شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 
[ چهاردهم مهر 94 ] [ 06:04 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

تمام روز، من بودم و یک حس گمشده که در دلم بیداد می کرد. یک یاد، یک خاطره، یک چیز عجیب که برایم مهم بود. مثل یک قرار از یاد رفته یا تصویری از گذشته ی نه چندان دور .

تمام روز کسی صدایم می کرد. کسی که مثل هیچ کس نبود اما لبخندش مثل آفتاب دم غروب، دوست داشتنی بود و زود گذر.

تمام روز منتظر اتفاقی بودم که می دانستم هیچگاه رخ نخواهد داد.




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: من و یک حس گمشده، روزنوشت، اتفاق، یک قرار،
[ دوم بهمن 95 ] [ 06:24 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

 shahdadgasht

همسایه ی ما در خونه باغ یه خانوم و آقایی هستن بسی فضول...بچه هم دارن اما نمیدونم چندتا.  

گاهی نیمه های شب صدای جرو بحث شون میاد...

شما که نمی شناسیدشون....پس غیبت هم نمیشه...  دائم در حیاط ما سرک میکشن ...!!!!

داستان از این قراره که یه روز از داخل اتاق دیدم که بی اجازه وارد حیاط شدن و دارن برای خودشون قدم میزنن...؛فکر میکردن کسی خونه نیست...آخه ما که همیشه خونه باغ نیستیم...من که هاج و واج مونده بودم با چشمانی گرد نظاره گر این دو بودم ...یکیشون رفت سمت پارکینگ...اونجا من وسایل باغبونیمو گذاشتم مثل بیل و بیلچه و قیچی و بذرهای اضافی ...رفت و سرکی به وسایل کشید...قدمی در حیاط زدن و بعد هم رفتن... 

با خودم گفتم عجب آ............چه روزگاری شده!!!!!! 

اون روز گذشت من هم داستان را برای همسری و پسری و دختری تعریف کردم... 

تا چند روز پیش که پسری گفت مامان همسایه تون رو دیواره!! 

من که پشت به پنجره بودم پرسیدم کدامشون؟ 

گفت نمیدونم.........


برگشتم و دیدم بله ....البته من خیلی دوستشون دارم و از اینکه گاه و بیگاه ...سرزده میان خونه ما خوشم میاد... 

حالا شما از این همسایه ی ما چه تصوری دارید؟؟؟؟ 

اینها همان زاغی خانوم و همسرش هستن که روی سپیدار بلند کنار خونه ی ما زندگی میکنن... 

  

عکس بالا از دختری و پسری






طبقه بندی: خونه باغ ما، خاطره،
برچسب ها: خونه باغ ما، زاغی، همسایه ی ما، سپیدار بلند،
[ سی ام دی 95 ] [ 07:43 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
 

بعد از مدتها دوباره چند تا جعبه درست کردم.....
گلهای این جعبه لاله های کاغذی هستن...
دختری تو چیدمان گلها کمکم کرد...
ممنون دخترم



کارهای دیگه ای هم هست , به محض اینکه عکس بگیرم ...نشونتون میدم






طبقه بندی: کار هنری من،
برچسب ها: کار هنری من، ملیله کاغذی، جعبه فانتزی، لاله های کاغذی،
[ بیست و هشتم دی 95 ] [ 08:37 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


خیلی دوست دارم برم تو کافه ای , پشت یک میز چوبی با رومیزی چهارخانه , با شمع و شاخه گلی ...ساعتی بنشینم.
سفارش چای و یا قهوه ایی را بدهم.
با آرامش آن را مزه مزه کنم و احیانا به کتابی که دوست دارم نگاهی بیندازم....
حساب زمان را نکنم....و در افکارم و رویاهایم غرق شوم....
و تمام شعرهای ناگفته ام را یکبار دیگر مرور کنم....در ذهنم....

شهداده




طبقه بندی: روز نوشت، عاشقانه،
برچسب ها: شعر و کتاب، کافه، میزهای چوبی، شمع و شاخه گلی، شعرهای ناگفته ام،
[ بیست و پنجم دی 95 ] [ 07:35 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


وقتهایی که خونه باغ هستم ...بعد از نماز صبح که هوا کمی ...خیلی کم روشن میشه پرده ها رو کنار می زنم تا برآمدن آفتاب و طلوع یک صبح زیبای دیگه رو که خدای مهربون برام رقم زده را ببینم و به خدای خودم میگم ممنون که امروز هم زنده ام و یک صبح دیگر رو می بینم...
صدای مرغ ها و خروس هام از حیاط پشتی شنیده میشه که هر از گاهی قوقولی قوقو و قدقد می کنن ...انگار اونها هم در حال حمد و تسبیح خدا هستن....



هر چه هوا بیشتر روشن میشه صدای گنجشکها هم به این سمفونی زیبای صبحگاهی اضافه میشه که دسته جمعی مثل یک گروه کر با جیک و جیکشون آواز می خونن...
کمی که آفتاب تو حیاط پهن میشه....آماده میشم برای رفتن تو حیاط...
هوای صبح سرده ...لباس گرمی می پوشم و شال بافتنی مو سرم می اندازم ...میرم حیاط پشت تا حیوانات خونه باغ رو از لونه شون در بیارم...دیگه اونها هم عادت کردن...با شنیدن صدای پام بیشتر سر و صدا می کنن ...یعنی زودتر بیا.



بعد هم برای گنجشکها و کبوترهای یاکریم که مهمان هر روزه ی خونه باغ هستن گندم می پاشم تو باغچه....
و از دیدن اینهمه زیبایی لذت میبرم و هی خدا را شکر می کنم تو دلم....
گنجشکهای خونه باغ به وجود من عادت کردن و ازم نمی ترسن ....کبوتر ها که اصلا...
میان و از حوض آب می خورن ...به راحتی در کنارم بپر بپر میکنن...



چند روز پیش که تو حیاط خونه باغ نشسته بودم و به گنجشکها نگاه میکردم ...متوجه شدم که ماشاالله چقدر تپلی شدن....

عکس هام خوب نیستن ...دیگه خیلی وقته که دختری و پسری برام عکس نمی گیرن...



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روز نوشت،
برچسب ها: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ، روزنوشت، صبح، خدای مهربان، گنجشکها و کبوترها،
[ بیست و دوم دی 95 ] [ 07:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


Related image

از خیالم که می گذری

نفس نفس   ...

پروانه می شوی

باران جوانه می زند

و من   ...

در حصار رنگین کمان

باغی از گل می شوم  !





طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: عاشقانه، شعر، باغی از گل، پروانه، خیال،
[ بیستم دی 95 ] [ 07:35 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

منبع:خوشبختی .آی آر

کتاب اتوبوس انرژی

جان گوردون




طبقه بندی: نکته،
برچسب ها: نکته، khoshbakhti، خوش بینی، زندگی،
[ هجدهم دی 95 ] [ 06:47 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]





سالروز میلاد با سعادت
یازدهمین حجت خدا بر خلق و مقتدای مومنین،

امام حسن بن علی العسکری (علیه السلام)

را به عموم مسلمانان جهان،  تبریک و تهنیت عرض می‌نمایم




طبقه بندی: تولد، مذهبی،
[ هفدهم دی 95 ] [ 07:13 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ هفدهم دی 95 ] [ 06:15 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
Related image

تعجب نمی کنم از این همه عاشقانگی تعجب می کنم از قحطی غزل و ترانه ! از کمی واژه ! از اینکه حرف دارم و نمی توانم این همه حرف را با آنهمه احساسی که همراهش موج می زند را بیان کنم ....بنویسم....

من عاشقم.....فقط همین .....عاشق!!






طبقه بندی: دل نوشته،
برچسب ها: عاشقانگی، دل نوشته، قحطی غزل، حرف های دل من، احساس، امام حسین ع، کربلا،
[ پانزدهم دی 95 ] [ 07:33 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
Image result for ‫کلید درهای رحمت‬‎

کتاب لااله الاالله کلید درهای رحمت انتشارت عطش.....را برای خواندن از دست ندهید....




طبقه بندی: معرفی کتاب، مذهبی،
برچسب ها: لااله الاالله کلید درهای رحمت، انتشارات عطش، ذکر،
[ چهاردهم دی 95 ] [ 07:14 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

باز دلم هوای هوایت را دارد… نفس عمیقی باید کشید؛ به وسعت تمام بود و نبود.





طبقه بندی: دل نوشته، عاشقانه،
برچسب ها: عاشقانه، دل نوشته، نفس عمیق، بود و نبود، السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیک یا ابوالفضل العباس، باز دلم هوای هوایت را دارد،
[ دهم دی 95 ] [ 07:31 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


شماره عمود یادم نیست همینطور نام موکب....
برای استراحت در این موکب توقف کردیم....بیش از یک ساعتی به ظهر مانده بود.....
حال که فرصتی دست داده بود , تصمیم گرفتم چادرم را بشویم....در حال شستن بودم که خانوم تقریبا مسنی که بعدا دانستم مسئول موکب است آمد و به عربی چیزی گفت که مفهومش این بود که با ماشین لباسشویی بشویم ...به فارسی گفتم ممنون فقط همین یکیه....ولی خانوم مهربان قبول نکرد وبازچیزی گفت منم چند بار گفتم واحد....واحد....یعنی یکیه....
با مهربانی چادر را از دستم گرفت و برد و داخل ماشین گذاشت و در
طرفة العینی چادر شسته شده و تقریبا حشکی را تحویلم داد....
در همین مدت کوتاه با اشاره به پارچه های سبز رنگی که بر دیوار نصب شده بودن سخنانی به عربی برایم گفت ...
من همین قدر متوجه شدم که زائران برای گرفتن حاجت پولهایی را با سوزن به آن چسبانده بودن ....خانوم مهربان دست دراز کرد و پولی را از پرچم سبز جدا کرد که 250 دینار عراقی بود و بهم داد .فقط خدا میدونه که چقدر از حرفهایش را درست فهمیدم......اینطور استنباط کردم که بعد از روا شدن حاجتم, سال دیگه 4 برابر همان پول را به موکب هدیه بدم و یا به آن پرچم ها بزنم.....و با اشاره بهم گفت که آن را در جیبم بگذارم...
منم با شکرا شکرا گفتن سپاس خودم را ابراز کردم و پول را که برایم خیلی ارزشمند بود در کیفم در جای مطمئنی قرار دادم....
بعد از اینکه چادرم را برای اینکه کمی در معرض هوا قرار بگیرد در جایی آویختم....داخل اتاق شدم که خانوم عربی با رویی خوش مرا به نوشیدن چای دعوت کرد ...رفتم کنارش نشستم...پرسید چای ایرانی یا عراقی؟پاسخ دادم عراقی....و برایم استکانی چای ریخت که نوشیدنش برایم بسیار دلچسب بود....بهم گفت نسکافه هم می خوای؟گفتم نه ممنون همین چای کافیست....
برای نماز و ناهار در همان موکب ماندم....
اگر اربعین آینده قسمتم شد و رفتم حتما به موکبشان سری خواهم زد...




طبقه بندی: سفرنامه، خاطره،
برچسب ها: سفرنامه، خاطرات، پیاده روی اربعین 95، موکب عراقی،
[ ششم دی 95 ] [ 07:03 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
"گاهـی بـرای او چیزهـایی می نویسـی ،ハートだよ。2つ のデコメ絵文字
http://f18318.blogfa.com/بعـد پـاک مـی کنـی ، پـاک مـی کنـی ؛ハート のデコメ絵文字
ハートだよ。2つ のデコメ絵文字او هیـچ یـک از حـرف هـای تـو را نمـی خوانـدhttp://f18318.blogfa.com/
キラキラ。可愛い。ハート。 のデコメ絵文字امـا تــــــو ...

تمـام حـرف هایـت را گفـته ای !"


مورات هان مونگان
[ پنجم دی 95 ] [ 07:39 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

     

نام کوچکم شهداده ست....
یک نام ناب ....کمیاب ....نادر....
نامی که از هر چند هزار نفر فقط یکی این نام را دارد.
نام اصلی ام هم ,خاص است و کم...اسم شناسنامه ایم را میگم.
بچه که بودم تفاوتی برایم نداشت....چه صدایم می زنند....شهداد ....شهداده تا زمان مدرسه که دانستم نام دیگری هم دارم....یک اسم رسمی و شناسنامه ای....در هر حال باز برایم فرقی نداشت.
یه کوچولو که بزرگ شدم ....کلاس چهارم, پنجم دبستان ,برایم شنیدن نامم از زبان معلم برای حضور و غیاب و یا درس پرسیدن سنگین بود....کمی که بزرگترشدم ,دوره راهنمایی و دبیرستان اسمم را اصلا دوست نداشتم که هیچ ، از شنیدنش خجالت هم می کشیدم....فکر میکردم برای خانوم بزرگها خوبه , نه برای من....
همیشه دلم می خواست در مدرسه , به نام دیگه ای صدایم می زدند....
تا جایی که تصمیم گرفتم نامم را عوض کنم ....سال چهارم دبیرستان بودم....
پدرم از شنیدن تصمیمم عصبانی شد .....بدجوری.
آخه اسمم , یادآور نام مادرش بود....بله....درسته.....نام من نام مادربزرگم بود....
مادرم حمایتم میکرد چون از همون اول او هم این نام را دوست نداشت.....او دوست داشت نامم شیدا باشد...مدتی هم مرا به این نام صدا زده بود آن زمان که نوزادی بیش نبودم ....ولی بلاخره تسلیم شده بود....
مگه یه دختر کوچولو چند تا اسم میتونه داشته باشه ؟!!

نام شناسنامه ای   ؟
نامی که پدردوست داشت ""شهداده"""
و نامی که مادر آرزویش بود  صدا بزند"""شیدا"""

داشتم می گفتم.....با حمایت مادرم برای تغییرنام اقدام کردم....تبت احوال رفتم...مدارک آماده کردم.....
و.....در تمام روزهایی که می آمدن و می رفتن.....پدرم ازم ناراحت بود و باهام حرف نمی زد.
(اسم برای آدم شخصیت نمیاره باید آدم آدم باشه....کاری که می کنی شخصیتت را می سازه...طرز زندگیت....رفتار و منش ات و ...و .....و حرفهایش پتکی بود بر روح و روانم)
این حرفها را پدرم می گفت ....از اون طرف مادر بزرگم هم غمگین بود و دل آزرده....

 با سماجت روی حرفم ثابت بودم ....نامم باید عوض می شد....یادمه وقتی مسئول ثبت احوال شناسنامه ام را دید ....با لحنی زیبا نامم را خواند و گفت قشنگه ...چرا می خوای عوض کنی؟ با حرص گفتم اگه قشنگه بذارید رو دخترتون.....

""""چقدر بی ادب بودم"""""


گذشت روزها باعث شد فکر کنم ....منطقی فکر کنم ....مگه مهمه اسمم چی باشه....یک نام فقط یک کلمه است برای اینکه در میان آدمهای دور و برم گم نشم ....شناخته بشم....حالا اون هر چی می خواهد باشه...ارزش ناراحتی پدرم را داره؟.....نگاه غمگین مادربزرگم را؟ و شاید یک عمر پشیمونی....

باید نوع تفکر و اندیشه ام را عوض میکردم ....باید رفتار و منش ام زیبا باشد....باید آدم باشم....یک انسان.

حالا بعد از سالها ....اینجا می نویسم که نام من انسان است ....نام همه ی ما انسان است .....نام های دیگه همه برای این است که در میان ازدحام روزگار گم نشویم ....


پی نوشت:
اگه اسم اصلی ام را ننوشتم فقط برای این است که نمی خواهم در فضای مجازی منتشر شود....
وگرنه دوستش دارم....
جدا از تمام دلایل برای داشتنش ....به قول بچگی خودم....حالا کم کم دارم خانوم بزرگ میشم




طبقه بندی: خاطره، داستان،
برچسب ها: خاطره، دل نوشته، اسم من، شهداده، انسان، ثبت احوال، داستان زندگی،
[ سوم دی 95 ] [ 07:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ‏؛ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ‏؛ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی‏.



اى خدا تو مرا به خود شناسا کن که اگر تو شناسایم به خویش نفرمایى رسولت را نخواهم شناخت؛ اى خدا تو رسولت را به من بشناسان و گرنه حجتت را نخواهم شناخت؛ خدایا تو حجتت را به من بشناسان و گرنه از دین خود گمراه خواهم شد.

عکس از دختری



طبقه بندی: امام زمان عج، روز نوشت،
برچسب ها: شب یلدا، شب چله، دعا،
[ سی ام آذر 95 ] [ 09:12 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
رفتم آسایشگاه سالمندان.

مسئول اونجا می پرسه: اومدی عیادت؟

نه ،اومدم دو تا از این پیر مردها رو ببرم بزرگ کنم!

نفس نفس زنان خودم رو رسوندم به اتوبوس.


راننده می پرسه: می خوای سوار شی ؟

نه ،اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم!

به دوستم می گم : فهمیدی فلانی جدا شده .


می پرسه : از همسرش ؟

نه ،از کف ماهیتابه

رفتم درمونگاه .


خانم منشی می پرسه :مریض شما هستید؟

نه ،من میکروبم . اومدم خودم رو معرفی کنم!


یلدا خوش بگذره





طبقه بندی: انرژی مثبت،
برچسب ها: لطیفه، شب یلدا، جوک، حرفهای خنده دار،
[ سی ام آذر 95 ] [ 07:21 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


می خواهم

       به جای شعر

       نام تو را بنویسم

       تا دلم بنشیند

       و نگاهت کند  

                   ***********  کاش می شد                            

       زیر بارانی که در دلم می بارد

       قدم می زدی

       تا من می نشستم

       و غزل چشمهایت را

       دوره می کردم


شعر از دختری





طبقه بندی: دل نوشته، شعر، عاشقانه،
برچسب ها: شعر عاشقانه، شعر، غزل چشمهایت،
[ بیست و نهم آذر 95 ] [ 06:59 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
Image result کتاب سه کاهن نوشته مجید قیصری.....انتشارات عصر داستان.

لطیف و دلنشین....پر احساس و جذاب....ساده و دوست داشتنی....
خواندنش برایم خیلی لذت بخش بود....وقتی می خوندم انگار تو ابرها سیر میکردم....
سبک نوشتاری نویسنده را خیلی دوست داشتم......
داستان درباره کودکی حضرت محمد (ص) است....زمانی که پیش دایه ی خودشون حلیمه بودند....




طبقه بندی: معرفی کتاب،
برچسب ها: کتاب سه کاهن، مجید قیصری، انتشارات عصر داستان، کودکی پیامبر ص، معرفی کتاب،
[ بیست و ششم آذر 95 ] [ 07:42 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

Image result for sky flower morning 

تصمیم دارم بعضی از مطالب و خاطرات سفرهامو از وبلاگ قدیمی شهدادگشت بلاگفا به اینجا منتقل کنم ....
پس اگه مطالب به نظرتون تکراری اومد باز هم بخونید....زندگی همه اش تکرار است....
البته در تاریخ هایی که قبلا نوشته بودم پست را می گذارم شاید هم به روز....




طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: سرور بلاگفا، سرور میهن بلاگ، وبلاگ شهدادگشت، انتقال پست،
[ بیست و چهارم آذر 95 ] [ 07:45 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 20 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

دلمشغولی های یک مامان

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا