تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 
این سوسکهایی که می خوام داستانشونو بگم از اون سوسک ها نیستن که آدم ازشون می ترسه و یا بهتر گفته باشم من ازشون می ترسم ....شایدم اصلا سوسک نباشن...
این موجودات کوچک ....قرمز رنگ با خال های سیاه هستن ....نه ...اشتباه نگیرید کفشدوزک یا لیدی باگ نیستن....
یه روز تلویزیون یه فیلم مستند نشون می داد درباره زندگی این کوچولوهای قرمز رنگ.
داستان اینطوری شروع میشه که :
تو یه سرزمین قشنگ ....جنگلی بود سبز....در قسمتی از این جنگل منطقه ای بود که چند خانواده سوسک کوچک قرمز زندگی می کردن...

مامان سوسک
animated-beetle-and-bug-image-0007 ما پنج تایی بچه داره و برای تامین غذای بچه هاش هر روز میره بیرون و این روز هم شبیه یکی از روزهایی بود که گذشت.... مامان سوسک به بچه هاش میگه که تو خونه بمونن و با هم بازی کنن تا برگرده...
مامان سوسک تو جنگل در لابلای برگها دنبال دانه های شیرین و خوشمزه می گشت ....ساعتها میگذشت و اون هنوز خوراکی خوشمزه و آبداری پیدا نکرده بود .....
از اون طرف بچه ها هم در خونه سرگرم بازی بودن و شیطنت و کم کم داشت گرسنه شون میشد...
بعد از ساعتها تلاش مامان سوسکه یه دونه آبدار شیرین پیدا می کنه و با خوشحالی قلش میده سمت خونه....بین راه به یه مامان سوسک دیگه برمی خوره که هنوز دانه ایی پیدا نکرده بود ....
مامان سوسک دومی بدجنس بازی در میاره و برای گرفتن دونه از مامان سوسک اولی اقدام میکنه....
نزاع و جنگ شروع میشه


animated-beetle-and-bug-image-0018  و برنده این ستیز مامان سوسک دومی میشه و متاسفانه مامان سوسک داستان ما غذایی رو که بدست آورده بود از دست میده و چون دیگه دیر شده بود دست خالی میره به سمت خونه...
از اون طرف :
بچه سوسک های کوچولو که دیگه خیلی گرسنه شده بودن و از مادرشون هم خبری نشده بود....به سرشون میزنه تا از خونه برن بیرون ....برن دنبال مامانشون ....پنج تایی دست در دست هم به راه می افتن.....مقداری که راه رفتن به خونه ای می رسن که درش باز بود و صدای سروصدا و بازی میامد....از اونجا که بسی فضول بودن به داخل خونه سرک میکشن و با دیدن بچه سوسکهایی که عین خودشون بازیگوش بودن بی تعارف میرن داخل ....و مشغول بازی میشن.
مامان سوسک دومی به همراه دانه خوشمزه ایی که به زور گرفته بود به خونه باز می گرده و بچه ها با خوشحالی شروع می کنن به خوردن غذا ...هم بجه های خودش و هم مهمانان ناخونده....اما......از اونجا که تعداد بچه ها زیاد شده بود غذا کفاف سیر شدن بچه ها رو نداد پس مامان سوسکه مجبور شد بارها و بارها برای یافتن غذا از خونه خارج بشه و برای بچه ها که حالا با بچه های همسایه تعدادشون دوبرابر شده بود غذا تهیه کنه و این ماجرا روزها و روزها تکرار شد و همین باعث شد تا بعد از چند روز از شدت خستگی از پا در بیاد و دارفانی رو وداع بگه.....

animated-beetle-and-bug-image-0035 مامان سوسک اولی ما هم که دست خالی رفته بود خونه میبینه جا تره و بچه ها نیستن....غصه دار میشه ولی کاری ازش بر نمیامد....
این داستان واقعی بود و من فقط براتون تعریف کردم.
تو خونه باغ ما هم از این سوسکها و یا حداقل شبیه شون هست که هر وقت میبینمشون بیاد فیلم مستندی که دیدم می افتم.

پیوست :
چون عکسی از سوسک ها نداشتم از عکس های بالا استفاده کردم.یعنی از عکس کفشدوزک





طبقه بندی: حیوانات خونه باغ، داستان،
برچسب ها: داستان، سوسک های کوچک، حیوانات خونه باغ، دانه های شیرین، کفشدوزک،
[ بیست و چهارم اسفند 95 ] [ 13:50 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا