تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 


 باید به ایستگاه اتوبوس می رفتیم که فکر کنم یه پنج , شش کیلومتری پیاده روی داشت ...
طی راه با یک گروه ایرانی برخورد کردیم که اونها هم می خواستن برن کاظمین ,11 نفر بودن ...یکیشون رئیس بود ....
پسری گفت که ما هم باهاشون باشیم تا کاظمین ....قبول
گروهشون آروم و قرار نداشتن... اینور می رفتن خوراکی می خریدن ....اونور می رفتن خوراکی می گرفتن.....آخر سر هم موقع اذان ظهر و نماز گمشون کردیم ....
ایستگاه مملو از جمعیت بود اعم از ایرانی و عراقی که می خواستند سوار اتوبوس بشن تا برن گاراژ بغداد....و از اونجا هم به مقصد نهایی.....
مقصد ما هم که معلوم بود ....کاظمین.
اوضاع حرکتی و فیزیکی حداقل من یکی آنقدر داغون بود که نمی تونستم سریع حرکت کنم و فرز و چالاک بپرم سوار اتوبوس بشم....چون صف و نوبت معنایی نداشت ....باید بصورت هجومی سوار می شدیم ....وقت وقتش که همه چیز روال عادی داشته باشه نمی تونم این مدلی سوار ماشین بشم چه برسه به درد و ازدحام و تنه زدن و تنه خوردن....

پس....با همسری و پسری کناری ایستادیم تا ببینیم چی پیش میاد.....
راننده اتوبوسی از اون سمت خیابان اشاره کرد و تعدادی بدو بدو رفتن به طرفش ....به پسری گفتم... ما هم مثلا دوان دوان یا بهتر بگم لنگان لنگان رفتیم و شکر خدا راحت سوار شدیم...
از اتوبوس که پیاده شدیم چند کیلومتری هم اینجا پیاده رفتیم....گاراژ بغداد که از اسمش هم معلومه نزدیکه بغداده....پر بود از ماشین های شبیه ون....و آدم و گرد و غبار...

*******
هر چه به حرم نزدیک می شدیم تعداد زائران بیشتر می شد تا اطراف حرم که حسابی شلوغ بود....نزدیک اذان مغرب بود ....همسری فداکاری کرد و ماند تا از کوله ها نگه داری کنه من و پسری هم رفتیم حرم برای نماز....
صف تفتیش و گرفتن وضو و پیدا کردن جا باعث شد تا به نماز جماعت مغرب نرسم ولی شکر خدا عشا را به جماعت خوندم.....
دلم خیلی گرفته بود ...احساس غربت و تنهایی میکردم ....دلم برای امام جواد ع و امام موسی کاظم ع خیلی سوخت ...چقدر تنها و غریبند اینجا....
بی اختیار اشک بود که از چشمم جاری می شد و بر گونه هایم می ریخت اصلا توانایی کنترل اشک هامو نداشتم ....درد و دل بی صدا با امام جواد ع زمزمه ی لبهایم بود و اشک....اشک....اشک.
به سمت خروجی حرم رفتم.....
فکر کنم خیلی بد اشک می ریختم چون اولا مردم نگاهم می کردن و دوما یکی از خادمین فکر کرد گم شدم و چند بار بهم توصیه کرد برم قسمت گمشده ها و با دست مکان را نشونم میداد....با اشاره سر گفتم نه.....
 خادمه درست فهمیده بود ....من گم شده بودم .....خیلی وقته که گم شدم در این دنیای بی سر و ته فانی.....چه لحظاتی که در کوچه پس کوچه های دنیا , راه را اشتباه رفتم و گم شدم.....چه عمری را سپری کردم و راهنمایان واقعی زندگی ام را نشناختم.....

و حالا ..... هر باری که نگاه لطف و مهربان ائمه بر زندگیم می افتد من پیدا می شوم , زنده می شوم .....
بیرون حرم پسری و همسری منتظرم بودن ......پسری با تعجب نگاهم میکرد و با چشم و زبان سوال کرد چی شده ؟
جوابی نداشتم گفتم هیچی حالا بعدا میگم....پسری گفت پشت این کوچه موکب هست ....بریم ببینیم جا داره؟موکب ایرانی بود ....اسمش را نمی نویسم ....
موکب بزرگی بود ....دو تا چادر برزنتی یکی برای آقایون و اون یکی هم خانمها......
چادر خانمها در و پیکر درست حسابی نداشت ....به جای در یک بنر تبلیغی کج و کوله زده بودن که هر لحظه امکان داشت بیفته .....داخل موکب هم یک موکت نازک پهن بود اکثر درزهای سقف هم باز بود و هوای سرد شبانه می آمد تو.....
از پتو و تشک و بالش هم خبری بود ...... برای گرفتن یک چای باید در صف طویلی منتظر می ماندیم چه برسه به غذا.....بعدا هم فهمیدم که فقط یک پتو میدن....یک پتو را تاکید میکنم.... آنهم با گرفتن پاسپورت ....و هر وقت پتو رو تحویل دادیم پاسپورتمونو بهمون پس میدن...فکر کنم ایرانی ها فراموش کرده بودن که ما زائر هستیم نه دزد سرگردنه....
مقایسه این موکب و برخورد و رفتار موکب دارانش با موکب های عراقی و احترام و مهمان نوازی که ازآنها دیده بودم  امری محال بود برایم.....
حاضر بودم تمام شب را از سرما بلرزم اما پاسپورتمو در ازای یک پتو ندهم.....خیلی ها مثل من پتو نداشتن.....شام را هم سر ساعت نه می دادن.....و لازمه اش ایستادن در صفی طویل بود.....
موکب های عراقی غذا را بلافاصله بعد از خواندن نماز بهمون می دادن آن هم نه در صف ....همانجا در اتاق برامون می آوردن...وسایل خواب هم کامل بود.....(هر چقدر از محاسن و رفتار خوب عراقی ها بگم باز کم گفتم)
من که فقط یک چادرنماز همراه داشتم , آن را به عنوان زیرانداز استفاده کردم و کوله ام را هم به جای بالش ....

داشتم دعا می خوندم که یک خانوم تقریبا همسن خودم اومد کنارم ....پرسید تنهایی ؟گفتم آره بیا پیشم بشین....چادرم که دولا کرده بودم را باز کردم تا راحت جا بشیم....دانستم از ارومیه اومده , فارسی را سخت صحبت میکرد و من هم ترکی را بسیار سخت ترمتوجه می شدم....ولی با هم حرف زدیم و ارتباط برقرار شد....

با رفتاری که از موکبداران دیدم ترجیح دادم نه شام بگیرم و نه صبحانه...برای خواب هم اگه جای دیگه ای بود حتما می رفتم اونجا ....ناچارا ماندم..... رفتار و کردار و صحبت کردنشون را نمی پسندیدم و در شان خودم نمی دانستم چه برسه شان زائرامام حسین ع .

خلاصه ...شب سخت و سردی را در کاظمین گذراندم...و با بدن دردی که داشتم خوابیدن روی زمین سفت و سرد برایم خیلی عذاب آور بود....هر از گاهی ناله و صدای کسی را می شنیدم که شکوه از سردی هوا داشت...
زائرانی که مثل من پتو و رواندازی نداشتن بصورت مچاله خوابیده بودن ....حتی اونها هم که پتو داشتن هم همچین راحت نخوابیده بودن....با یک پتو که نمیشه راحت خوابید...
 گاهی هم یک آقا بدون هیچ یاالله گفتنی می آمد داخل دنبال قوم و خویشش....فکر کنم چهار , پنج باری این اتفاق افتاد....
یک ساعتی قبل از اذان صبح رفتم حرم.....تا مدتی بعد از نماز حرم بودم...موقع برگشتن دو کاسه عدسی از
آقایی عرب که با گاری در حال پخش کردن نذری بود گرفتم ....برای پسری و همسری...
ساعت حدودا هفت هشت صبح, دقیق یادم نیست سه تایی حرکت کردیم تا از کاظمین خارج شویم....
در خیابانها عراقی ها چای و نان و صبحانه می دادن....و زائران را دعوت میکردن....صبحانه را مهمان کاظمینی ها شدیم...

ادامه دارد





طبقه بندی: سفرنامه،
برچسب ها: پیاده روی اربعین 95، سفرنامه، کاظمین، امام جوادع و امام موسی کاظم ع، موکبداران عراق،
[ هفدهم آذر 95 ] [ 06:32 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا