تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 

بفرمایید سروش ...پیام رسان سروش ایرانی ایرانیه ....
ول کنید این تلگرامو .....بیاید سروش و عضو کانال کاغذ رنگی بشید و از کالای ایرانی و صنایع دستی ایرانی حمایت کنید ....
http://sapp.ir/kaghazrangi
سروش رو می تونید از بازار بگیرید و شبکه تماشا هم میگه چه عددی رو به چه شماره ایی بفرستید تا سروش رو نصب کنید .
منتظرم ....
من سروشی ام .....



طبقه بندی: کار هنری من، روز نوشت،
برچسب ها: پیام رسان سروش، کانال کاغذ رنگی، صنایع دستی کالای ایرانی، حمایت ایرانی،
[ شانزدهم اردیبهشت 96 ] [ 05:09 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
امسال نوروز با اصرار فراوان و هزار ترفند خانواده پسری رو کشوندیم کرج...
مگه میامدن!!!!
بلاخره مامان و آقاجان و خواهر پسری یکی دو روز قبل از شروع سال جدید به کرج آمدن تا روزهای قشنگی رو در جوار هم سپری کنیم ....برادر پسری و خانواده اش و خواهر دیگه ی پسری هم به همراه پسر کوچولوش
قرار شد دوم عید بیان پیش ما که فکر کنم شد سوم عید.....""" زیاد تو تاریخ ها دقت ندارم,برای همین ممکنه اشتباهاتی در نوشتن وقایع داشته باشم""".
به هر حال,یا به قول خارجی ها
Anyway دور هم جمع بودیم و به من خیلی خوش می گذشت...
با تحویل سال نو بازار عیدی دادن و عیدی گرفتن گرم گرم
بود.
 یکی دو بار رفتیم خرید , یک روز هم رفتیم پیک نیک و ناهارمون را در کنار جویباری در هوای دلپذیر بهاری صرف کردیم که دمدمای برگشتنمون هوای دلپذیر بهاری تبدیل شد به هوای دل انگیز بارانی و رگبار و باد سرد...
یک روز هم رفتیم خونه باغ و همگی با اتحاد یک آش رشته خوشمزه پختیم که مدیریت پخت آش با دختری بود...
از دیدن سریالها و فیلمهای تلویزیون هم غافل نمی شدیم ...به صورتی که دختری و خواهر پسری به دیدن یک فیلم هندی که هر شب شبکه نمایش می گذاشت معتاد شده بودن و با چنان علاقه ی وصف ناپذیری فیلم ها را دنبال می کردن که من از نوشتنش عاجزم."قرار شد بعد از تعطیلات دیدن فیلم هندی را ترک کنن"
صبح روز یکشنبه ششم فروردین همگی به سمت مشهد راه افتادیم و عصر همان روز در شهر امام مهربانی ها بودیم.
در مشهد هم کارهایمان زیارت و خرید و گه گاهی پیاده روی و چند جایی عید دیدنی رفتن بود.
یک روز هم برای دیدن غار مغان رفتیم که در پست جداگانه ای تعریف خواهم کرد.
ما نوروز را اینگونه گذراندیم...



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روز نوشت، نوروز 96، تعطیلات نوروزی، سفر، گردش و خرید،
[ بیستم فروردین 96 ] [ 07:56 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

دیروز , روز چهاردهم فروردین ماه برف زیادى بارید.
هوا هم خیلی سرد بود..
عکسها مربوط به خونه باغ روز چهاردهم فروردین ماه ۱۳۹۶است .



امروز هم صبح یه کوچولو برف اومد , خدا کنه شکوفه ها آسیب نبینن...
امسال درختهای خونه باغ خوب شکوفه دادن..
خدا را شکر ....




طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: خونه باغ ما، برف بهاری، فروردین96، بارش برف در 14فروردین،
[ پانزدهم فروردین 96 ] [ 11:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

بہ اندازه ے همہ ے شڪوفہ هاے بهارے
برایتان آرزوهاے قشنگ دارم...
عیدتون مبارک





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: نوروز۹۶، عید نوروز، تبریک عید، شکوفه های بهاری،
[ یکم فروردین 96 ] [ 06:01 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


چند روزیست که برف خیلی خوبی می باره....
و همه جا قشنگ و زیبا شده,یادم یه قدیم ها افتاد که زمستون ها برف حسابی می بارید.
عکس بالا  مسیر خونه باغه....



و  خدا را شکر برای این بارش ها....




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روز برفی، جاده ی برفی، مسیر خونه باغ،
[ بیست و پنجم بهمن 95 ] [ 19:00 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

متفاوتم....متفاوت از تمام آدمهای دوروبرم....چرا که تنها من هستم که تنهایی ام رنگ دارد.
رنگ تنهایی ام همرنگ تمام روبانهای ساتن وبراقی ست که در جعبه روبانهایم به زیبایی می درخشند.
رنگ تنهایی ام همرنگ تمام تکه پارچه های گلداری است که در سبد خیاطی ام برای دوخت عروسک های پارچه ای کنار گذاشته ام .
رنگ تنهایی ام همرنگ تمام قرقرهای رنگارنگی ست که در دوخت و دوز استفاده مى کنم.
تنهایی ام رنگ سفید طنابی ست که با ان کارهایم را تزیین می کنم .
لحظه های تنهایی ام ختم می شوند به تمام چیزهای رنگارنگ و قشنگی که می بینید...سبدها،گلدانها،عروسکها،..... و شاید با خود بگویید چه با حوصله....چه با سلیقه.....
.....و فقط خودم میدانم که رنگ تنهایی ام رنگ غم انگیزی ست.




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت، تنهایی، رنگ تنهایی، روبانهای ساتن، رنگ تنهایی شهداده،
[ بیست و چهارم بهمن 95 ] [ 17:22 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


من و همسری دیروز صبح رفتیم راهپیمایی.
هوا خیلی خنک بود و برای من خوب بود , اصولا سرما رو به گرما ترجیح میدم.
ما خیلی زود رفته بودیم ....امسال بادکنک و پرچم و بلاکارد به وفور بود....
و همینطور پذیرایی ...
غرفه های مختلفی در مسیر بود مثل نقاشی کودکان ...سرود...عکاسی....کتاب...بازی و مسابقه...و....
برنامه ها هم خوب بود و گروه سرود خیلی خوبی سرودهای قدیمی و جدید را می خوندند و برنامه ها شاد بود.
دوست داشتم....
زندگیتان طلایی از انوار الهی و پر از خیر و برکت.



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: راهپیمایی 22 بهمن 1395، روزنوشت، فجر سی و نه، سی و هشتمین سالگرد انقلاب اسلامی ایران،
[ بیست و سوم بهمن 95 ] [ 06:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این روزها که در دهه فجر هستیم بطور مستمر سرودهای زمان انقلاب از رادیو و تلویزیون پخش میشه ...و با شنیدنشون یه حسی دارم که نمی تونم توصیفش کنم ....
حسی خوب از یادآوری بعضی خاطرات گذشته ...و یا با کلاس تر بگم یه حس نوستالژی....شنیدن این نواها و سرودها رو دوست دارم , با اینکه سی و هشت سال میگذره اما باز برایم , شنیدنشون دلنشینه....و تکرارشون خسته کننده نیست ....شاید برای این اینقدر تر و تازه و نو هستن چون در زمان سرودن از عمق وجود سروده شدن و با تمام احساس های خوب پیروزی به اجرا دراومدن..
اون زمان من کلاس دوم راهنمایی بودم ...فکر کنم فقط مهر رفتیم مدرسه , تو مدرسه شعار میدادیم ...از شعار بر علیه شاه و رژیم که بگذریم
بر علیه مدیر و معاون بیچاره مون هم شعار می دادیم تا مدرسه تعطیل شد ....
خیال باطلی بود که از درس و مشق
 راحت شدیم چون عین برنامه مدرسه رو باید تو خونه انجام میدادیم و درس می خوندیم ...
بابام می گفت "" چی فکر کردید ...تا ابد که مدرسه ها تعطیل نیست ...چند وقت دیگه باز میشه و باید برید مدرسه ....ما هم مجبور به اطاعت بودیم ....خلاصه اگه مدرسه باز بود
اقلا به نفع من یکی می شد چون می تونستم تو مدرسه شلوغ کاری کنم و بازیگوشی.
بابام راست می گفت ...مدتی بعد از پیروزی مدارس باز شد و دروس توسط معلمین با توجه به وقت کم ,سرسری داده شد و اون سال امتحانات خیلی راحت برگزار شد....حالا یا واقعا سوالات آسون طرح شده بود و یا من از بس درس خونده بودم و مرور کرده
بودم به نظرم راحت میامد.
سال بعد هم بیشتر ساعات زنگ تفریح تو کلاس سرودهای انقلاب را دسته جمعی می خوندیم و کیف می کردیم....

بیست و دو بهمن مبارک باد...
راهپیمایی یادتون نره....

منبع شکلک هاhttp://sheklake-mona.blogfa.com




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سرودهای انقلابی، روزنوشت، خاطرات زمان انقلاب، انقلاب اسلامی ایران، دهه فجر، سی و هشتمین بهار پیروزی، شعار زمان انقلاب،
[ بیست و یکم بهمن 95 ] [ 06:17 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
 

روز جمعه من و همسری و پسری و دختری رفتیم نماز جمعه و بعدش هم در راهپیمایی عاشقان حضرت محمد "ص" شرکت کردیم... 

چند تا عکس.... که با گوشی ام گرفتم...دختری یادش رفته بود دوربین حرفه ای ش را بیاره...

 

 





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: ما عاشقان محمدیم ص، راهپیمایی، نماز جمعه، فدائیان پیامبر،
[ پنجم بهمن 93 ] [ 19:25 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


چند وقت پیش با دختری و همسری رفتیم بازار بزرگ تهران و مانند همیشه مترو را انتخاب کردیم چون راحت ترین وسیله برای رفتن به تهرانه.
از شلوغی اول صبح و دم غروبش که بگذریم مترو سواری رو دوست دارم و فروشنده های داخل مترو برام سرگرم کننده ست
صبح هنگام رفتن مانند هر دفعه بود آدمهای عبوس و اخمو که یا خواب بودن یا با کوشی تلفن مشغول بودن و یا .....
اما موقع برگشتن.....
تو ایستگاه صادقیه خانوم گلفروشی گلهای نرگس تر و تازه ای می فروخت ......که عطر شامه نوازی داشتن...خودم رو تحویل گرفتم و پنج دسته خریدم....
اگه سوار مترو شده باشید میدونید که قبل از وارد شدن قطار به ایستگاه مردم در قسمتهایی که در واگن ها باز میشه تجمع می کنن تا به محض باز شدن در سوار بشن و اصلا هم به اخطاری که از بلندگو پخش میشه توجه نمی کنن که از خط زرد یا قرمز عبور نکنن...
من و دختری در انتهای این جمع ایستاده بودیم که خانوم جلویی ما با گفتن جمله "چه عطر خوبی "به سمت ما برگشت و گلها رو در دست من دید و لبخندی زد ...گفتم عطر خوبی دارن....بفرمایید و دسته ای از نرگس ها را جدا کردم و به سمتش گرفتم و گفتم مال شما ....خندید و با هیجان گفت ...نه ...ممنون...گفتم هدیه ست....گفت اسم منم هدیه ست و این شد باب آشنایی ...
در هنگام نشستن به ما اشاره کرد تا کنارش بشینیم ... تا مقصد حرف زدیم و خوش گذشت...



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: گل نرگس، روزنوشت، مترو سواری، بازار تهران،
[ هجدهم بهمن 95 ] [ 06:03 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


چند روز پیش با همسری رفته بودم بیرون ....فروشگاهی کیف هاشو حراج کرده بود...
مدل کیفی توجه منو جلب کرد....داخل شدیم ...
فروشنده جوان بود و فروشنده....یعنی بلد بود چجوری با مشتری برخورد کنه....
در حال بررسی کیفها بودم ...فروشنده هم ، هی می گفت " کالجش رو هم داریم ""
همانطور که کیف ها رو نگاه میکردم , فکر میکردم کالجش چه مدلیه !؟
چند بار خواستم بگم بیارید ببینم ...ولی منصرف شدم تا این دفعه گفت پاشنه دارش را هم آخر ماه میاریم !!!!
خیلی تعجب کردم با خودم گفتم کیف پاشنه دار هم مگه داریم ...مگه میشه , شاید مثل چمدان ها پایه ی کوچکی داره.....همین طوری با خودم کلنجار می رفتم که تازه دوزاریم افتاد که منظور جناب فروشنده کفشش است...و شاکر خدا شدم که سوال بیمورد نکردم که مایه ی آبروریزی بشه...




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت، خرید کیف، کیف، کفش،
[ شانزدهم بهمن 95 ] [ 12:21 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


با شاخه ی یک گل یخ از مرز این زمستان خواهم گذشت ...

 کنار آتشی گرم....دور از همهمه ی روزگار...

 فنجانی چای با عطری خوش می نوشم ....
 
به بارش باران نگاه میکنم ...
فنجان را در میان دستانم میگیرم...گرم است....

به پشتی کاناپه تکیه میدهم....چشمانم را می بندم....مسافر آرزوهایم میشوم....

و روحم به دور دستها , آنجا که دوست دارد باشد سفر میکند....

میدانم هستم و از این بودن لذت میبرم...

خدایا شکر


شهداده




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: از مرز این زمستان خواهم گذشت، مسافر آرزوها، گل یخ،
[ چهارم بهمن 95 ] [ 08:10 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

تمام روز، من بودم و یک حس گمشده که در دلم بیداد می کرد. یک یاد، یک خاطره، یک چیز عجیب که برایم مهم بود. مثل یک قرار از یاد رفته یا تصویری از گذشته ی نه چندان دور .

تمام روز کسی صدایم می کرد. کسی که مثل هیچ کس نبود اما لبخندش مثل آفتاب دم غروب، دوست داشتنی بود و زود گذر.

تمام روز منتظر اتفاقی بودم که می دانستم هیچگاه رخ نخواهد داد.




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: من و یک حس گمشده، روزنوشت، اتفاق، یک قرار،
[ دوم بهمن 95 ] [ 06:24 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


خیلی دوست دارم برم تو کافه ای , پشت یک میز چوبی با رومیزی چهارخانه , با شمع و شاخه گلی ...ساعتی بنشینم.
سفارش چای و یا قهوه ایی را بدهم.
با آرامش آن را مزه مزه کنم و احیانا به کتابی که دوست دارم نگاهی بیندازم....
حساب زمان را نکنم....و در افکارم و رویاهایم غرق شوم....
و تمام شعرهای ناگفته ام را یکبار دیگر مرور کنم....در ذهنم....

شهداده




طبقه بندی: روز نوشت، عاشقانه،
برچسب ها: شعر و کتاب، کافه، میزهای چوبی، شمع و شاخه گلی، شعرهای ناگفته ام،
[ بیست و پنجم دی 95 ] [ 07:35 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


وقتهایی که خونه باغ هستم ...بعد از نماز صبح که هوا کمی ...خیلی کم روشن میشه پرده ها رو کنار می زنم تا برآمدن آفتاب و طلوع یک صبح زیبای دیگه رو که خدای مهربون برام رقم زده را ببینم و به خدای خودم میگم ممنون که امروز هم زنده ام و یک صبح دیگر رو می بینم...
صدای مرغ ها و خروس هام از حیاط پشتی شنیده میشه که هر از گاهی قوقولی قوقو و قدقد می کنن ...انگار اونها هم در حال حمد و تسبیح خدا هستن....



هر چه هوا بیشتر روشن میشه صدای گنجشکها هم به این سمفونی زیبای صبحگاهی اضافه میشه که دسته جمعی مثل یک گروه کر با جیک و جیکشون آواز می خونن...
کمی که آفتاب تو حیاط پهن میشه....آماده میشم برای رفتن تو حیاط...
هوای صبح سرده ...لباس گرمی می پوشم و شال بافتنی مو سرم می اندازم ...میرم حیاط پشت تا حیوانات خونه باغ رو از لونه شون در بیارم...دیگه اونها هم عادت کردن...با شنیدن صدای پام بیشتر سر و صدا می کنن ...یعنی زودتر بیا.



بعد هم برای گنجشکها و کبوترهای یاکریم که مهمان هر روزه ی خونه باغ هستن گندم می پاشم تو باغچه....
و از دیدن اینهمه زیبایی لذت میبرم و هی خدا را شکر می کنم تو دلم....
گنجشکهای خونه باغ به وجود من عادت کردن و ازم نمی ترسن ....کبوتر ها که اصلا...
میان و از حوض آب می خورن ...به راحتی در کنارم بپر بپر میکنن...



چند روز پیش که تو حیاط خونه باغ نشسته بودم و به گنجشکها نگاه میکردم ...متوجه شدم که ماشاالله چقدر تپلی شدن....

عکس هام خوب نیستن ...دیگه خیلی وقته که دختری و پسری برام عکس نمی گیرن...



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روز نوشت،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روزنوشت، صبح، خدای مهربان، گنجشکها و کبوترها،
[ بیست و دوم دی 95 ] [ 07:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ هفدهم دی 95 ] [ 06:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ‏؛ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ‏؛ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی‏.



اى خدا تو مرا به خود شناسا کن که اگر تو شناسایم به خویش نفرمایى رسولت را نخواهم شناخت؛ اى خدا تو رسولت را به من بشناسان و گرنه حجتت را نخواهم شناخت؛ خدایا تو حجتت را به من بشناسان و گرنه از دین خود گمراه خواهم شد.

عکس از دختری



طبقه بندی: امام زمان عج، روز نوشت،
برچسب ها: شب یلدا، شب چله، دعا،
[ سی ام آذر 95 ] [ 09:12 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

Image result for sky flower morning 

تصمیم دارم بعضی از مطالب و خاطرات سفرهامو از وبلاگ قدیمی شهدادگشت بلاگفا به اینجا منتقل کنم ....
پس اگه مطالب به نظرتون تکراری اومد باز هم بخونید....زندگی همه اش تکرار است....
البته در تاریخ هایی که قبلا نوشته بودم پست را می گذارم شاید هم به روز....




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: سرور بلاگفا، سرور میهن بلاگ، وبلاگ شهدادگشت، انتقال پست،
[ بیست و چهارم آذر 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


هشت آذر سالروز ازدواج من و همسری بود......شاید تعجب کنید چرا امروز دارم درباره ش می نویسم.....
چون مصادف با 28 صفر بود....
هشت آذر هم مثل تمام روزهای تقویم شده.....دیگه جز من هیچکس یادش نیست چه اتفاقی در این روز افتاده....من همان روز به خاطر ایام عزا حتی دلم نیامد به همسری تبریک بگم...
چند روز بعد که بهش هدیه دادم و تبریک گفتم ....گفت برای چی ؟!!!

گفتم همینجوری......
دلیلش رو که فهمید ...با دست زد رو پیشونیش و گفت من اصلا یادم نبود
گفتم تو کی یادت بوده که این دفعه یادت باشه...



همسری :::
سهم تو از بودن با من قلب من است  که جز برای تو نمی تپد.
 
 همسری خیلی دوستت دارم







طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: سالروز ازدواج، هشت آذر، خاطره، روزنوشت، تبریک ازدواج،
[ بیستم آذر 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


امروز برای کاری با همسری رفته بودم تهران....
چون محدوده کاریمون تو طرح بود با مترو رفتیم....
تو مترو وقتی می خواستم بشینم با خودم گفتم به هم صندلی هام سلامی کنم؟، نکنم ....لبخندی بزنم ؟ نزنم؟
که بلافاصله با دیدن قیافه ها از فکری که کرده بودم منصرف شدم....و مرتب و ساکت نشستم سر جام....و به یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که می گفت چرا مردم اینجا اینجوریند ، آدم جرات نمی کنه تو اتوبوس یا مترو با بغل دستی اش حرفی بزنه و یا حتی لبخندی...آدم می ترسه کتک بخوره...
راستی مردم چرا اینجوری شدن....مثل آدمهای آهنی، مثل رباط ....
چهره ها همه سرد و خشن....اکثرا دوتا سیم دراز از گوششون آویزونه که متصل به یک موبایله ....
چشماشون از روی صفحه موبایل تکان نمی خوره و انگشتاشون دائم در فعالیت...
نمی دونم چه مطالبی اینقدر مهم و سرگرم کننده ست که این آدمها رو مجذوب خودش کرده....
از این گروه که بگذریم میرسیم به گروه بعدی که به جای موبایل یک آیینه دستشونه و مقداری لوازم آرایشی و تمام ....اینها هم همه اش در حال نگاه کردن به خودشونند....
گروه سوم هم که خوابند....
نگاه کردن به مناظری که تند تند از جلوی چشمانت می گذرند....درختان ،ساختمانها....ماشین های در حال حرکت در اتوبان ...کوهها....مزارع تک تکی که در مسیر هست... و یا آسمان آبی با تکه های ابر این طرف و آنطرف آسمان  ، و خیلی چیزهای دیگه  لذت بخشه....
و دلم برای همه شون سوخت ......

عکس از دختری و پسری من




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: رباط، مترو تهران، آدمهای آهنی، روزنوشت، محدوده طرح ترافیک،
[ چهاردهم شهریور 95 ] [ 18:11 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

قسمتی از نوشته های دکتر شریعتی


Fruit Divider

وقتی متن بالا را خوندم خیلی خوشم اومد البته طولانی تره ولی من همین قسمتش رو دوست داشتم....دیدم واقعا کسانی هستن که زورشون میاد به اطرافیانشون محبت کنند حتی کلامی ، حتی یه دوستت دارم نمی گن.... اگه کاری هم بکنند در ازای اون کار و یا محبت توقع دارن اون هم در حد بوندس لیگا...حالا این بوندس لیگا رو درست نوشتم ؟؟؟بگذریم...
اگر هم کاری برای کسی کردند و یا می خوان بکنند ، انقدر منت میذارن و به زبون میارن که آدم آرزو میکنه که ایکاش هیچوقت این کار را برام نکرده بود...
تازه محبت دیگران به خودشون را وظیفه شرعی و قانونی میدونن...و اصلا به چشمشون نمیاد..
حالا یه سوال ....من و شما از کدام دسته ایم...؟؟؟؟


عکس از دختری و پسری من





طبقه بندی: روز نوشت، نکته،
برچسب ها: دکتر شریعتی، متن از شریعتی، روزنوشت،
[ بیست و هفتم مرداد 95 ] [ 08:07 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
اینجا داره از آسمون سیل می باره.....
چند روزی ست که باران می بارد و تمام شدنی نیست ...دو روز پیش و امروز چند ساعتی آفتاب شد اما باز باران ....با ترانه...با گوهرهای فراوان....
باران را دوست دارم ...این آب و هوا را دوست دارم.....اما تنها نگرانی ام برای حیوانات خونه باغه و مخصوصا جوجه کوچولوی تازه متولد شده....
راستی میدونید اسمش را چی گذاشتم ....به پیشنهاد پسری .....گیلاس.
گیلاس کوچولوی خونه باغ خیلی ناز و بامزه ست.....فعلا همون یه جوجه به دنیا اومده ...فکر کنم مامان مرغه اعتقاد به فرزند کمتر ، زندگی بهتر را سرلوحه ی زندگیش قرار داده...
امروز همه را با هم داشتیم و داریم....رعد و برق ، تگرگ و باران تند ، با قطره های درشت ، باران ریز...
تمام مزارع اطراف خونه باغ سبز و قشنگ شدن...کشاورزان خیلی خوشحالند....
باغچه خودم هم قشنگ شده ....با اینهمه باران باید هم همه جا سرسبز بشه.
کاهو ، تربچه ،خیار ،کدو ،هندوانه،شاهی،ریحان،جعفری ،تره، پیاز،هویج ،فلفل،بادمجان، گوجه فرنگی گشنیز ، شنبلیله، لوبیا.....برای امسال ،اینها را کاشتم...
باران قطع شد ، صداش نمیاد...ولی ابرها سرجاشون هستن...نه انگار انواع طلایی خورشید از لابلای ابرها دارن سرک می کشند...
فعلا تا بعد....روزتان به خیر و خوشی...



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت، خونه باغ ما، باران رعد و برق تگرگ،
[ بیست و هفتم فروردین 95 ] [ 17:39 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
امروز با دختری رفتیم بازار بزرگ تهران...خرید...
ساعت هفت صبح راه افتادیم و با مترو تا بازار رفتیم...
هدفمون خرید کاغذ ترانسفر بود ولی خوب ما نمی دونستیم این قلم جنس نایابه....کل بازار را طی کردیم...از بالا به پایین ..از پایین به بالا...از چپ به راست..از راست به چپ...از هر کسی هم که میپرسیدیم یه آدرسی میداد و ما به همانجا می رفتیم اما خبری از کاغذ ترانسفر نبود که نبود ...
خلاصه بعد از چند ساعتی اینور و اونور رفتن از خرید این کاغذ منصرف شدیم یعنی گیرمون نیامد....
پس رفتیم سراغ خرید به قول معروف خنذر پنذر....یعنی هر چی دیدیم و خوشمون اومد خریدیم...
بعد هم خسته و خرد و خمیر قصد عزیمت به خونه را کردیم ....ناهار هم همون طرفها یه چیزی خوردیم....
تازه می خواستیم کالسکه هم سوار بشیم که نشد....یعنی نه که نشه ...من و دختری خیلی خسته بودیم...
فکر می کردیم ، میریم بازار و کاغذ را ارزونتر می خریم اما کاغذ که نخریدیم هیچ ، الکی چقدر ولخرجی کردیم....
حالا باید بریم همین کرج خودمون و با انتخاب محدود چند ورقی کاغذ ترانسفر بخریم...
ساعت دو و نیم ظهر هم خونه بودیم..



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: بازار تهران، کاغذ ترانسفر، خنذر پنذر، مترو تهران، خرید کاغذ ترانسفر،
[ هجدهم فروردین 95 ] [ 18:16 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
من و همسری در حال حاضردر سالن انتظار فرودگاه هستیم....چون دختری و پسری از مشهد دارن میان....صبح از خونه باغ راه افتادیم...در طی مسیر همسری با سرعت میامد ،بهش گفتم ...چیه....چرا اینقدر تند میری ، دلت برای بچه ها تنگ شده ....داری پر میکشی به سمتشون...
آروم بری هم به موقع میرسیم....
بعد از سیزده روز دوری دلمان حسابی براشون تنگ شده...
دختری قشنگم ، پسری مهربونم به خونه خوش اومدید...دوستتان داریم...



طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: سفرنامه، روزنوشت، استقبال، دختری وپسری، سفر مشهد،
[ پانزدهم فروردین 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
اشهداد گشت

پست قبلی نوشتم بارش باران قطع شده .....ًچون صداش نمیاد....
بلند شدم برم به حیوونهای خونه باغ سر بزنم که چشمام گرد شد و دهانم از تعجب باز....بله باران نمیاد ولی به جاش داره برف میاد...اون هم چه برفی....دانه های برف شبیه تکه های درشت پنبه از آسمون می بارید روی زمین خدا...
عکس بالا مزرعه پشت خونه باغه ، اون سفیدی ها برفه....اگه دختری بود عکس های واضح تری می گرفت ....من با گوشی همراهم گرفتم ...دیگه از دوربین سه مگاپیکسل توقع زیادی نمیشه داشت...
هنوزم داره میاد.....
اگه اتفاق جدیدی افتاد دوباره میام و خبر میدم....
خبرگزاری شهداده....خونه باغ



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: برف در بهار، بهار برفی، خبرگزاری شهداده، سیزده بدر ۹۵، سیزده بدر برفی،
[ سیزدهم فروردین 95 ] [ 06:54 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
 کی جرات داره از خونه بیاد بیرون ....ها ها ها ....
این حرفهای  جناب ابره که با شدت و حدت داره انجام وظیفه میکنه..
باران سیل آسایی از دیشب شروع شده مثل اینکه آسمان تصمیم گرفته نذاره مردم به دشت و دمن و کوه برن برای سیزده بدر....حتی اگه باران هم بند بیاد ، زمینها خیس و باتلاقی شده ....من که اینجا تو خونه باغم و قصد بیرون رفتن از خونه باغ را هم ندارم ...
تازه ما دیروز همه دور هم ، اینجا ، جمع شده بودیم ...خوب بود ، خوش گذشت.
اوه..مثل اینکه باران قطع شد...دیگه صداش نمیاد...
سیزده بدر خوش بگذره...



طبقه بندی: خونه باغ ما، روز نوشت،
برچسب ها: سیزده بدر، خونه باغ ما، هوای بارانی، باران سیل آسا، کوه و دشت،
[ سیزدهم فروردین 95 ] [ 05:29 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]


اینجا داره باران  می باره، چند روز متوالیه که باران می باره ، فقط دیروز چند ساعتی متوقف شد و کمی آفتاب و بعد دوباره باران .
باران را خیلی دوست دارم. حس تازگی بهم میده اما.....نگرانم ، نگران حیوانات خونه باغ....
تمام لونه شون خیس شده ، تنها چند وجب خاک خشک مونده ....
دیروز عصر بود که اومدیم خونه کرج، ...تا فردا صبح ...اینجاییم....
پسری و دختری هنوزمشهدن...و من و همسری اینجا تنهاییم ....از نظر من و احساس من وقتی پسری و دختری نزدیکم نیستن ، تنها هستم ، اون هم از نوع خیلی...
دیشب پسری زنگ زد و تعریف کرد که چه پیتزایی درست کردن و نوش جان کردن ، با چه آب و تابی...فکر نکرد دل منم میخواد ، من که همون پشت تلفن با داد و بیداد و شلوغ کاری گفتم منم می خوام منم می خوام ولی خوب ...چه فایده...
اونها خوردن و تموم شده و من هم با فرسنگها فاصله دستم به جایی بند نیست....
پسری گفت که عکسشو گرفتن تا من بذارم تو وبلاگم ....به این میگن انصاف...
امشب هم برای شام مهمون داریم...
الان ساعت هفت و پنج دقیقه به وقت کرجه..
من همین الان یک لیوان بزرگ قهوه خوردم  ...تجربه بهم ثابت کرده که وقتی صبح ها قهوه می خورم تا ظهر که وقت ناهار بشه .... میتونم جلو شکممو بگیرم .و به خوردنی ها ناخنک  نزنم....امتحانش مجانیه...






طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: روزنوشت فروردین ۹۵، روزنوشت،
[ دهم فروردین 95 ] [ 06:27 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

ا
ز سفر برگشتم....
بی نظیر بود،
موقع سال تحویل و خواندن دعای تحویل سال....یا مقلب القلوب و الابصار....
با تمام وجود....دعا....دعا....دعا...کردن
واقعا حال آدم یه جورایی میشه...
آنجا حس میکنی هر دعایی که میکنی به گوش خدا میرسه و اجابت میشه....حالا اگه هم اجابت نشه ، لابد صلاح در اینه اما داشتن همان حس زیبا برای من یکی که کافیه...
ما برای نماز صبح رفتیم حرم ، می خواستیم بریم دارالحجه، اما به صحن انقلاب هم نرسیدیم...همان بیرون نماز صبح را خواندیم....بعد از نماز مردم بلند شدن و بعد جابجایی به داخل صحن انقلاب رفتیم اما نه بیشتر ، همانجا نشستیم...
اولش خوب بود ، اما بعد از مدتی سرمای هوا آزاردهنده شد ...عده ای برای خودشون پتو آورده بودن...اما ما نه ، من حتی ژاکت هم نپوشیده بودم ، چون فکر سرما را نکرده بودم...
خلاصه لرزیدم و لرزیدم ...تا حدی که میگفتم اولین دعای من اینه همین الان سال تحویل بشه (ساعت شش)..البته برای مزاح....اگرم میشد بدم نمی آمد..
با خودم فکر میکردم ، اگه مردمی که پتو دارن ، یه گوشه از پتوشونو روی بغل دستی شون می انداختن،چقدر خوب میشد....اما دریغ از کمی حس نوع دوستی...من بودم این کار را می کردم...نمی کردم ؟...حتما میکردم..از خودم مطمئنم که این حرفو میزنم...
سرمایی که هر لحظه در من بیشتر رخنه میکرد ، باعث میشد نتونم به حرفها و سخنرانی ها خوب گوش بدم...
نگاه مستمرم به برج ساعت باعث شد تا کلاغ های حرم را ببینم....
کلاغ ها آرام و بیصدا می آمدن و در کنار برج ساعت می نشستن و بعد پر میکشیدن کنار گنبد طلایی امام لحظه‌ای آرام می گرفتن و بعد هم می رفتن...
دلم برایشان سوخت...چرا هیچکس از کلاغ های حرم چیزی نمیگه، نمی نویسه...
نمیدونم...
فقط فهمیدم که کلاغ های حرم آرام و بی صدا ، بدون جلوه گری ، میان و امام را زیارت میکنن و میرن...
مثل کبوترها...
پاتوقشون بالای سقاخونه نیست...بالای سقف صحن حرم نیست، خودشونو با جلوه گری و به رخ کشیدن زیبایی پروازشون تو دل زائرین جا نمی کنن....
فقط آرام و بیصدا میان و میرن...آرام و بیصدا...
من کلاغ های حرم را خیلی دوست دارم...

عکس از دختری...






طبقه بندی: سفرنامه، روز نوشت،
برچسب ها: سفرنامه، سفرنامه مشهد، نوروز ۹۵، کبوتر های حرم، کلاغ های حرم امام رضا علیه السلام، تحویل سال نو،
[ سوم فروردین 95 ] [ 05:09 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
[ بیست و نهم اسفند 94 ] [ 05:33 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
شهداد گشت

دیروز ظهر دختر برادر همسری اومده بود پیش ما ، آخرین روز مدرسه اش بود و خوشحال ...یه پیک نوروزی هم داشت برای تکالیف تعطیلات نوروزی، و چند ورق پلی کپی ...
یادم به قدیم ترها افتاد که بچه بودم، به ما چقدر مشق عید میگفتن...تازه تا آخرین روز اسفند مدارس باز و پابرجا بود ...امتحانات ثلث دوم داشتیم...مثل این روزها ،۹ روز زودتر مدرسه تعطیل نمیشد...
مشق عید ما مثلا فارسی از اول کتاب بود تا اونجا که خونده بودیم از روش بنویسیم ، یادمه یک بار به برادرم که یک سال ازمن کوچکتر بود معلم باانصافش گفته بود همه را بنویسه که هیچ ، تصاویر هر درس را هم نقاشی کنه ، بابام تمام تصاویر کتاب را نقاشی کرد از خود تصویرگر کتاب هم بهتر....
عجب روزگاری بود ...انگشتامون از بس که می نوشتیم بی حس می شد...حالا علوم و ریاضی و ...هم جای خودش را داشت....
آره دیروز با دیدن پیک نوروزی یادم به گذشته ها و بچگی هام افتاد....
یه حس خوب از عید و نوروز...از لباس نو و کفش براق و قشنگم ...از عیدی گرفتن و مهمونی رفتن....از پول های نو لای قرآن....از شیرینی و آجیل ....
اون وقتها چقدر همه چیز دلچسب بود....حتی با اون همه زجری که برای مشق عید می کشیدم بازهم عید برام قشنگ بود....
یادم افتاد که فامیل های بابام عیدی بیشتری بهمون میدادن ، چون پولداربودن...و من رو عیدی اونا حساب باز میکردم....
بعد از عید هم با پولهای حاصل از عیدی می رفتم و برای خودم اسباب بازی می خریدم....یادش بخیر ...یک سال برای خودم یه اجاق گاز خریدم که فر هم داشت و یه لامپ قرمز تو فرش بود ، مثلا روشنه....یک سال هم یک دست سرویس بشقاب و فنجون خریدم ، تا قبل از اون در قوطی و از این جور چیزها ظرف عروسکهام بود....عروسک هام خیلی خوشحال شده بودن...
یک سال هم ، کلاس چهارم بودم ، مادر بزرگم به من و خواهرم یکی ،یک عروسک مودار عیدی داد، عروسک قشنگی با موهای طلایی و چشمانی که باز و بسته میشد....تا اون موقع عروسکهام پلاستیکی بودن ، بدون مو و چشمان قشنگ....
یادمه بعد از مدتی خواهرم میخواست موهای عروسکشو کوتاه کنه ...منم تشویقش کردم که کوتاه کن ، اونم کوتاه کرد و عروسک بیچاره یه شکلی شد که نگو ، اونوقت بود که دعوامون دراومد....من فکر میکردم که موهاش دوباره بلند میشه.
یک سال هم یک کیف صورتی قشنگ خریدم ، هنوز هم بعد از گذشت این همه سال ، وقتی یادم به اون کیف میافته ، بوی نوئی کیف را حس میکنم انگار همین الان کیف روبرومه.
یادم افتاد که هیچ وقت سیزده بدرها بیرون نمی رفتیم ، تا سالها بعد که من ازدواج کردم و همسری سیزده بدر بیرون رفتن را رواج داد تو خونه ما....
روز آخر تعطیلات ، که فرداش قرار بود بریم مدرسه هم برای خودش حس و حالی داشت ، یه حس دلشوره و اضطراب ، همیشه دوست داشتم کفشای نومو بپوشم، از یک طرف هم هم خجالت می کشیدم،،،
خیلی چیزا یادم افتاد ....
عید هم عیدای قدیم....
عکس از دختریعکس شکوفه های درخت هلو خونه باغه...




طبقه بندی: روز نوشت، خاطره،
برچسب ها: عید نوروز، خاطرات عید، تکالیف نوروزی، پیک نوروزی، کارهای عید نوروز، عیدی گرفتن،
[ بیستم اسفند 94 ] [ 06:35 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا