟مسلما نه.

خونه عمه ی بابام ...ناهار مهمون بودیم ...همه نشستن برای صرف غذا, منم نشستم   غذا کشیده شد...برایم غذا کشیدن...خورشت آلو اسفناج یکی از غذاهای روی میز بود...اولین قاشقی که در دهانم گذاشتم یک آلو در دهانم جا خوش کرد ,خوشمزه بود اما مونده بودم با هسته اش چکار کنم به بشقاب بقیه نگاه کردم هنوز کسی آلو نخورده بود...می خواستم بدونم بقیه با هسته آلو چکار می کنن....میزارن گوشه بشقاب , روی میز ...نمی خواستم بی کلاسی کرده باشم و بعدا سرزنش بشم...
  تا کی می شد هسته رو تو دهنم نگه دارم ....پس , به سختی قورتش دادم....خیالم راحت شد...
قاشق بعد را که خوردم آه از نهادم برآمد
یک آلوی دیگه و نتیجتا یک هسته ی دیگه....سریع به بقیه بشقاب ها نگاه کردم ....بی انصاف ها هنوز آلو نخورده بودن , باز من موندم و هسته ی در دهانم....آن را هم به سختی قورت دادم ....قاشق سوم و هسته سوم , یادم نیست کی برام غذا کشیده بود که با دست و دلبازی فراوان آلوهای ظرف خورشت را در بشقابم ریخته بود...
   هنوز هم کسی آلو نخورده بود , شاید هم خورده بود و مثل من قورت داده بود ...نمی دونم ....فقط میدونستم حالم خیلی بده و قورت دادن این یکی خیلی سخت تر از اولی و دومی بود...
خلاصه یاد گرفتم قبل از گذاشتن غذا در دهانم کمی بررسیش کنم تا گرفتار آلوهای خبیس
و هسته شون نشم.
بلاخره چشمم به جمال اولین هسته آلو روشن شد .... گوشه بشقابی قرار گرفته بود...و بعد از اون با خیال راحت دمار از آلوها درآوردم...


منبع بعضی از شکلکها
www.sheklake-mona.blogfa.com




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: خاطره، عید، خورشت آلو اسفناج،
[ پنجم فروردین 96 ] [ 07:43 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
 

 میدونید نگروکیس چیه؟
یه خوراکی خوشمزه زمان بچگی هامه....اون موقع ها خیلی دوست داشتم.
 رفته بودم خرید ، تو فروشگاه چشمم به بستنی زمستونی افتاد.
بچه که بودم فقط تابستانها، بستنی بود و وقتى هوا سرد میشد دیگه از بستنی خبرى نبود....تا هوا دوباره گرم بشه و به جاش بستنی زمستونی میآمد که اسمش نگروکیس بود....
"""البته اسم شرکتش """
منم یه دونه خریدم....البته مدتی پیش هم پسری برام یه دونه خریده بود.
...الان به نظرم خیلی شیرین میاد....و تازه دیگه زمستونها بستنی هست.


تصویر مرتبط




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: نگروکیس، بستنی زمستونی،
[ پنجم اسفند 95 ] [ 15:13 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این روزها که در دهه فجر هستیم بطور مستمر سرودهای زمان انقلاب از رادیو و تلویزیون پخش میشه ...و با شنیدنشون یه حسی دارم که نمی تونم توصیفش کنم ....
حسی خوب از یادآوری بعضی خاطرات گذشته ...و یا با کلاس تر بگم یه حس نوستالژی....شنیدن این نواها و سرودها رو دوست دارم , با اینکه سی و هشت سال میگذره اما باز برایم , شنیدنشون دلنشینه....و تکرارشون خسته کننده نیست ....شاید برای این اینقدر تر و تازه و نو هستن چون در زمان سرودن از عمق وجود سروده شدن و با تمام احساس های خوب پیروزی به اجرا دراومدن..
اون زمان من کلاس دوم راهنمایی بودم ...فکر کنم فقط مهر رفتیم مدرسه , تو مدرسه شعار میدادیم ...از شعار بر علیه شاه و رژیم که بگذریم
بر علیه مدیر و معاون بیچاره مون هم شعار می دادیم تا مدرسه تعطیل شد ....
خیال باطلی بود که از درس و مشق
 راحت شدیم چون عین برنامه مدرسه رو باید تو خونه انجام میدادیم و درس می خوندیم ...
بابام می گفت "" چی فکر کردید ...تا ابد که مدرسه ها تعطیل نیست ...چند وقت دیگه باز میشه و باید برید مدرسه ....ما هم مجبور به اطاعت بودیم ....خلاصه اگه مدرسه باز بود
اقلا به نفع من یکی می شد چون می تونستم تو مدرسه شلوغ کاری کنم و بازیگوشی.
بابام راست می گفت ...مدتی بعد از پیروزی مدارس باز شد و دروس توسط معلمین با توجه به وقت کم ,سرسری داده شد و اون سال امتحانات خیلی راحت برگزار شد....حالا یا واقعا سوالات آسون طرح شده بود و یا من از بس درس خونده بودم و مرور کرده
بودم به نظرم راحت میامد.
سال بعد هم بیشتر ساعات زنگ تفریح تو کلاس سرودهای انقلاب را دسته جمعی می خوندیم و کیف می کردیم....

بیست و دو بهمن مبارک باد...
راهپیمایی یادتون نره....

منبع شکلک هاhttp://sheklake-mona.blogfa.com




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سرودهای انقلابی، روزنوشت، خاطرات زمان انقلاب، انقلاب اسلامی ایران، دهه فجر، سی و هشتمین بهار پیروزی، شعار زمان انقلاب،
[ بیست و یکم بهمن 95 ] [ 07:17 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

 shahdadgasht

همسایه ی ما در خونه باغ یه خانوم و آقایی هستن بسی فضول...بچه هم دارن اما نمیدونم چندتا.  

گاهی نیمه های شب صدای جرو بحث شون میاد...

شما که نمی شناسیدشون....پس غیبت هم نمیشه...  دائم در حیاط ما سرک میکشن ...!!!!

داستان از این قراره که یه روز از داخل اتاق دیدم که بی اجازه وارد حیاط شدن و دارن برای خودشون قدم میزنن...؛فکر میکردن کسی خونه نیست...آخه ما که همیشه خونه باغ نیستیم...من که هاج و واج مونده بودم با چشمانی گرد نظاره گر این دو بودم ...یکیشون رفت سمت پارکینگ...اونجا من وسایل باغبونیمو گذاشتم مثل بیل و بیلچه و قیچی و بذرهای اضافی ...رفت و سرکی به وسایل کشید...قدمی در حیاط زدن و بعد هم رفتن... 

با خودم گفتم عجب آ............چه روزگاری شده!!!!!! 

اون روز گذشت من هم داستان را برای همسری و پسری و دختری تعریف کردم... 

تا چند روز پیش که پسری گفت مامان همسایه تون رو دیواره!! 

من که پشت به پنجره بودم پرسیدم کدامشون؟ 

گفت نمیدونم.........


برگشتم و دیدم بله ....البته من خیلی دوستشون دارم و از اینکه گاه و بیگاه ...سرزده میان خونه ما خوشم میاد... 

حالا شما از این همسایه ی ما چه تصوری دارید؟؟؟؟ 

اینها همان زاغی خانوم و همسرش هستن که روی سپیدار بلند کنار خونه ی ما زندگی میکنن... 

  

عکس بالا از دختری و پسری






طبقه بندی: خونه باغ ما، خاطره،
برچسب ها: خونه باغ ما، زاغی، همسایه ی ما، سپیدار بلند،
[ سی ام دی 95 ] [ 08:43 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


شماره عمود یادم نیست همینطور نام موکب....
برای استراحت در این موکب توقف کردیم....بیش از یک ساعتی به ظهر مانده بود.....
حال که فرصتی دست داده بود , تصمیم گرفتم چادرم را بشویم....در حال شستن بودم که خانوم تقریبا مسنی که بعدا دانستم مسئول موکب است آمد و به عربی چیزی گفت که مفهومش این بود که با ماشین لباسشویی بشویم ...به فارسی گفتم ممنون فقط همین یکیه....ولی خانوم مهربان قبول نکرد وبازچیزی گفت منم چند بار گفتم واحد....واحد....یعنی یکیه....
با مهربانی چادر را از دستم گرفت و برد و داخل ماشین گذاشت و در
طرفة العینی چادر شسته شده و تقریبا حشکی را تحویلم داد....
در همین مدت کوتاه با اشاره به پارچه های سبز رنگی که بر دیوار نصب شده بودن سخنانی به عربی برایم گفت ...
من همین قدر متوجه شدم که زائران برای گرفتن حاجت پولهایی را با سوزن به آن چسبانده بودن ....خانوم مهربان دست دراز کرد و پولی را از پرچم سبز جدا کرد که 250 دینار عراقی بود و بهم داد .فقط خدا میدونه که چقدر از حرفهایش را درست فهمیدم......اینطور استنباط کردم که بعد از روا شدن حاجتم, سال دیگه 4 برابر همان پول را به موکب هدیه بدم و یا به آن پرچم ها بزنم.....و با اشاره بهم گفت که آن را در جیبم بگذارم...
منم با شکرا شکرا گفتن سپاس خودم را ابراز کردم و پول را که برایم خیلی ارزشمند بود در کیفم در جای مطمئنی قرار دادم....
بعد از اینکه چادرم را برای اینکه کمی در معرض هوا قرار بگیرد در جایی آویختم....داخل اتاق شدم که خانوم عربی با رویی خوش مرا به نوشیدن چای دعوت کرد ...رفتم کنارش نشستم...پرسید چای ایرانی یا عراقی؟پاسخ دادم عراقی....و برایم استکانی چای ریخت که نوشیدنش برایم بسیار دلچسب بود....بهم گفت نسکافه هم می خوای؟گفتم نه ممنون همین چای کافیست....
برای نماز و ناهار در همان موکب ماندم....
اگر اربعین آینده قسمتم شد و رفتم حتما به موکبشان سری خواهم زد...




طبقه بندی: سفرنامه، خاطره،
برچسب ها: سفرنامه، خاطرات، پیاده روی اربعین 95، موکب عراقی،
[ ششم دی 95 ] [ 08:03 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

     

نام کوچکم شهداده ست....
یک نام ناب ....کمیاب ....نادر....
نامی که از هر چند هزار نفر فقط یکی این نام را دارد.
نام اصلی ام هم ,خاص است و کم...اسم شناسنامه ایم را میگم.
بچه که بودم تفاوتی برایم نداشت....چه صدایم می زنند....شهداد ....شهداده تا زمان مدرسه که دانستم نام دیگری هم دارم....یک اسم رسمی و شناسنامه ای....در هر حال باز برایم فرقی نداشت.
یه کوچولو که بزرگ شدم ....کلاس چهارم, پنجم دبستان ,برایم شنیدن نامم از زبان معلم برای حضور و غیاب و یا درس پرسیدن سنگین بود....کمی که بزرگترشدم ,دوره راهنمایی و دبیرستان اسمم را اصلا دوست نداشتم که هیچ ، از شنیدنش خجالت هم می کشیدم....فکر میکردم برای خانوم بزرگها خوبه , نه برای من....
همیشه دلم می خواست در مدرسه , به نام دیگه ای صدایم می زدند....
تا جایی که تصمیم گرفتم نامم را عوض کنم ....سال چهارم دبیرستان بودم....
پدرم از شنیدن تصمیمم عصبانی شد .....بدجوری.
آخه اسمم , یادآور نام مادرش بود....بله....درسته.....نام من نام مادربزرگم بود....
مادرم حمایتم میکرد چون از همون اول او هم این نام را دوست نداشت.....او دوست داشت نامم شیدا باشد...مدتی هم مرا به این نام صدا زده بود آن زمان که نوزادی بیش نبودم ....ولی بلاخره تسلیم شده بود....
مگه یه دختر کوچولو چند تا اسم میتونه داشته باشه ؟!!

نام شناسنامه ای   ؟
نامی که پدردوست داشت ""شهداده"""
و نامی که مادر آرزویش بود  صدا بزند"""شیدا"""

داشتم می گفتم.....با حمایت مادرم برای تغییرنام اقدام کردم....تبت احوال رفتم...مدارک آماده کردم.....
و.....در تمام روزهایی که می آمدن و می رفتن.....پدرم ازم ناراحت بود و باهام حرف نمی زد.
(اسم برای آدم شخصیت نمیاره باید آدم آدم باشه....کاری که می کنی شخصیتت را می سازه...طرز زندگیت....رفتار و منش ات و ...و .....و حرفهایش پتکی بود بر روح و روانم)
این حرفها را پدرم می گفت ....از اون طرف مادر بزرگم هم غمگین بود و دل آزرده....

 با سماجت روی حرفم ثابت بودم ....نامم باید عوض می شد....یادمه وقتی مسئول ثبت احوال شناسنامه ام را دید ....با لحنی زیبا نامم را خواند و گفت قشنگه ...چرا می خوای عوض کنی؟ با حرص گفتم اگه قشنگه بذارید رو دخترتون.....

""""چقدر بی ادب بودم"""""


گذشت روزها باعث شد فکر کنم ....منطقی فکر کنم ....مگه مهمه اسمم چی باشه....یک نام فقط یک کلمه است برای اینکه در میان آدمهای دور و برم گم نشم ....شناخته بشم....حالا اون هر چی می خواهد باشه...ارزش ناراحتی پدرم را داره؟.....نگاه غمگین مادربزرگم را؟ و شاید یک عمر پشیمونی....

باید نوع تفکر و اندیشه ام را عوض میکردم ....باید رفتار و منش ام زیبا باشد....باید آدم باشم....یک انسان.

حالا بعد از سالها ....اینجا می نویسم که نام من انسان است ....نام همه ی ما انسان است .....نام های دیگه همه برای این است که در میان ازدحام روزگار گم نشویم ....


پی نوشت:
اگه اسم اصلی ام را ننوشتم فقط برای این است که نمی خواهم در فضای مجازی منتشر شود....
وگرنه دوستش دارم....
جدا از تمام دلایل برای داشتنش ....به قول بچگی خودم....حالا کم کم دارم خانوم بزرگ میشم




طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: خاطره، دل نوشته، اسم من، شهداده، انسان، ثبت احوال، داستان زندگی،
[ سوم دی 95 ] [ 08:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


از کاظمین راهی کوفه شدیم.....
در ابتدای شهر ماشین ما را پیاده کرد و باید تا مسجد کوفه پیاده می رفتیم.....
در طی مسیر ....مردی از اهالی کوفه ما را برای نماز ظهر به خانه اش دعوت کرد....به ساعت نگاه کردیم , نزدیک ظهر بود و هنگامه ی نماز .....دانستیم برای نماز به مسجد کوفه نخواهیم رسید.....دعوت را لبیک گفته و وارد خانه شدیم....
آقایان نماز جماعت داشتند در حیاط خانه ولی خانمها نه..... داخل اتاقی شدم , خانم صاحب خانه در حال تهیه ناهار بود در آشپزخانه....از ظاهر خانه و لوازم به راحتی میشد حدس زد که کم بضاعت هستند.....خانواده ایی ایرانی مهمانشان بودند و از رفتار و برخوردشان معلوم بود که از شب قبل اینجا هستند....
وضو گرفتم و نمازم را خواندم و آماده شدم برای رفتن ....داشتم روبنده ام را می بستم که متوجه سه دختر صاحبخانه شدم که حدودا نه ساله و هشت ساله و پنج ساله بودند....
درباره من حرف میزدند....حدس می زدند که من مال کدام کشور باید باشم ....دختری که از همه بزرگتر بود گفت انگلیسیه....دختر وسطی گفت : سوئدیه......و من تازه متوجه شدم از بدو ورودم جز سلام علیکم حرف دیگری نزده ام......
دستی برسرشان کشیدم و گونه ی دختر کوچکتر را با دست نوازش کردم و با اشاره دست باهاشون خداحافظی کردم و آنها آخر هم متوجه نشدن من اهل کدام کشورم....
حالا چرا ؟؟؟؟؟؟
دلیلش بماند....





طبقه بندی: سفرنامه، خاطره،
برچسب ها: سفرنامه، خاطره، کوفه، پیاده روی اربعین 95، نماز جماعت،
[ بیست و سوم آذر 95 ] [ 12:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


هشت آذر سالروز ازدواج من و همسری بود......شاید تعجب کنید چرا امروز دارم درباره ش می نویسم.....
چون مصادف با 28 صفر بود....
هشت آذر هم مثل تمام روزهای تقویم شده.....دیگه جز من هیچکس یادش نیست چه اتفاقی در این روز افتاده....من همان روز به خاطر ایام عزا حتی دلم نیامد به همسری تبریک بگم...
چند روز بعد که بهش هدیه دادم و تبریک گفتم ....گفت برای چی ؟!!!

گفتم همینجوری......
دلیلش رو که فهمید ...با دست زد رو پیشونیش و گفت من اصلا یادم نبود
گفتم تو کی یادت بوده که این دفعه یادت باشه...



همسری :::
سهم تو از بودن با من قلب من است  که جز برای تو نمی تپد.
 
 همسری خیلی دوستت دارم







طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سالروز ازدواج، هشت آذر، خاطره، روزنوشت، تبریک ازدواج،
[ بیستم آذر 95 ] [ 08:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

خاطرات کــــــــــــودکی زیبـــــا ترند 
یادگاران کــــــــــــــــــهن مانا تـــرند

  درس‌ های ســــــال اول ســاده بود 
آب را بابا بــــــــــــــه سارا داده بود  

 درس پــــــند آمــــــوز روباه و کلاغ.. روبـــــــه مکار و دزد دشـــــت و باغ

 
روز مهمانی کــــــــوکب خانم است ..ســفره پــر از بوی نان گندم است


تا درون نیمکت جــــــــا می شـدیم.. ما پر از تصـــــمیم کبری میــشدیم

 

پاک کــــن هایی ز پاکی داشـتــیم
 یک تــــراش ســـرخ لاکی داشتیم   

کیـــفمان چفتی به رنگ زرد داشت 
دوشمان از حلقه هایش درد داشت 

گـــــــــــــــرمی دستان ما از آه بود
 بــــرگ دفتــــــرها به رنگ کاه بود    

هم کلاسی‌ های مــــــن یادم کنید
باز هــــــــم در کوچه فریادم کنید 

کاش می‌شد باز کوچک می‌ شدیم
 لااقل یک روز کــــودک می‌ شدیم    

ای دبستانی تـــــرین احساس من بازگــرد
 این مشق‌ها را خط بــــزن


عکس ها مربوط به کلاس اول و دوم دبستان
ممنون از وجیهه نازنین برای متن



طبقه بندی: شعر، خاطره،
برچسب ها: خاطرات کودکی، خاطرات مدرسه، کلاس اول، کلاس دوم، کتاب فارسی اول دبستان،
[ هجدهم مرداد 95 ] [ 09:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

زن جوان تو حرم نشسته بود ، حرم امام رضا علیه السلام.... داشت با خودش حساب ، کتاب میکرد که چقدر پول هدیه کند به حرم امام رضا «ع »....
مقداری پول همراه خودش آورده بود برای خرج سفرش ..... ولی از اول سفر قصد کرده بود زیاد خرج نکند....بلاخره تصمیم گرفت پنجاه هزار تومان هدیه کند......
نشسته بود جایی تا بتواند ضریح را ببیند....قرآن در دستش بود و مشغول قرائت آن ....و هر از گاهی سرش را بلند میکرد و نگاهی به ضریح می انداخت و دوباره شروع میکرد به تلاوت قرآن.....قبل از آن ، موقع زیارت به امام گفته بود همیشه من از شما خواسته داشتم و دارم ، خوب ، یک بار هم شما چیزی بخواهید تا برایتان انجام دهم ...‌
این بار که سرش را بلند کرد ، خانومی با چادر سفید را دید که ایستاده بود میان جمعیت نشسته.... با کتابی در دست....مفاتیح بود...
نگاه خانوم در جستجوی کسی بود ، نگاهش که به نگاه او گره خورد ....انگار شخص مورد نظر را پیدا کرده باشد ، چیزی گفت....
زن جوان متوجه حرفش نشد ، فکر کرد جایی برای نشستن می خواهد ، و خواست جایش را به او بدهد اما او خواسته ی دیگری داشت ...جلوتر آمد و گفت که دنبال کسی ست تا دعای مخصوص نماز امام جواد «ع» را برایش بخواند....
و او برایش خواند ، خانوم چادر سفید هم گریه میکرد و ......گفت که چقدر مستاصل شده ، کارگر هتل هست و الان هم مرخصی گرفته تا ساعتی بیاید حرم و نماز امام جواد «ع» را بخواند تا بلکه با توسل به امام رضا علیه السلام و پسر نازنینش گره از کارش باز شود...آمده بود از امام عیدی بگیرد......نیاز به مقداری پول داشت....نگفت چقدر.... آمده بود تا امام کمکش کند.....
زن جوان با خودش فکر کرد ....چرا از من خواست تا برایش دعا بخوانم!!!....چرا حرفهایش را برای من زده!!!!....انگار از اول دنبال من می گشت!!!.....میان اینهمه زائر....و ناگاه تمام بدنش لرزید....یاد حرفش با امام افتاد ....امامش او را انتخاب کرده بود....تا وسیله ای باشد برای کمک به خانوم چادر سفید....بغض گلویش را گرفت و اشک حلقه زد در چشمانش....
دست در کیفش کرد....خواست پنجاه هزار تومان بدهد ، فکری کرد ...نه کم است ....صد هزار تومان خوب است .....اما نه...... اگر او از طرف امام مامور شده برای این کار ...چگونه باید عمل کند .....پنجاه هزار تومان برداشت برای خودش و تمام پولش را به آرامی گذاشت کف دست خانوم چادر سفید.....و گفت این عیدی از طرف امامه.....مبارکت باشد....
خانوم چادر سفید باورش نمی شد.....شروع کرد بلند بلند گریه کردن و با امام حرف زدن ....جمعیت اطراف متوجه زن چادر سفید شدن و با تعجب نگاهش میکردن....
زن جوان بلند شد و رفت و با خودش فکر میکرد ، همان پنجاه تومانی که قرار بود هدیه بدهد ، نصیب خودش شد ، بی آنکه بفهمد چه شده....فقط اشک می ریخت....
او خوشحال بود که میان اینهمه ، امام او را انتخاب کرده.....او را...
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: خاطره، حرم امام رضا علیه السلام، زیارت امام رضا، کمک به دیگران، خاطرات حرم رضوی، خاطرات یک زن جوان،
[ دوازدهم تیر 95 ] [ 05:07 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

خداوند توبه کنندگان را دوست دارد و گناهان آنها را تبدیل به حسنات می کند 

علی نامی که در محله فعلی که مصلای همدان نام دارد و در گذشته به آن گنداب میگفتند زندگی می کرد! به همین دلیل او را علی گندابی صدا می کردند. علی گندابی چهره ای زیبا بهمراه چشمهای زاغ و موهای بور داشت که یک کلاه پشمی خیلی زیبایی هم سرش میکرد.

لات بود اما یکجور مرام و معرفت ته دلش بود،برای مثال یکروز که تو قهوه خانه نشسته بود و یک تازه عروس به او نگاه میکرد، به خودش گفت علی پس غیرت کجارفته که زن مردم به تو نگاه میکنه؟ بعد کلاهش را درآورد و بعد از ژولیده کردن موهاش از قهوه خونه بیرون رفت.

یک روز آقای شیخ حسنی که از روضه خوان های همدان بود، برای روضه خوانی به یک روستا رفته بود. او تعریف کرده که: رفتم روضه را خواندم آمدم بیام که دیر وقت بود و دروازه های شهر رو بسته بودند و هنگامیکه خواستم به روستا برگردم، یادم افتاد که فردا در نماز جمعه سخنرانی دارم و گفتم اگر بمونم از دست حیوان های درنده در امان نخواهم ماند. زمانیکه خواستم در بزنم، دیدم علی گندابی با رفقاش عرق خورده و داره اربده کشی میکنه. دیگه گفتم خدایا توکل به تو و در زدم که دیدم علی گندابی درو باز کرد، اربده می کشید و قمه دست داشت.

گوشه عبای منو گرفت و کشون کشون برد و گفت: آق شیخ حسن این موقع شب اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم: رفته بودم یه چند شبی یه جایی روضه بخونم که گفت: بابا شما هم نوبرشو آوردید، هر ۱۲ ماه سال هی روضه هی روضه. گفتم: علی فرق میکنه و امشب، شب اول  محرمه اما تا این رو بهش گفتم علی عرق خورده قمه به دست جا خورد، بطوریکه سرش را  به دروازه می زد با خودش می گفت: علی این همه گناه توی ماه محرمم گناه.

به شیخ حسن گفت شیخ به خدا تیکه تیکت میکنم اگه برام همینجا روضه نخونی که شیخ میگه: آخه حسن روضه منبر میخواد . روضه چایی میخواد، مستمع میخواد. گفت: من این حرفاحالیم نیست منبر میخوای باشه من خودم میشم منبرت. چهار دست و پا نشست تو خاک ها بشین رو شونه من روضه بخون، اومدم نشستم رو شونه های علی شروع کردم به روضه خوندن که علی گفت: آهای شیخ این تجهیزات رو بزار زمین منو معطل نکن صاف منو ببر سر خونه آقا ابولفضل عباس و بهش بگو آقا علیت اومده. من هم روضه رو شروع کردم: “ای اهل حرم پیر علمدار نیامد/ سقای حسین نیامد” دیدم یک دفعه دارم بالا و پایین میرم و دیدم علی گندابی از شدت گریه یک گوشه صورتش را گذاشته رو زمینو اشک میریزه.

روضه که تموم شد، علی گندابی گفت: شیخ ازت ممنونم میشم یک کار دیگه هم برام انجام بدی؟ رویت رو بکنی به سمت نجف امیر المومنین به آقا بگی علی قول میده دیگه عرق نخوره. گفتم باشه و رفتیم خونه. فردا که در مسجد بالای منبر رفتم، گفتم : آهای مردم به گوش باشید که علی گندابی توبه کرده. روضه که تموم شد مستقیم به در خونه علی گندابی رفتیم، در که زدیم زنش در رو باز کرد، گفتیم با  علی گندابی کار داریم  که زنش گفت علی گندابی رفت، دیشب که اومد خونه حال عجیبی داشت گفت باید برم، جایی جز کربلا ندارم یا علی آدم میشه بر میگرده یا دیگه بر نمیگرده.

علی گندابی رفت مدتی مقیم کربلا شد و کم کم که دیگه خالی شده بود رفت نجف اشرف. میرزای شیرازی که به مسجد میومد تا علی رو نمی دید نماز نمیخوند، تاعلی هم خودش رو برسونه. یک روز که با هم تو مسجد نشسته بودن و علی داشته نماز میخونده به میرزای شیرازی خبر میدن که فلان عالم در نجف به رحمت خدا رفته، گفت: باشه همینجا یه قبری بکنید نمازشو میخونم بعد خاکش میکنیم. خبر اومد که قبر حاضره اما مرده زنده شد و قلبش به کار افتاده که میرزا گفت: قبر رو نپوشونید که حتما حکمتی در کاره. نماز دوم شروع کردن تموم که شد گفتن میرزا هر کاری میکنیم علی از سجده بلند نمیشه، اومدن دیدن علی رفته، علی تموم کرده بود .

میرزا گفت: میدونید علی تو سجده چی گفته؟ خدا رو به حق امام علی قسم داد و گفت: خدایا یک قبر زیر قدم زائرای امام علی(ع) خالیه میزاری برم اونجا….

منبع http://reza-tavakolfard.blogfa.com



طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: توبه علی گندابی، روضه شب اول محرم، کربلا، نجف اشرف، خدا توبه کنندگان را دوست دارد، تبدیل گناه به حسنات،
[ بیست و سوم اسفند 94 ] [ 07:33 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

دیروز ظهر دختر برادر همسری اومده بود پیش ما ، آخرین روز مدرسه اش بود و خوشحال ...یه پیک نوروزی هم داشت برای تکالیف تعطیلات نوروزی، و چند ورق پلی کپی ...
یادم به قدیم ترها افتاد که بچه بودم، به ما چقدر مشق عید میگفتن...تازه تا آخرین روز اسفند مدارس باز و پابرجا بود ...امتحانات ثلث دوم داشتیم...مثل این روزها ،۹ روز زودتر مدرسه تعطیل نمیشد...
مشق عید ما مثلا فارسی از اول کتاب بود تا اونجا که خونده بودیم از روش بنویسیم ، یادمه یک بار به برادرم که یک سال ازمن کوچکتر بود معلم باانصافش گفته بود همه را بنویسه که هیچ ، تصاویر هر درس را هم نقاشی کنه ، بابام تمام تصاویر کتاب را نقاشی کرد از خود تصویرگر کتاب هم بهتر....
عجب روزگاری بود ...انگشتامون از بس که می نوشتیم بی حس می شد...حالا علوم و ریاضی و ...هم جای خودش را داشت....
آره دیروز با دیدن پیک نوروزی یادم به گذشته ها و بچگی هام افتاد....
یه حس خوب از عید و نوروز...از لباس نو و کفش براق و قشنگم ...از عیدی گرفتن و مهمونی رفتن....از پول های نو لای قرآن....از شیرینی و آجیل ....
اون وقتها چقدر همه چیز دلچسب بود....حتی با اون همه زجری که برای مشق عید می کشیدم بازهم عید برام قشنگ بود....
یادم افتاد که فامیل های بابام عیدی بیشتری بهمون میدادن ، چون پولداربودن...و من رو عیدی اونا حساب باز میکردم....
بعد از عید هم با پولهای حاصل از عیدی می رفتم و برای خودم اسباب بازی می خریدم....یادش بخیر ...یک سال برای خودم یه اجاق گاز خریدم که فر هم داشت و یه لامپ قرمز تو فرش بود ، مثلا روشنه....یک سال هم یک دست سرویس بشقاب و فنجون خریدم ، تا قبل از اون در قوطی و از این جور چیزها ظرف عروسکهام بود....عروسک هام خیلی خوشحال شده بودن...
یک سال هم ، کلاس چهارم بودم ، مادر بزرگم به من و خواهرم یکی ،یک عروسک مودار عیدی داد، عروسک قشنگی با موهای طلایی و چشمانی که باز و بسته میشد....تا اون موقع عروسکهام پلاستیکی بودن ، بدون مو و چشمان قشنگ....
یادمه بعد از مدتی خواهرم میخواست موهای عروسکشو کوتاه کنه ...منم تشویقش کردم که کوتاه کن ، اونم کوتاه کرد و عروسک بیچاره یه شکلی شد که نگو ، اونوقت بود که دعوامون دراومد....من فکر میکردم که موهاش دوباره بلند میشه.
یک سال هم یک کیف صورتی قشنگ خریدم ، هنوز هم بعد از گذشت این همه سال ، وقتی یادم به اون کیف میافته ، بوی نوئی کیف را حس میکنم انگار همین الان کیف روبرومه.
یادم افتاد که هیچ وقت سیزده بدرها بیرون نمی رفتیم ، تا سالها بعد که من ازدواج کردم و همسری سیزده بدر بیرون رفتن را رواج داد تو خونه ما....
روز آخر تعطیلات ، که فرداش قرار بود بریم مدرسه هم برای خودش حس و حالی داشت ، یه حس دلشوره و اضطراب ، همیشه دوست داشتم کفشای نومو بپوشم، از یک طرف هم هم خجالت می کشیدم،،،
خیلی چیزا یادم افتاد ....
عید هم عیدای قدیم....
عکس از دختریعکس شکوفه های درخت هلو خونه باغه...




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: عید نوروز، خاطرات عید، تکالیف نوروزی، پیک نوروزی، کارهای عید نوروز، عیدی گرفتن،
[ بیستم اسفند 94 ] [ 07:35 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

در سفرمون به عراق برای گشت های بین شهری با اتوبوس می رفتیم...راننده اتوبوسمون اسمش ابوحسن بود .
ابو حسن خیلی مهربون و صمیمی بود...
ابو حسن در جنگ ایران و عراق به دلیل عدم شرکت در جنگ بر علیه ایران سه سال در زندانهای بعثی ها شکنجه شده ...بنا به گفته روحانی کاروانمون که با ابوحسن دوست شده بود آثار شکنجه ها بر بدنش باقیست...
ابوحسن میگه من شیعه ام و هرگز با شیعه نمی جنگم.
خدا نگهدار همچین آدمهای بزرگواری باشه...




طبقه بندی: سفرنامه، خاطره،
برچسب ها: سفرنامه کربلا، جنگ ایران و عراق، شیعه، ابوحسن، سفرنامه،
[ بیست و سوم بهمن 94 ] [ 16:33 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
[ هشتم بهمن 94 ] [ 07:02 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
1children7.jpg
Baby3e2.gif

همچون امروزی و در سالی بسیار دور که به چشم بر هم زدنی به این سال رسید و به امروز، 
و در سرزمینی سبز که دشت هایی داشت فراخ که در این موقع از سال سفید،سفید شده بودند...و یک آسمون به رنگ آبی فیروزه ایی...
نوزادی با موهایی همرنگ شبق و چشمانی همچون مروارید سیاه نگاهش را به روی این دنیا گشود...با لبخندی ....
او دومین فرزند خانه ایی شد که پدر در انتظار پسری کاکل زری بود.....اما به جایش دختری با زلف سیاه هدیه ای شد از طرف خدا ، برایش...
خیلی زود مهرش در دل همه می نشست چون همیشه با دهانی لبریز از شکوفه های خنده و نگاهی روشن ،قلب دیگران را تسخیر میکرد....
آغوش کوچکش برای در آغوش گرفتن دنیا با تمام آدمهایش کافی بود...
او دوست داشت دیگران را و دوست داشت دیگران دوستش داشته باشند.....
دنیا برایش زیبا بود و در تمام این سالها آن را زیبا دید،،،،خدا همیشه با او
مهربان بودsmile
دخترک دیروز ، آرزو میکند ، هنگام تولد به دنیای دیگر ،آنجا هم برایش از اینجا زیباتر باشد .
و حالا ....او نیاز دارد که دعای همه ی آدمهای خوب هدیه ی روزهای زندگیش باشد.http://girlygifs.com/wp-content/uploads/2011/04/97.gif
شهداده



طبقه بندی: دل نوشته، خاطره، تولد، داستان،
برچسب ها: تولد، داستان، دل نوشته،
[ دوم بهمن 94 ] [ 06:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهدادگشت

ما تو خونه باغ کرسی گذاشتیم.....این هم عکسش ...از بس که هوا سرد بود...باید بگم که هوای توی خونه چند درجه سردتر از هوای بیرونه...
چرا؟
نمیدونم......تو خونه از سردی هوا می لرزم ولی وقتی میرم تو حیاط می بینم آنقدرها هم هوا سرد نیست....
برای همین همسری رفت و یک کرسی کوچک خرید ...گرمای کرسی لذت بخشه....کرسی آدمو تنبل میکنه...مخصوصا منو که یه ژن تنبلی هم دارم.
کرسی منو بیاد خاطرات قدیم انداخت ...آن موقع که همه دور هم جمع بودیم...آن موقع که دوران بچگی گفته میشه.ما یک خانواده هفت نفری بودیم .چهار بچه و پدر و مادر و مادربزرگ...دلم برای مادر بزرگم تنگ شده ، کاشکی باهاش مهربانتر بودم ، کاشکی اذیتش نمیکردم.
کرسی چهار ضلع داره....می بینید چقدر ریاضی من خوبه
حالا ما هفت نفر چطوری زیر اون کرسی جا میشدیم  ، خودش معماست...
بابام زیرش یک لامپ هم نصب کرده بود ، تا همیشه یه گرمای ملایم زیر کرسی حکم فرما باشه....و بعضی اوقات زیر کرسی و زیر نور  اون لامپه درس هم می خوندم...
پدرم برای معاش خانواده تلاش میکرد ....خیلی...و مادرم برای آسایش ما در خانه...
مرسی بابا، مرسی مامان.الان بابام کنارمون نیست و هر روز دل من براش تنگ میشه....
گفتم ما چهار تا بچه ‌بودیم یعنی هستیم ولی این بودن با اون بودن خیلی توفیر داره...
با هم دعوا میکردیم...زیرآب همو میزدیم ...گریه میکردیم ...می خندیدیم...درس می خوندیم تا برای خودمون کسی شویم...
حالا برای خودمون کسی شدیم ...خیلی وقته که کسی شدیم اما  ...دیگه دور هم نیستیم ...
من درس می خوندم تا دکتر بشم......رفتم رشته تجربی تا پزشک بشم....اما دکتر نشدم چون فهمیدم تحمل دیدن جراحت را ندارم...بین خودمون باشه....البته اولش کنکور پزشکی رو قبول نشدم ..بعدا فهمیدم که....آره ترسو هستم و کم تحمل....
این روزها قلب من پر است از جراحت ....ولی خوب ، بزرگ شدم ...حالا تحملم زیاد شده...میتونم جراحت های قلبم را ببینم و باز خیال کنم که حالم خوب است..
حال من خوب است....
از دست این کرسی که منو مجبور به نوشتن کرد...

شایدم کرسی اصلا چیز خوبی نباشه...!!!!!!
شهداده



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت، دل نوشته، خاطره،
برچسب ها: دل نوشته، خونه باغ ما، خاطرات، کرسی، خاطرات فدیم،
[ بیست و هشتم دی 94 ] [ 06:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]


خاطرات خیلی عجیبند ...
گاهی اوقات می خندیم ...
به روزهای که گریه می کردیم ...

گاهی گریه می کنیم ...
به یاد روزهایی که می خندیدیم ..

...............

من آن ها را درون شیشه ی دلم جای داده ام...




طبقه بندی: دل نوشته، خاطره، نکته،
برچسب ها: نکته، خاطره،
[ هجدهم دی 94 ] [ 08:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]
شهدادگشت

سر می کشم

تمام افق ها را

و تا دور دستِ عشق

صدایت می زنم

نه   ...  

تو نیستی !

و من   ... 

با نفس ِ  

یاس های دلتنگ

تا لبخند گل های سرخ

تو را آه می کشم                                                                                 

                                                                                                              "  صادقی"

...........پدرم............جایت اینجا خالی ست و من هر روز بیادتم...هر روز.




طبقه بندی: شعر، خاطره، عاشقانه،
برچسب ها: شعر، عاشقانه، پدرم، کل های سرخ، یاس،
[ پنجم دی 94 ] [ 10:08 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدک های من ]

شهدادگشت

همرهان رفتند و من از کاروان جا مانده ام

همه رفتند، پسری هم امسال رفت و زائر و خادم زائرین حرم شد ولی من .....

جاماندم ......و دلم شکست.....وقتی می بینم همه چقدر در تب و تاب دیدنتان هستند دلم بیشتر می شکند...چرا من نمیتونم بیام ؟

این روزها ندارم غیر شما فکر وخیالی

امامم...

غبطه می خورم به تمام کسانی که به سویتان می آیند....پیاده و با قلبی لبریز از عشق و نیاز.....نیاز به توجه شما ، نیاز به دیده شدن توسط شما....

...زیارت شما، قدم قدم زندگی کردن با یادتان،‌‌‌‍‍ تنفس هوای مسیر عاشقی ،پیاده آمدن در جاده های با صفای حرم... لیاقت می خواهد و می دانم من هنوز لایق نیستم....

هر لحظه از این روزهایم به حسرت میگذرد و به خودم دلداری میدهم سال دیگر ...‌‌‌‌‌‍‍‌‌‌شاید امام مرا هم بطلبد.

امروز پسری وقتی تلفن زد ...از این همه فاصله حس و حالش بهم منتقل شد ...برای لحظه ای خودم را در جاده های حرم دیدم . بوی خوش بهشت به مشامم رسید...و .....


عکس از دختری




طبقه بندی: خاطره، مذهبی،
برچسب ها: امام حسین علیه السلام، اربعین حسین، پیاده روی اربعین، دل نوشته، هوای عاشقی،
[ نهم آذر 94 ] [ 19:18 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا