شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 

تمام روز، من بودم و یک حس گمشده که در دلم بیداد می کرد. یک یاد، یک خاطره، یک چیز عجیب که برایم مهم بود. مثل یک قرار از یاد رفته یا تصویری از گذشته ی نه چندان دور .

تمام روز کسی صدایم می کرد. کسی که مثل هیچ کس نبود اما لبخندش مثل آفتاب دم غروب، دوست داشتنی بود و زود گذر.

تمام روز منتظر اتفاقی بودم که می دانستم هیچگاه رخ نخواهد داد.




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: من و یک حس گمشده، روزنوشت، اتفاق، یک قرار،
[ دوم بهمن 95 ] [ 06:24 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


خیلی دوست دارم برم تو کافه ای , پشت یک میز چوبی با رومیزی چهارخانه , با شمع و شاخه گلی ...ساعتی بنشینم.
سفارش چای و یا قهوه ایی را بدهم.
با آرامش آن را مزه مزه کنم و احیانا به کتابی که دوست دارم نگاهی بیندازم....
حساب زمان را نکنم....و در افکارم و رویاهایم غرق شوم....
و تمام شعرهای ناگفته ام را یکبار دیگر مرور کنم....در ذهنم....

شهداده




طبقه بندی: روز نوشت، عاشقانه،
برچسب ها: شعر و کتاب، کافه، میزهای چوبی، شمع و شاخه گلی، شعرهای ناگفته ام،
[ بیست و پنجم دی 95 ] [ 07:35 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


وقتهایی که خونه باغ هستم ...بعد از نماز صبح که هوا کمی ...خیلی کم روشن میشه پرده ها رو کنار می زنم تا برآمدن آفتاب و طلوع یک صبح زیبای دیگه رو که خدای مهربون برام رقم زده را ببینم و به خدای خودم میگم ممنون که امروز هم زنده ام و یک صبح دیگر رو می بینم...
صدای مرغ ها و خروس هام از حیاط پشتی شنیده میشه که هر از گاهی قوقولی قوقو و قدقد می کنن ...انگار اونها هم در حال حمد و تسبیح خدا هستن....



هر چه هوا بیشتر روشن میشه صدای گنجشکها هم به این سمفونی زیبای صبحگاهی اضافه میشه که دسته جمعی مثل یک گروه کر با جیک و جیکشون آواز می خونن...
کمی که آفتاب تو حیاط پهن میشه....آماده میشم برای رفتن تو حیاط...
هوای صبح سرده ...لباس گرمی می پوشم و شال بافتنی مو سرم می اندازم ...میرم حیاط پشت تا حیوانات خونه باغ رو از لونه شون در بیارم...دیگه اونها هم عادت کردن...با شنیدن صدای پام بیشتر سر و صدا می کنن ...یعنی زودتر بیا.



بعد هم برای گنجشکها و کبوترهای یاکریم که مهمان هر روزه ی خونه باغ هستن گندم می پاشم تو باغچه....
و از دیدن اینهمه زیبایی لذت میبرم و هی خدا را شکر می کنم تو دلم....
گنجشکهای خونه باغ به وجود من عادت کردن و ازم نمی ترسن ....کبوتر ها که اصلا...
میان و از حوض آب می خورن ...به راحتی در کنارم بپر بپر میکنن...



چند روز پیش که تو حیاط خونه باغ نشسته بودم و به گنجشکها نگاه میکردم ...متوجه شدم که ماشاالله چقدر تپلی شدن....

عکس هام خوب نیستن ...دیگه خیلی وقته که دختری و پسری برام عکس نمی گیرن...



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روز نوشت،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روزنوشت، صبح، خدای مهربان، گنجشکها و کبوترها،
[ بیست و دوم دی 95 ] [ 07:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ هفدهم دی 95 ] [ 06:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ‏؛ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ‏؛ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی‏.



اى خدا تو مرا به خود شناسا کن که اگر تو شناسایم به خویش نفرمایى رسولت را نخواهم شناخت؛ اى خدا تو رسولت را به من بشناسان و گرنه حجتت را نخواهم شناخت؛ خدایا تو حجتت را به من بشناسان و گرنه از دین خود گمراه خواهم شد.

عکس از دختری



طبقه بندی: امام زمان عج، روز نوشت،
برچسب ها: شب یلدا، شب چله، دعا،
[ سی ام آذر 95 ] [ 09:12 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

Image result for sky flower morning 

تصمیم دارم بعضی از مطالب و خاطرات سفرهامو از وبلاگ قدیمی شهدادگشت بلاگفا به اینجا منتقل کنم ....
پس اگه مطالب به نظرتون تکراری اومد باز هم بخونید....زندگی همه اش تکرار است....
البته در تاریخ هایی که قبلا نوشته بودم پست را می گذارم شاید هم به روز....




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: سرور بلاگفا، سرور میهن بلاگ، وبلاگ شهدادگشت، انتقال پست،
[ بیست و چهارم آذر 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


هشت آذر سالروز ازدواج من و همسری بود......شاید تعجب کنید چرا امروز دارم درباره ش می نویسم.....
چون مصادف با 28 صفر بود....
هشت آذر هم مثل تمام روزهای تقویم شده.....دیگه جز من هیچکس یادش نیست چه اتفاقی در این روز افتاده....من همان روز به خاطر ایام عزا حتی دلم نیامد به همسری تبریک بگم...
چند روز بعد که بهش هدیه دادم و تبریک گفتم ....گفت برای چی ؟!!!

گفتم همینجوری......
دلیلش رو که فهمید ...با دست زد رو پیشونیش و گفت من اصلا یادم نبود
گفتم تو کی یادت بوده که این دفعه یادت باشه...



همسری :::
سهم تو از بودن با من قلب من است  که جز برای تو نمی تپد.
 
 همسری خیلی دوستت دارم







طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سالروز ازدواج، هشت آذر، خاطره، روزنوشت، تبریک ازدواج،
[ بیستم آذر 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


امروز برای کاری با همسری رفته بودم تهران....
چون محدوده کاریمون تو طرح بود با مترو رفتیم....
تو مترو وقتی می خواستم بشینم با خودم گفتم به هم صندلی هام سلامی کنم؟، نکنم ....لبخندی بزنم ؟ نزنم؟
که بلافاصله با دیدن قیافه ها از فکری که کرده بودم منصرف شدم....و مرتب و ساکت نشستم سر جام....و به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که می گفت چرا مردم اینجا اینجوریند ، آدم جرات نمی کنه تو اتوبوس یا مترو با بغل دستی اش حرفی بزنه و یا حتی لبخندی...آدم می ترسه کتک بخوره...
راستی مردم چرا اینجوری شدن....مثل آدمهای آهنی، مثل رباط ....
چهره ها همه سرد و خشن....اکثرا دوتا سیم دراز از گوششون آویزونه که متصل به یک موبایله ....
چشماشون از روی صفحه موبایل تکان نمی خوره و انگشتاشون دائم در فعالیت...
نمی دونم چه مطالبی اینقدر مهم و سرگرم کننده ست که این آدمها رو مجذوب خودش کرده....
از این گروه که بگذریم میرسیم به گروه بعدی که به جای موبایل یک آیینه دستشونه و مقداری لوازم آرایشی و تمام ....اینها هم همه اش در حال نگاه کردن به خودشونند....
گروه سوم هم که خوابند....
نگاه کردن به مناظری که تند تند از جلوی چشمانت می گذرند....درختان ،ساختمانها....ماشین های در حال حرکت در اتوبان ...کوهها....مزارع تک تکی که در مسیر هست... و یا آسمان آبی با تکه های ابر این طرف و آنطرف آسمان  ، و خیلی چیزهای دیگه  لذت بخشه....
و دلم برای همه شون سوخت ......

عکس از دختری و پسری من




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: رباط، مترو تهران، آدمهای آهنی، روزنوشت، محدوده طرح ترافیک،
[ چهاردهم شهریور 95 ] [ 18:11 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

قسمتی از نوشته های دکتر شریعتی


Fruit Divider

وقتی متن بالا را خوندم خیلی خوشم اومد البته طولانی تره ولی من همین قسمتش رو دوست داشتم....دیدم واقعا کسانی هستن که زورشون میاد به اطرافیانشون محبت کنند حتی کلامی ، حتی یه دوستت دارم نمی گن.... اگه کاری هم بکنند در ازای اون کار و یا محبت توقع دارن اون هم در حد بوندس لیگا...حالا این بوندس لیگا رو درست نوشتم ؟؟؟بگذریم...
اگر هم کاری برای کسی کردند و یا می خوان بکنند ، انقدر منت میذارن و به زبون میارن که آدم آرزو میکنه که ایکاش هیچوقت این کار را برام نکرده بود...
تازه محبت دیگران به خودشون را وظیفه شرعی و قانونی میدونن...و اصلا به چشمشون نمیاد..
حالا یه سوال ....من و شما از کدام دسته ایم...؟؟؟؟


عکس از دختری و پسری من





طبقه بندی: روز نوشت، نکته،
برچسب ها: دکتر شریعتی، متن از شریعتی، روزنوشت،
[ بیست و هفتم مرداد 95 ] [ 08:07 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
اینجا داره از آسمون سیل می باره.....
چند روزی ست که باران می بارد و تمام شدنی نیست ...دو روز پیش و امروز چند ساعتی آفتاب شد اما باز باران ....با ترانه...با گوهرهای فراوان....
باران را دوست دارم ...این آب و هوا را دوست دارم.....اما تنها نگرانی ام برای حیوانات خونه باغه و مخصوصا جوجه کوچولوی تازه متولد شده....
راستی میدونید اسمش را چی گذاشتم ....به پیشنهاد پسری .....گیلاس.
گیلاس کوچولوی خونه باغ خیلی ناز و بامزه ست.....فعلا همون یه جوجه به دنیا اومده ...فکر کنم مامان مرغه اعتقاد به فرزند کمتر ، زندگی بهتر را سرلوحه ی زندگیش قرار داده...
امروز همه را با هم داشتیم و داریم....رعد و برق ، تگرگ و باران تند ، با قطره های درشت ، باران ریز...
تمام مزارع اطراف خونه باغ سبز و قشنگ شدن...کشاورزان خیلی خوشحالند....
باغچه خودم هم قشنگ شده ....با اینهمه باران باید هم همه جا سرسبز بشه.
کاهو ، تربچه ،خیار ،کدو ،هندوانه،شاهی،ریحان،جعفری ،تره، پیاز،هویج ،فلفل،بادمجان، گوجه فرنگی گشنیز ، شنبلیله، لوبیا.....برای امسال ،اینها را کاشتم...
باران قطع شد ، صداش نمیاد...ولی ابرها سرجاشون هستن...نه انگار انواع طلایی خورشید از لابلای ابرها دارن سرک می کشند...
فعلا تا بعد....روزتان به خیر و خوشی...



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت، خونه باغ ما، باران رعد و برق تگرگ،
[ بیست و هفتم فروردین 95 ] [ 17:39 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
امروز با دختری رفتیم بازار بزرگ تهران...خرید...
ساعت هفت صبح راه افتادیم و با مترو تا بازار رفتیم...
هدفمون خرید کاغذ ترانسفر بود ولی خوب ما نمی دونستیم این قلم جنس نایابه....کل بازار را طی کردیم...از بالا به پایین ..از پایین به بالا...از چپ به راست..از راست به چپ...از هر کسی هم که میپرسیدیم یه آدرسی میداد و ما به همانجا می رفتیم اما خبری از کاغذ ترانسفر نبود که نبود ...
خلاصه بعد از چند ساعتی اینور و اونور رفتن از خرید این کاغذ منصرف شدیم یعنی گیرمون نیامد....
پس رفتیم سراغ خرید به قول معروف خنذر پنذر....یعنی هر چی دیدیم و خوشمون اومد خریدیم...
بعد هم خسته و خرد و خمیر قصد عزیمت به خونه را کردیم ....ناهار هم همون طرفها یه چیزی خوردیم....
تازه می خواستیم کالسکه هم سوار بشیم که نشد....یعنی نه که نشه ...من و دختری خیلی خسته بودیم...
فکر می کردیم ، میریم بازار و کاغذ را ارزونتر می خریم اما کاغذ که نخریدیم هیچ ، الکی چقدر ولخرجی کردیم....
حالا باید بریم همین کرج خودمون و با انتخاب محدود چند ورقی کاغذ ترانسفر بخریم...
ساعت دو و نیم ظهر هم خونه بودیم..



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: بازار تهران، کاغذ ترانسفر، خنذر پنذر، مترو تهران، خرید کاغذ ترانسفر،
[ هجدهم فروردین 95 ] [ 18:16 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
من و همسری در حال حاضردر سالن انتظار فرودگاه هستیم....چون دختری و پسری از مشهد دارن میان....صبح از خونه باغ راه افتادیم...در طی مسیر همسری با سرعت میامد ،بهش گفتم ...چیه....چرا اینقدر تند میری ، دلت برای بچه ها تنگ شده ....داری پر میکشی به سمتشون...
آروم بری هم به موقع میرسیم....
بعد از سیزده روز دوری دلمان حسابی براشون تنگ شده...
دختری قشنگم ، پسری مهربونم به خونه خوش اومدید...دوستتان داریم...



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: سفرنامه، روزنوشت، استقبال، دختری وپسری، سفر مشهد،
[ پانزدهم فروردین 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
اشهداد گشت

پست قبلی نوشتم بارش باران قطع شده .....ًچون صداش نمیاد....
بلند شدم برم به حیوونهای خونه باغ سر بزنم که چشمام گرد شد و دهانم از تعجب باز....بله باران نمیاد ولی به جاش داره برف میاد...اون هم چه برفی....دانه های برف شبیه تکه های درشت پنبه از آسمون می بارید روی زمین خدا...
عکس بالا مزرعه پشت خونه باغه ، اون سفیدی ها برفه....اگه دختری بود عکس های واضح تری می گرفت ....من با گوشی همراهم گرفتم ...دیگه از دوربین سه مگاپیکسل توقع زیادی نمیشه داشت...
هنوزم داره میاد.....
اگه اتفاق جدیدی افتاد دوباره میام و خبر میدم....
خبرگزاری شهداده....خونه باغ



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: برف در بهار، بهار برفی، خبرگزاری شهداده، سیزده بدر ۹۵، سیزده بدر برفی،
[ سیزدهم فروردین 95 ] [ 06:54 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
 کی جرات داره از خونه بیاد بیرون ....ها ها ها ....
این حرفهای  جناب ابره که با شدت و حدت داره انجام وظیفه میکنه..
باران سیل آسایی از دیشب شروع شده مثل اینکه آسمان تصمیم گرفته نذاره مردم به دشت و دمن و کوه برن برای سیزده بدر....حتی اگه باران هم بند بیاد ، زمینها خیس و باتلاقی شده ....من که اینجا تو خونه باغم و قصد بیرون رفتن از خونه باغ را هم ندارم ...
تازه ما دیروز همه دور هم ، اینجا ، جمع شده بودیم ...خوب بود ، خوش گذشت.
اوه..مثل اینکه باران قطع شد...دیگه صداش نمیاد...
سیزده بدر خوش بگذره...



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: سیزده بدر، خونه باغ ما، هوای بارانی، باران سیل آسا، کوه و دشت،
[ سیزدهم فروردین 95 ] [ 05:29 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]


اینجا داره باران  می باره، چند روز متوالیه که باران می باره ، فقط دیروز چند ساعتی متوقف شد و کمی آفتاب و بعد دوباره باران .
باران را خیلی دوست دارم. حس تازگی بهم میده اما.....نگرانم ، نگران حیوانات خونه باغ....
تمام لونه شون خیس شده ، تنها چند وجب خاک خشک مونده ....
دیروز عصر بود که اومدیم خونه کرج، ...تا فردا صبح ...اینجاییم....
پسری و دختری هنوزمشهدن...و من و همسری اینجا تنهاییم ....از نظر من و احساس من وقتی پسری و دختری نزدیکم نیستن ، تنها هستم ، اون هم از نوع خیلی...
دیشب پسری زنگ زد و تعریف کرد که چه پیتزایی درست کردن و نوش جان کردن ، با چه آب و تابی...فکر نکرد دل منم میخواد ، من که همون پشت تلفن با داد و بیداد و شلوغ کاری گفتم منم می خوام منم می خوام ولی خوب ...چه فایده...
اونها خوردن و تموم شده و من هم با فرسنگها فاصله دستم به جایی بند نیست....
پسری گفت که عکسشو گرفتن تا من بذارم تو وبلاگم ....به این میگن انصاف...
امشب هم برای شام مهمون داریم...
الان ساعت هفت و پنج دقیقه به وقت کرجه..
من همین الان یک لیوان بزرگ قهوه خوردم  ...تجربه بهم ثابت کرده که وقتی صبح ها قهوه می خورم تا ظهر که وقت ناهار بشه .... میتونم جلو شکممو بگیرم .و به خوردنی ها ناخنک  نزنم....امتحانش مجانیه...






طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت فروردین ۹۵، روزنوشت،
[ دهم فروردین 95 ] [ 06:27 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

ا
ز سفر برگشتم....
بی نظیر بود،
موقع سال تحویل و خواندن دعای تحویل سال....یا مقلب القلوب و الابصار....
با تمام وجود....دعا....دعا....دعا...کردن
واقعا حال آدم یه جورایی میشه...
آنجا حس میکنی هر دعایی که میکنی به گوش خدا میرسه و اجابت میشه....حالا اگه هم اجابت نشه ، لابد صلاح در اینه اما داشتن همان حس زیبا برای من یکی که کافیه...
ما برای نماز صبح رفتیم حرم ، می خواستیم بریم دارالحجه، اما به صحن انقلاب هم نرسیدیم...همان بیرون نماز صبح را خواندیم....بعد از نماز مردم بلند شدن و بعد جابجایی به داخل صحن انقلاب رفتیم اما نه بیشتر ، همانجا نشستیم...
اولش خوب بود ، اما بعد از مدتی سرمای هوا آزاردهنده شد ...عده ای برای خودشون پتو آورده بودن...اما ما نه ، من حتی ژاکت هم نپوشیده بودم ، چون فکر سرما را نکرده بودم...
خلاصه لرزیدم و لرزیدم ...تا حدی که میگفتم اولین دعای من اینه همین الان سال تحویل بشه (ساعت شش)..البته برای مزاح....اگرم میشد بدم نمی آمد..
با خودم فکر میکردم ، اگه مردمی که پتو دارن ، یه گوشه از پتوشونو روی بغل دستی شون می انداختن،چقدر خوب میشد....اما دریغ از کمی حس نوع دوستی...من بودم این کار را می کردم...نمی کردم ؟...حتما میکردم..از خودم مطمئنم که این حرفو میزنم...
سرمایی که هر لحظه در من بیشتر رخنه میکرد ، باعث میشد نتونم به حرفها و سخنرانی ها خوب گوش بدم...
نگاه مستمرم به برج ساعت باعث شد تا کلاغ های حرم را ببینم....
کلاغ ها آرام و بیصدا می آمدن و در کنار برج ساعت می نشستن و بعد پر میکشیدن کنار گنبد طلایی امام لحظه‌ای آرام می گرفتن و بعد هم می رفتن...
دلم برایشان سوخت...چرا هیچکس از کلاغ های حرم چیزی نمیگه، نمی نویسه...
نمیدونم...
فقط فهمیدم که کلاغ های حرم آرام و بی صدا ، بدون جلوه گری ، میان و امام را زیارت میکنن و میرن...
مثل کبوترها...
پاتوقشون بالای سقاخونه نیست...بالای سقف صحن حرم نیست، خودشونو با جلوه گری و به رخ کشیدن زیبایی پروازشون تو دل زائرین جا نمی کنن....
فقط آرام و بیصدا میان و میرن...آرام و بیصدا...
من کلاغ های حرم را خیلی دوست دارم...

عکس از دختری...






طبقه بندی: سفرنامه، روز نوشت،
برچسب ها: سفرنامه، سفرنامه مشهد، نوروز ۹۵، کبوتر های حرم، کلاغ های حرم امام رضا علیه السلام، تحویل سال نو،
[ سوم فروردین 95 ] [ 05:09 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
[ بیست و نهم اسفند 94 ] [ 05:33 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

دیروز ظهر دختر برادر همسری اومده بود پیش ما ، آخرین روز مدرسه اش بود و خوشحال ...یه پیک نوروزی هم داشت برای تکالیف تعطیلات نوروزی، و چند ورق پلی کپی ...
یادم به قدیم ترها افتاد که بچه بودم، به ما چقدر مشق عید میگفتن...تازه تا آخرین روز اسفند مدارس باز و پابرجا بود ...امتحانات ثلث دوم داشتیم...مثل این روزها ،۹ روز زودتر مدرسه تعطیل نمیشد...
مشق عید ما مثلا فارسی از اول کتاب بود تا اونجا که خونده بودیم از روش بنویسیم ، یادمه یک بار به برادرم که یک سال ازمن کوچکتر بود معلم باانصافش گفته بود همه را بنویسه که هیچ ، تصاویر هر درس را هم نقاشی کنه ، بابام تمام تصاویر کتاب را نقاشی کرد از خود تصویرگر کتاب هم بهتر....
عجب روزگاری بود ...انگشتامون از بس که می نوشتیم بی حس می شد...حالا علوم و ریاضی و ...هم جای خودش را داشت....
آره دیروز با دیدن پیک نوروزی یادم به گذشته ها و بچگی هام افتاد....
یه حس خوب از عید و نوروز...از لباس نو و کفش براق و قشنگم ...از عیدی گرفتن و مهمونی رفتن....از پول های نو لای قرآن....از شیرینی و آجیل ....
اون وقتها چقدر همه چیز دلچسب بود....حتی با اون همه زجری که برای مشق عید می کشیدم بازهم عید برام قشنگ بود....
یادم افتاد که فامیل های بابام عیدی بیشتری بهمون میدادن ، چون پولداربودن...و من رو عیدی اونا حساب باز میکردم....
بعد از عید هم با پولهای حاصل از عیدی می رفتم و برای خودم اسباب بازی می خریدم....یادش بخیر ...یک سال برای خودم یه اجاق گاز خریدم که فر هم داشت و یه لامپ قرمز تو فرش بود ، مثلا روشنه....یک سال هم یک دست سرویس بشقاب و فنجون خریدم ، تا قبل از اون در قوطی و از این جور چیزها ظرف عروسکهام بود....عروسک هام خیلی خوشحال شده بودن...
یک سال هم ، کلاس چهارم بودم ، مادر بزرگم به من و خواهرم یکی ،یک عروسک مودار عیدی داد، عروسک قشنگی با موهای طلایی و چشمانی که باز و بسته میشد....تا اون موقع عروسکهام پلاستیکی بودن ، بدون مو و چشمان قشنگ....
یادمه بعد از مدتی خواهرم میخواست موهای عروسکشو کوتاه کنه ...منم تشویقش کردم که کوتاه کن ، اونم کوتاه کرد و عروسک بیچاره یه شکلی شد که نگو ، اونوقت بود که دعوامون دراومد....من فکر میکردم که موهاش دوباره بلند میشه.
یک سال هم یک کیف صورتی قشنگ خریدم ، هنوز هم بعد از گذشت این همه سال ، وقتی یادم به اون کیف میافته ، بوی نوئی کیف را حس میکنم انگار همین الان کیف روبرومه.
یادم افتاد که هیچ وقت سیزده بدرها بیرون نمی رفتیم ، تا سالها بعد که من ازدواج کردم و همسری سیزده بدر بیرون رفتن را رواج داد تو خونه ما....
روز آخر تعطیلات ، که فرداش قرار بود بریم مدرسه هم برای خودش حس و حالی داشت ، یه حس دلشوره و اضطراب ، همیشه دوست داشتم کفشای نومو بپوشم، از یک طرف هم هم خجالت می کشیدم،،،
خیلی چیزا یادم افتاد ....
عید هم عیدای قدیم....
عکس از دختریعکس شکوفه های درخت هلو خونه باغه...




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: عید نوروز، خاطرات عید، تکالیف نوروزی، پیک نوروزی، کارهای عید نوروز، عیدی گرفتن،
[ بیستم اسفند 94 ] [ 06:35 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت
این روزها من و همسری در حال رسیدگی به باغچه ها هستیم...
باغچه بیل می زنیم ...درخت جدید می کاریم...گل می کاریم...

  
شهداد گشت 

این وسط مرغ ها و خروسهای قشنگم هم دلی از عزا در میارن و حساب کرم های خاکی بیچاره را می رسن...

شهداد گشت

فعلا از کارهای خونه تکانی ، در خونه ما خبری نیست...نه در خونه باغ و نه در خونه کرج...
حوصله خونه تکانی و این حرفها را ندارم ....
بیشترین و بهترین کاری که به من لذت و آرامش میده همین باغبانی و کشاورزی ست....و کنار حیوانات خونه باغ بودن....

شهدادگشت

جوجه های کاکلی حالا سه ماه و دوازده روزشونه و بزرگ شدن ، مامانشون دیشب اولین شبی بود که کنار بچه هاش نخوابید...دلم برا جوجه ها یه جوری شد ،همه شون کنار هم خوابیده بودن ، بدون مامانشون.
شکوفه های درخت هلو هم دارن باز میشن...

شهداد گشت

شهداد گشت
..گلهای یاس زرد هم ، کم وبیش باز شدن..
ما هنوز کرسی داریم و از لم دادن زیرش لذت می بریم ...
چند جعبه بنفشه هم خریدیم اما هنوز تو باغچه نکاشتیم ، همسری میگه جوجه ها و مرغها و خروس ها میخورنشون...اما من فکر نمی کنم اینطور باشه ، چون برای آزمایش چندتایی از بنفشه ها را تو گلدون کاشتم و گذاشتم جلوشون ، فقط نگاه کردن و رفتن...حالا بعدا چه اتفاقی بیفته خدا می دونه...

شهداد گشت

خیلی کارها داریم تا انجام بدیم...فعلا تا گزارش بعدی خدا همراهتان.

پیوست :اشتباه شد ، شکوفه زردآلو باز شده ، شکوفه هلو صورتی رنگه و هنوز باز نشده....



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت، باغبانی،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، بهار، زمستان، باغبانی و کشاورزی،
[ دوازدهم اسفند 94 ] [ 07:01 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

من و همسری و دختری و پسری دیروز از خونه باغ اومدیم کرج تا رای بدیم...
نماینده های خونه باغ با کرج فرق میکردن، برای همین اومدیم کرج رای دادیم.
این هم عکس از انگشتامون که جوهری شده....
یکی کمه....آره انگشت همسری نیست چون بعد از رای دادن رفت خونه مامانش...
بعد هم که اومد جوهر انگشتامون پاک شده بود...


رهبر انقلاب: ما دشمنانی داریم که چشم طمع دوخته‌اند؛ بایستی این انتخاب ما جوری باشد که دشمنمان را مأیوس و ناامید کند. دقت کنند با بصیرت و با چشم باز رأی بدهند. ان‌شاءالله خداوند متعال به آنها اجر خواهد داد. این از جمله حسناتی است که علاوه بر اجر دنیایی کوتاه‌مدت و بلندمدت، اجر اخروی هم دارد. ان‌شاءالله همه‌ی ملت ایران در این انتخابات هم مثل انتخابات‌های گذشته توفیق پیدا کنند و مایه‌ی پیشرفت و عزت کشور بشوند.



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: انتخابات، انتخابات مجلس خبرگان، انتخابات مجلس، سخنان رهبر انقلاب، رای دادن، حوزه های انتخاباتی،
[ هشتم اسفند 94 ] [ 06:24 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

دلمشغولی های یک مامان

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا