تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 




منبع:http://www.tebyan-ardebil.ir



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، مهمانان ناخوانده، سایت تبیان اربیل،
[ نهم فروردین 96 ] [ 08:21 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

[Forwarded from سروش]:
مورد داشتیم دکتره به دختره گفته :
فشار خونتون رو دوازدهه!


دختره گفته 
آقای دکتر! دوازه قدیم یا جدید


به گفته شاهدان عینی ماجرا :  دکتره رفته زیره میزش نور بهش میخوره جیغ میکشه

@gangster



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: طنز، ساعت قدیم، ساعت جدید، فشارخون، جوک،
[ دوم فروردین 96 ] [ 06:25 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این سوسکهایی که می خوام داستانشونو بگم از اون سوسک ها نیستن که آدم ازشون می ترسه و یا بهتر گفته باشم من ازشون می ترسم ....شایدم اصلا سوسک نباشن...
این موجودات کوچک ....قرمز رنگ با خال های سیاه هستن ....نه ...اشتباه نگیرید کفشدوزک یا لیدی باگ نیستن....
یه روز تلویزیون یه فیلم مستند نشون می داد درباره زندگی این کوچولوهای قرمز رنگ.
داستان اینطوری شروع میشه که :
تو یه سرزمین قشنگ ....جنگلی بود سبز....در قسمتی از این جنگل منطقه ای بود که چند خانواده سوسک کوچک قرمز زندگی می کردن...

مامان سوسک
animated-beetle-and-bug-image-0007 ما پنج تایی بچه داره و برای تامین غذای بچه هاش هر روز میره بیرون و این روز هم شبیه یکی از روزهایی بود که گذشت.... مامان سوسک به بچه هاش میگه که تو خونه بمونن و با هم بازی کنن تا برگرده...
مامان سوسک تو جنگل در لابلای برگها دنبال دانه های شیرین و خوشمزه می گشت ....ساعتها میگذشت و اون هنوز خوراکی خوشمزه و آبداری پیدا نکرده بود .....
از اون طرف بچه ها هم در خونه سرگرم بازی بودن و شیطنت و کم کم داشت گرسنه شون میشد...
بعد از ساعتها تلاش مامان سوسکه یه دونه آبدار شیرین پیدا می کنه و با خوشحالی قلش میده سمت خونه....بین راه به یه مامان سوسک دیگه برمی خوره که هنوز دانه ایی پیدا نکرده بود ....
مامان سوسک دومی بدجنس بازی در میاره و برای گرفتن دونه از مامان سوسک اولی اقدام میکنه....
نزاع و جنگ شروع میشه


animated-beetle-and-bug-image-0018  و برنده این ستیز مامان سوسک دومی میشه و متاسفانه مامان سوسک داستان ما غذایی رو که بدست آورده بود از دست میده و چون دیگه دیر شده بود دست خالی میره به سمت خونه...
از اون طرف :
بچه سوسک های کوچولو که دیگه خیلی گرسنه شده بودن و از مادرشون هم خبری نشده بود....به سرشون میزنه تا از خونه برن بیرون ....برن دنبال مامانشون ....پنج تایی دست در دست هم به راه می افتن.....مقداری که راه رفتن به خونه ای می رسن که درش باز بود و صدای سروصدا و بازی میامد....از اونجا که بسی فضول بودن به داخل خونه سرک میکشن و با دیدن بچه سوسکهایی که عین خودشون بازیگوش بودن بی تعارف میرن داخل ....و مشغول بازی میشن.
مامان سوسک دومی به همراه دانه خوشمزه ایی که به زور گرفته بود به خونه باز می گرده و بچه ها با خوشحالی شروع می کنن به خوردن غذا ...هم بجه های خودش و هم مهمانان ناخونده....اما......از اونجا که تعداد بچه ها زیاد شده بود غذا کفاف سیر شدن بچه ها رو نداد پس مامان سوسکه مجبور شد بارها و بارها برای یافتن غذا از خونه خارج بشه و برای بچه ها که حالا با بچه های همسایه تعدادشون دوبرابر شده بود غذا تهیه کنه و این ماجرا روزها و روزها تکرار شد و همین باعث شد تا بعد از چند روز از شدت خستگی از پا در بیاد و دارفانی رو وداع بگه.....

animated-beetle-and-bug-image-0035 مامان سوسک اولی ما هم که دست خالی رفته بود خونه میبینه جا تره و بچه ها نیستن....غصه دار میشه ولی کاری ازش بر نمیامد....
این داستان واقعی بود و من فقط براتون تعریف کردم.
تو خونه باغ ما هم از این سوسکها و یا حداقل شبیه شون هست که هر وقت میبینمشون بیاد فیلم مستندی که دیدم می افتم.

پیوست :
چون عکسی از سوسک ها نداشتم از عکس های بالا استفاده کردم.یعنی از عکس کفشدوزک





طبقه بندی: حیوانات خونه باغ، داستان،
برچسب ها: داستان، سوسک های کوچک، حیوانات خونه باغ، دانه های شیرین، کفشدوزک،
[ بیست و چهارم اسفند 95 ] [ 14:50 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
حضرت فاطمه (س) تعریف می کنند که شبی به بستر رفته بودم تا بخوابم پیامبر صدایم کرد فرمود تا چهار کار انجام نداده ای نخواب:
- قران را ختم کن .
- مومنان را از خودت خوشنود و راضی کن .
- حج و عمره به جای بیاور .
- پیامبران را شفیع خودت کن .
و بعد بخواب .

آنگاه به نماز ایستاد. من صبر کردم تا نماز پدر تمام شود و گفتم ای رسول خدا چهار کار برایم مشخص کرده اید که توان انجام آنها را ندارم .پیامبر فرمود:
- سه مرتبه قل هو الله بخوان مثل این است که قرآن را ختم کرده ای .
- برای مومنان آمرزش بخواه تا همگی آنان را خوشنود کنی .
- با فرستادن صلوات من و دیگر پیامبران شفیع تو خواهیم شد .
- با گفتن ذکرسبحان الله ،الحمدالله ،لا اله الا الله و الله اکبر مثل اینکه حج و عمره به جای آورده ای .
فرارسیدن ایام سوگواری و شهادت مظلومانه دخت پیامبر بزرگ اسلام (ص) حضرت فاطمه زهرا(س) را تسلیت عرض می نمایم





طبقه بندی: مذهبی، داستان،
برچسب ها: شهادت حضرت زهرا س، دخت پیامبر اسلام ص،
[ بیست و سوم بهمن 95 ] [ 18:01 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

     

نام کوچکم شهداده ست....
یک نام ناب ....کمیاب ....نادر....
نامی که از هر چند هزار نفر فقط یکی این نام را دارد.
نام اصلی ام هم ,خاص است و کم...اسم شناسنامه ایم را میگم.
بچه که بودم تفاوتی برایم نداشت....چه صدایم می زنند....شهداد ....شهداده تا زمان مدرسه که دانستم نام دیگری هم دارم....یک اسم رسمی و شناسنامه ای....در هر حال باز برایم فرقی نداشت.
یه کوچولو که بزرگ شدم ....کلاس چهارم, پنجم دبستان ,برایم شنیدن نامم از زبان معلم برای حضور و غیاب و یا درس پرسیدن سنگین بود....کمی که بزرگترشدم ,دوره راهنمایی و دبیرستان اسمم را اصلا دوست نداشتم که هیچ ، از شنیدنش خجالت هم می کشیدم....فکر میکردم برای خانوم بزرگها خوبه , نه برای من....
همیشه دلم می خواست در مدرسه , به نام دیگه ای صدایم می زدند....
تا جایی که تصمیم گرفتم نامم را عوض کنم ....سال چهارم دبیرستان بودم....
پدرم از شنیدن تصمیمم عصبانی شد .....بدجوری.
آخه اسمم , یادآور نام مادرش بود....بله....درسته.....نام من نام مادربزرگم بود....
مادرم حمایتم میکرد چون از همون اول او هم این نام را دوست نداشت.....او دوست داشت نامم شیدا باشد...مدتی هم مرا به این نام صدا زده بود آن زمان که نوزادی بیش نبودم ....ولی بلاخره تسلیم شده بود....
مگه یه دختر کوچولو چند تا اسم میتونه داشته باشه ؟!!

نام شناسنامه ای   ؟
نامی که پدردوست داشت ""شهداده"""
و نامی که مادر آرزویش بود  صدا بزند"""شیدا"""

داشتم می گفتم.....با حمایت مادرم برای تغییرنام اقدام کردم....تبت احوال رفتم...مدارک آماده کردم.....
و.....در تمام روزهایی که می آمدن و می رفتن.....پدرم ازم ناراحت بود و باهام حرف نمی زد.
(اسم برای آدم شخصیت نمیاره باید آدم آدم باشه....کاری که می کنی شخصیتت را می سازه...طرز زندگیت....رفتار و منش ات و ...و .....و حرفهایش پتکی بود بر روح و روانم)
این حرفها را پدرم می گفت ....از اون طرف مادر بزرگم هم غمگین بود و دل آزرده....

 با سماجت روی حرفم ثابت بودم ....نامم باید عوض می شد....یادمه وقتی مسئول ثبت احوال شناسنامه ام را دید ....با لحنی زیبا نامم را خواند و گفت قشنگه ...چرا می خوای عوض کنی؟ با حرص گفتم اگه قشنگه بذارید رو دخترتون.....

""""چقدر بی ادب بودم"""""


گذشت روزها باعث شد فکر کنم ....منطقی فکر کنم ....مگه مهمه اسمم چی باشه....یک نام فقط یک کلمه است برای اینکه در میان آدمهای دور و برم گم نشم ....شناخته بشم....حالا اون هر چی می خواهد باشه...ارزش ناراحتی پدرم را داره؟.....نگاه غمگین مادربزرگم را؟ و شاید یک عمر پشیمونی....

باید نوع تفکر و اندیشه ام را عوض میکردم ....باید رفتار و منش ام زیبا باشد....باید آدم باشم....یک انسان.

حالا بعد از سالها ....اینجا می نویسم که نام من انسان است ....نام همه ی ما انسان است .....نام های دیگه همه برای این است که در میان ازدحام روزگار گم نشویم ....


پی نوشت:
اگه اسم اصلی ام را ننوشتم فقط برای این است که نمی خواهم در فضای مجازی منتشر شود....
وگرنه دوستش دارم....
جدا از تمام دلایل برای داشتنش ....به قول بچگی خودم....حالا کم کم دارم خانوم بزرگ میشم




طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: خاطره، دل نوشته، اسم من، شهداده، انسان، ثبت احوال، داستان زندگی،
[ سوم دی 95 ] [ 08:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

                                            

ملانصرالدین و سکه نقره

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌كرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سكه به او نشان می‌دادند كه یكی شان طلا بود و یكی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سكه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب می‌كرد. تا اینكه مرد مهربانی از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده‌ام.

«اگر كاری كه می كنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشكالی ندارد كه تو را احمق بدانند.

 




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: داستان، داستان فکاهی، داستان کوتاه، ملانصرالدین،
[ سوم تیر 95 ] [ 16:08 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

 یک کلاغ ، چهل کلاغ

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. جوجه کلاغی بود که هنوز پرواز را خوب یاد نگرفته بود. یک روز مادرش، یعنی ننه کلاغ، می‌خواست به دنبال غذا برود. قبل از رفتن به او گفت: «از لانه بیرون نیا تا من برگردم!» 
 
جوجه کلاغ حرف مادرش را گوش نکرد. وقتی او رفت، جستی زد و از لانه به روی شاخه درخت پرید. بعد، از شاخه درخت، به روی زمین پرید. سپس دوباره جست زد و روی درخت نشست. وقتی دید جست و خیز کردن را بلد است، خیلی خوشحال شد، خیال کرد که پرواز کردن هم به همین راحتی است. بال‌هایش را باز کرد و خواست از روی درخت به پرواز درآید، اما چند بال که زد، دیگر نتوانست پرواز کند و با سر، توی بوته‌های خار افتاد. آن وقت هر کاری کرد، نتوانست از توی خارها بیرون بیاید. 
 
اتفاقاً کلاغی از آنجا می‌گذشت. چشمش که به جوجه کلاغ افتاد، با خودش گفت: «چه کنم؟ چه نکنم؟ بروم بقیه را خبر کنم!» 
 
بعد، بال زد و رفت به کلاغ دومی و سومی و چهارمی و پنجمی رسید و گفت: «چه نشسته‌اید که جوجه ننه کلاغ توی خارها افتاده!» 
 
کلاغ پنجمی بال زد و رفت به کلاغ ششمی و هفتمی و... دهمی رسید و گفت: «چه نشسته‌اید که جوجه ننه کلاغ، توی خارها افتاده و زبانم لال حتماً نوکش هم شکسته!» 
 
کلاغ
 دهمی اشکش درآمد. پر زد و رفت به کلاغ یازدهمی و دوازدهمی و... بیستمی رسید و گفت: «چه نشسته‌اید که جوجه ننه کلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و زبانم لال، حتماً بالش هم شکسته!» 
 
کلاغ بیستمی دو بالش را توی سر خودش زد و پر کشید. به کلاغ بیست و یکمی و بیست و دومی و... بیست و نهمی رسید و گفت: «چه نشسته‌اید که جوجه ننه کلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و زبانم لال، حتماً پرهایش ریخته!» 
 
کلاغ بیست و نهمی قارقاری کرد و پر زد و رفت تا به کلاغ سی‌امی، سی‌ویکمی، سی و دومی و... چهلمی رسید و گفت: «چه نشسته‌اید که جوجه ننه کلاغ، توی خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و پرهایش ریخته و زبانم لال، دیگر زنده نیست!» 
 
کلاغ چهلمی چنان قارقاری کرد که نگو و نپرس! پر زد و رفت و همهکلاغ‌ها را جمع کرد و به دنبال خودش راه انداخت تا به لانه ننه کلاغ بروند و به او سرسلامتی بدهند.

چهل تا کلاغ پر زدند و به سراغ ننه کلاغ رفتند، اما هنوز به لانه او نرسیده بودند که جوجه کلاغ را دیدند توی خارها گیر کرده بود و ننه کلاغ داشت او را بیرون می‌کشید. 
 
کلاغ‌ها، قارقارکنان و با تعجب به هم نگاه کردند. کلاغ چهلمی گفت: «اینکه جوجه کلاغ است! نوکش نشکسته، بالش نشکسته، پرهایش نریخته، زنده است و توی خارها گیر کرده!» 
 
کلاغ پنجمی گفت: «من خیال کردم نوکش شکسته!» کلاغ دهمی گفت: «من خیال کردم بالش شکسته!» 
 
کلاغ بیستمی گفت: «من خیال کردم پرهایش ریخته!» کلاغ بیست و نهمی گفت: «من خیال کردم از بین رفته!» 
 
آن وقت هر چهل کلاغ به ننه کلاغ کمک کردند که جوجه‌اش را از توی خارها بیرون بکشد. بعد هم به هم قول دادند درباره آن چیزی که آگاهی ندارند حرفی نزنند، تا خبرها «یک کلاغ، چهل کلاغ» نشود.




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: یک کلاغ چهل کلاغ، داستان، داستان کوتاه، داستان کلاغ ها،
[ سی و یکم اردیبهشت 95 ] [ 06:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]


نمیدونم درس کوکب خانوم تا چه دوره ای تو کتاب فارسی بود ...زمانی که من دبستان بودم، بود و همیشه از خوندنش  لذت می بردم...زن باسلیقه ای که تمیز بود و از مهمانان سرزده ای که به خونه اش می آمدن همیشه به خوبی پذیرایی میکرد ....با ماست و نیمرو...و سلیقه اش زبانزد همه بود....
و حالا هر دفعه همسری ماست و پنیر درست میکند من بیاد کوکب خانوم می افتم ...
شهداده خانم همسری باسلیقه دارد که در هفته ماست و پنیر بسیار خوشمزه ای درست می کند...
او هر چند روز یک بار از گاوداری محل شیر تازه می خرد و سرشیر خوشمزه ایی از آن میگیرد ، سپس ماست و پنیر خوشمزه ایی درست میکند که به نظر شهداده خانوم همسرش ،خوشمزه ترین ماست و پنیر دنیاست...
بعضی از روزها که دوستانشان برای صرف صبحانه به خونه باغشون می آیند ، با تخم مرغ های تازه خونه باغ که هر روز مرغهای گوگولی مگولی شهداده خانوم براش میگذارند، لذیذترین نیمروی دنیا را براشون درست میکنند....
حالا پیدا کنید ربط داستان کوکب خانم را با زندگی این روزهای ما ....!!!!!





طبقه بندی: خونه باغ ما، داستان،
برچسب ها: خونه باغ ما، کوکب خانم، محصولات خونه باغ ما، ماست و پنیر محلی، تخم مرغ تازه خونه باغ، داستان زندگی،
[ بیست و ششم اردیبهشت 95 ] [ 18:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

خداوند توبه کنندگان را دوست دارد و گناهان آنها را تبدیل به حسنات می کند 

علی نامی که در محله فعلی که مصلای همدان نام دارد و در گذشته به آن گنداب میگفتند زندگی می کرد! به همین دلیل او را علی گندابی صدا می کردند. علی گندابی چهره ای زیبا بهمراه چشمهای زاغ و موهای بور داشت که یک کلاه پشمی خیلی زیبایی هم سرش میکرد.

لات بود اما یکجور مرام و معرفت ته دلش بود،برای مثال یکروز که تو قهوه خانه نشسته بود و یک تازه عروس به او نگاه میکرد، به خودش گفت علی پس غیرت کجارفته که زن مردم به تو نگاه میکنه؟ بعد کلاهش را درآورد و بعد از ژولیده کردن موهاش از قهوه خونه بیرون رفت.

یک روز آقای شیخ حسنی که از روضه خوان های همدان بود، برای روضه خوانی به یک روستا رفته بود. او تعریف کرده که: رفتم روضه را خواندم آمدم بیام که دیر وقت بود و دروازه های شهر رو بسته بودند و هنگامیکه خواستم به روستا برگردم، یادم افتاد که فردا در نماز جمعه سخنرانی دارم و گفتم اگر بمونم از دست حیوان های درنده در امان نخواهم ماند. زمانیکه خواستم در بزنم، دیدم علی گندابی با رفقاش عرق خورده و داره اربده کشی میکنه. دیگه گفتم خدایا توکل به تو و در زدم که دیدم علی گندابی درو باز کرد، اربده می کشید و قمه دست داشت.

گوشه عبای منو گرفت و کشون کشون برد و گفت: آق شیخ حسن این موقع شب اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم: رفته بودم یه چند شبی یه جایی روضه بخونم که گفت: بابا شما هم نوبرشو آوردید، هر ۱۲ ماه سال هی روضه هی روضه. گفتم: علی فرق میکنه و امشب، شب اول  محرمه اما تا این رو بهش گفتم علی عرق خورده قمه به دست جا خورد، بطوریکه سرش را  به دروازه می زد با خودش می گفت: علی این همه گناه توی ماه محرمم گناه.

به شیخ حسن گفت شیخ به خدا تیکه تیکت میکنم اگه برام همینجا روضه نخونی که شیخ میگه: آخه حسن روضه منبر میخواد . روضه چایی میخواد، مستمع میخواد. گفت: من این حرفاحالیم نیست منبر میخوای باشه من خودم میشم منبرت. چهار دست و پا نشست تو خاک ها بشین رو شونه من روضه بخون، اومدم نشستم رو شونه های علی شروع کردم به روضه خوندن که علی گفت: آهای شیخ این تجهیزات رو بزار زمین منو معطل نکن صاف منو ببر سر خونه آقا ابولفضل عباس و بهش بگو آقا علیت اومده. من هم روضه رو شروع کردم: “ای اهل حرم پیر علمدار نیامد/ سقای حسین نیامد” دیدم یک دفعه دارم بالا و پایین میرم و دیدم علی گندابی از شدت گریه یک گوشه صورتش را گذاشته رو زمینو اشک میریزه.

روضه که تموم شد، علی گندابی گفت: شیخ ازت ممنونم میشم یک کار دیگه هم برام انجام بدی؟ رویت رو بکنی به سمت نجف امیر المومنین به آقا بگی علی قول میده دیگه عرق نخوره. گفتم باشه و رفتیم خونه. فردا که در مسجد بالای منبر رفتم، گفتم : آهای مردم به گوش باشید که علی گندابی توبه کرده. روضه که تموم شد مستقیم به در خونه علی گندابی رفتیم، در که زدیم زنش در رو باز کرد، گفتیم با  علی گندابی کار داریم  که زنش گفت علی گندابی رفت، دیشب که اومد خونه حال عجیبی داشت گفت باید برم، جایی جز کربلا ندارم یا علی آدم میشه بر میگرده یا دیگه بر نمیگرده.

علی گندابی رفت مدتی مقیم کربلا شد و کم کم که دیگه خالی شده بود رفت نجف اشرف. میرزای شیرازی که به مسجد میومد تا علی رو نمی دید نماز نمیخوند، تاعلی هم خودش رو برسونه. یک روز که با هم تو مسجد نشسته بودن و علی داشته نماز میخونده به میرزای شیرازی خبر میدن که فلان عالم در نجف به رحمت خدا رفته، گفت: باشه همینجا یه قبری بکنید نمازشو میخونم بعد خاکش میکنیم. خبر اومد که قبر حاضره اما مرده زنده شد و قلبش به کار افتاده که میرزا گفت: قبر رو نپوشونید که حتما حکمتی در کاره. نماز دوم شروع کردن تموم که شد گفتن میرزا هر کاری میکنیم علی از سجده بلند نمیشه، اومدن دیدن علی رفته، علی تموم کرده بود .

میرزا گفت: میدونید علی تو سجده چی گفته؟ خدا رو به حق امام علی قسم داد و گفت: خدایا یک قبر زیر قدم زائرای امام علی(ع) خالیه میزاری برم اونجا….

منبع http://reza-tavakolfard.blogfa.com



طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: توبه علی گندابی، روضه شب اول محرم، کربلا، نجف اشرف، خدا توبه کنندگان را دوست دارد، تبدیل گناه به حسنات،
[ بیست و سوم اسفند 94 ] [ 07:33 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]

در سفرنامه سامرا و زیارت حرمین عسکریین گفتم که مزار خانم نرگس مادر امام زمان عج  هم در کنار امام هادی و امام حسن عسگری علیه السلام بود....
من داستان کوتاهی از زندگی مادر امام زمان عج را براتون می نویسم ...
ملیکا، دختر یشوعا* و نوه امپراتور روم شرقی است. ملیکه از طرف مادر به «شمعون» ـ یکی از دوازده حواری و صحابی خاص حضرت عیسی(علیه السلام) ـ منسوب است. مهمترین القاب او عبارتند از: ریحانه، صیقل، نرگس، سوسن. و کنیه او امّ محمد می باشد.
ازدواج نافرجام
نرگس این قصه را این گونه بازگو می کند:
«هنگامی که سیزده ساله شدم، جدّم قیصر، تصمیم گرفت مرا به عقد فرزند برادرش درآورد. روز موعود فرا رسید. بزرگانی، از جمله سیصد نفر از امیران، سرداران، بزرگان سپاه و رؤسای قبایل حضور داشتند.
پادشاه فرمان داد تختی حاضر کنند. هنگامی که تخت جواهر نشان حاضر شد، پسر برادرش را بالای تخت نشاندند. در این هنگام کشیشان در حالی که انجیل در دست داشتند، خواستند خطبه عقد را جاری کنند که ناگهان پایه های تخت لرزید و تخت واژگون و پسر برادر پادشاه از تخت به زمین افتاد و بی هوش شد. کشیشان این قضیه را به فال بد گرفتند. جدّم دستور داد، باردیگر تخت را آماده ساختند و پسر برادر دیگرش را برای انجام مراسم عقد آماده کردند، ولی این بار نیز همان حادثه رخ داد و در نتیجه مراسم  عقدکنان به هم خورد.»
پس از این ماجرا، میهمانان متفرّق شدند. نرگس و جدّش پادشاه روم بسیار مضطرب و ناراحت بودند و سرّ این اتفاق را نمی دانستند.

رؤیای صادقه

خداوند تبارک و تعالی اراده کرده بود با این صحنه سازی، زمینه ازدواج نرگس با امام حسن عکسری(علیه السلام) را فراهم کند و او افتخار حمل بهترین اوصیا و امید مردم جهان را به دست آورد. پس از آن روزِ نحس و نافرجام، نرگس به رختخواب رفت تا روز پرغوغا را با استراحت به فراموشی بسپارد. نرگس در این شب، رؤیایی شیرین دید که خود آن رااین گونه تعریف می کند:
«در عالم رؤیا دیدم در همان جایی که قرار بود مراسم عقد من و برادر زاده پادشاه برگزار شود، مسیح و شمعون و جمعی از حواریون گرد هم آمده اند و منبری از نور نصب شده است. پس از مدتی حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) همراه امام علی(علیه السلام) و جمعی از امامان وارد قصر شدند. مسیح به استقبال حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) رفت و دست در گردن ایشان نمود. پیامبر ـ در حالی که به امام حسن عسکری(علیه السلام) اشاره کرد ـ به عیسی گفت: ای روح خدا، آمده ایم ملیکه فرزند وصیّ تو شمعون، را برای این فرزند سعادتمند خواستگاری کنیم، آن حضرت همچنین به شمعون گفت: شرف دو جهان به تو روی آورده، خویشاوندانت را با خویشاوندی آل محمد پیوند زن. شمعون پذیرفت. پیامبر میان من و امام حسن عسکری(علیه السلام) خطبه عقد خواند.»
نرگس پس از این خواب شیرین، به فراق یار مبتلا شد و چون می دانست مسلمانان با رومیان در حال جنگ هستند و پدربزرگش با مسلمانان میانه خوبی ندارد، جرأت نکرد خواب خود را برای پدر بزرگش تعریف کند. وی روز و شب را در انتظار به سر می برد و روز به روز نحیف و لاغر می شد. پادشاه که به شدت ناراحت بود، به نرگس گفت: نور چشم من! اگر آرزویی داری بگو تا برآورده کنم. نرگس که دنبال این فرصت بود از پادشاه خواهش کرد اسرای مسلمان را آزاد کند. قیصر هم چنین کرد.

وصال یار
چهارده شب از رؤیای صادقه نرگس گذشت. در چهاردهمین شب، حضرت فاطمه(علیها السلام) و حضرت مریم(علیها السلام) را در خواب دید و به حضرت فاطمه(علیها السلام) گلایه کرد که چرا فرزندت به دیدن من نمی آید؟ حضرت فرمودند: چگونه به دیدنت بیاید در حالی که تو مسیحی هستی؟ نرگس در عالم رؤیا مسلمان شد و شهادتین را جاری کرد. حضرت فاطمه(علیها السلام) او را در آغوش گرفت و گفت: اکنون منتظر باش...
پس از آن، هر شب امام حسن عسکری(علیه السلام) در عالم رؤیا به حضور حضرت نرگس می رسید. در یکی از شبها نرگس خواب دید که امام حسن عسکری(علیه السلام) به او فرمود:
«فلان روز جدّت لشکری به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد در این هنگام تو خود را میان کنیزان و خدمتکاران بیانداز، به گونه ای که تو را نشناسند و به دنبال جدّت روانه شو.»
پس از مدتی، نرگس باخبر شد که جدش می خواهد همراه لشکری به جنگ مسلمانان برود، لباس مبدّل پوشید و از قصر خارج شد و خود را میان کنیزان مخفی کرد. جنگی میان مسلمانان و رومیان درگرفت و نرگس و بقیه کنیزان به اسارت مسلمانان درآمدند.

پیک شادی
همزمان با این اتفاقات، امام هادی(علیه السلام) در سامرا تحت نظر متوکّل عباسی زندگی سختی را می گذراند. امام روزی غلام معروف به «کافور» را فرستاد تا بشر بن سلیمان را نزد او فرا خواند. کافور نزد بشر رفت و او بلافاصله نزد امام حاضر شد. امام رو به بشر کرد و فرمود:
«ای بُشر، تو از فرزندان انصاری، دوستی شما نسبت به ما اهل بیت پیوسته برقرار بوده است؛ به طوری که فرزندان شما آن را به ارث می برند و شما مورد وثوق ما می باشید. می خواهم تو را فضیلتی دهم... و این رازی که با تو در میان می گذارم...»
حضرت سپس نامه ای به خط رومی نوشته، آن را با خاتم خود مهر نمود و همراه کیسه ای زر، شامل 220 اشرفی به بشر بن سلیمان داد و فرمود:
«اینها را گرفته، به بغداد برو و صبح فلان روز بر روی پل فرات حاضر باش.
چون کشتی حامل اسیران را دیدی، درخواهی یافت که بیشتر مشتریان، فرستادگانِ اشراف بنی عباس و اندکی از آنان، جوانان عرب می باشند. در این هنگام مواظب شخصی به نام «عمر بن زید» باش که کنیزی را به مشتریان عرضه می کند و آن کنیز اوصافی دارد؛ از جمله دو لباس حریر پوشیده و خود را از معرض فروش و دسترس مشتریان حفظ می کند. در این هنگام صدای ناله او را به زبان رومی از پس پرده رقیقی می شنوی که بر اسارت و هتک احترام خود می نالد. یکی از مشتریان به عمربن زید خواهد گفت: عفّت این کنیز مرا به وی جلب نموده، او را به سیصد دینار به من بفروش! کنیزک به زبان عربی می گوید: اگر تو حضرت سلیمان و دارای حشمت او باشی، به تو رغبت ندارم بیهوده مال خود را تلف نکن! فروشنده اعتراض و او سفارش به صبر می کند. در این هنگام نزد فروشنده برو و نامه را عرضه کن...»
بشر بن سلیمان، سفر خویش را آغاز کرد و همانگونه که امام پیش بینی کرده بود، کشتی حامل کنیزان در ساحل پهلو گرفت، تا بشر نامه را به فروشنده و او به نرگس داد. نرگس نامه را بوسید و به اربابش گفت: اگر مرا به این شخص نفروشی، خودم را می کشم. بشر مأموریت خود را به پایان داد و نرگس را نزد امام هادی(علیه السلام) برد. هنگامی که امام نرگس را دید به او فرمود: چگونه خداوند عزّت اسلام و شرافت محمد و اولاد محمد و مذلت نصارا را نشانت داد؟ نرگس در جواب گفت: چگونه وصف کنم چیزی را که تو خود بهتر می دانی! سپس امام هادی(علیه السلام) به او فرمود: ده هزار اشرفی به تو دهم یا بشارت دهم به شرف ابدی؟ نرگس که مشتاق خبر خوش بود، در جواب گفت: بشارت شرف ابدی. مال نمی خواهم؟ امام فرمود:
«بشارت باد تو را به فرزندی که پادشاه شرق و غرب عالم شود و زمین را پر از عدل و داد کند، بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد.»
نرگس با تعجب پرسید: این فرزند از چه کسی به وجود خواهد آمد؟ امام فرمود: از کسی که حضرت رسالت، تو را برای او خواستگاری کرد.
و سرانجام در شب نیمه شعبان سال 255 هجری قمری از این زن پاکدامن و عزیز، مولودی دیده به جهان گشود که به گفته پیامبران و امامان، زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد.

وفات
در تاریخ فوت و درگذشت نرگس، اقوال مختلفی نقل شده است. طبق برخی روایات حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) خبر شهادت خود را به نرگس بازگو کرد و نرگس از ایشان درخواست کرد که دعا کند تا خدا مرگ او را قبل از مرگ ایشان قرار دهد. امام نیز درخواست او را اجابت کرد و نرگس در زمان حیات امام عسکری فوت کرد. سپس او را در حرم مطهر امام هادی(علیه السلام) دفن کردند.




طبقه بندی: سفرنامه، مذهبی، داستان،
برچسب ها: امام زمان علیه السلام، داستان، مادر امام زمان عج، نرگس خاتون، سفرنامه، سفرنامه سامرا،
[ دوم اسفند 94 ] [ 08:22 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
1children7.jpg
Baby3e2.gif

همچون امروزی و در سالی بسیار دور که به چشم بر هم زدنی به این سال رسید و به امروز، 
و در سرزمینی سبز که دشت هایی داشت فراخ که در این موقع از سال سفید،سفید شده بودند...و یک آسمون به رنگ آبی فیروزه ایی...
نوزادی با موهایی همرنگ شبق و چشمانی همچون مروارید سیاه نگاهش را به روی این دنیا گشود...با لبخندی ....
او دومین فرزند خانه ایی شد که پدر در انتظار پسری کاکل زری بود.....اما به جایش دختری با زلف سیاه هدیه ای شد از طرف خدا ، برایش...
خیلی زود مهرش در دل همه می نشست چون همیشه با دهانی لبریز از شکوفه های خنده و نگاهی روشن ،قلب دیگران را تسخیر میکرد....
آغوش کوچکش برای در آغوش گرفتن دنیا با تمام آدمهایش کافی بود...
او دوست داشت دیگران را و دوست داشت دیگران دوستش داشته باشند.....
دنیا برایش زیبا بود و در تمام این سالها آن را زیبا دید،،،،خدا همیشه با او
مهربان بودsmile
دخترک دیروز ، آرزو میکند ، هنگام تولد به دنیای دیگر ،آنجا هم برایش از اینجا زیباتر باشد .
و حالا ....او نیاز دارد که دعای همه ی آدمهای خوب هدیه ی روزهای زندگیش باشد.http://girlygifs.com/wp-content/uploads/2011/04/97.gif
شهداده



طبقه بندی: دل نوشته، خاطره، تولد، داستان،
برچسب ها: تولد، داستان، دل نوشته،
[ دوم بهمن 94 ] [ 06:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ قاصدکهای من ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

MeLoDiC

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا