تبلیغات
شهدادگشت

شهدادگشت
سفرنامه ، خاطرات 
[ چهاردهم مهر 94 ] [ 07:04 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
[ هفتم فروردین 96 ] [ 07:21 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
عنوان پست رو که خوندید لابد فکر کردید دستور آشپزیه....اون هم خورشت آلو نه خیر.....این یک خاطره ست .
کوچک بودم , دوران تحصیلی ابتدایی رو می گذروندم ...


عید بود و من عیدو خیلی دوست داشتم
مخصوصا دید و بازدید و عیدی گرفتن ها رو ...خونه اقوام پدرم رو بیشتر چون پولدار بودن و با کلاس و عیدی های خوبی بهمون میدادن و البته ... باید خیلی مرتب و منظم رفتار میکردم و این برای من که شلوغ بودم و بیش فعال سخت بود اما خوب به نتیجه اش می ارزید چند ساعت آروم بودن که منو نمی کشت....می کشت ؟؟؟مسلما نه.

خونه عمه ی بابام ...ناهار مهمون بودیم ...همه نشستن برای صرف غذا, منم نشستم   غذا کشیده شد...برایم غذا کشیدن...خورشت آلو اسفناج یکی از غذاهای روی میز بود...اولین قاشقی که در دهانم گذاشتم یک آلو در دهانم جا خوش کرد ,خوشمزه بود اما مونده بودم با هسته اش چکار کنم به بشقاب بقیه نگاه کردم هنوز کسی آلو نخورده بود...می خواستم بدونم بقیه با هسته آلو چکار می کنن....میزارن گوشه بشقاب , روی میز ...نمی خواستم بی کلاسی کرده باشم و بعدا سرزنش بشم...
  تا کی می شد هسته رو تو دهنم نگه دارم ....پس , به سختی قورتش دادم....خیالم راحت شد...
قاشق بعد را که خوردم آه از نهادم برآمد
یک آلوی دیگه و نتیجتا یک هسته ی دیگه....سریع به بقیه بشقاب ها نگاه کردم ....بی انصاف ها هنوز آلو نخورده بودن , باز من موندم و هسته ی در دهانم....آن را هم به سختی قورت دادم ....قاشق سوم و هسته سوم , یادم نیست کی برام غذا کشیده بود که با دست و دلبازی فراوان آلوهای ظرف خورشت را در بشقابم ریخته بود...
   هنوز هم کسی آلو نخورده بود , شاید هم خورده بود و مثل من قورت داده بود ...نمی دونم ....فقط میدونستم حالم خیلی بده و قورت دادن این یکی خیلی سخت تر از اولی و دومی بود...
خلاصه یاد گرفتم قبل از گذاشتن غذا در دهانم کمی بررسیش کنم تا گرفتار آلوهای خبیس
و هسته شون نشم.
بلاخره چشمم به جمال اولین هسته آلو روشن شد .... گوشه بشقابی قرار گرفته بود...و بعد از اون با خیال راحت دمار از آلوها درآوردم...


منبع بعضی از شکلکها
www.sheklake-mona.blogfa.com




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: خاطره، عید، خورشت آلو اسفناج،
[ پنجم فروردین 96 ] [ 07:43 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
[ سوم فروردین 96 ] [ 06:19 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

[Forwarded from سروش]:
مورد داشتیم دکتره به دختره گفته :
فشار خونتون رو دوازدهه!


دختره گفته 
آقای دکتر! دوازه قدیم یا جدید


به گفته شاهدان عینی ماجرا :  دکتره رفته زیره میزش نور بهش میخوره جیغ میکشه

@gangster



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: طنز، ساعت قدیم، ساعت جدید، فشارخون، جوک،
[ دوم فروردین 96 ] [ 06:25 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

بہ اندازه ے همہ ے شڪوفہ هاے بهارے
برایتان آرزوهاے قشنگ دارم...
عیدتون مبارک





طبقه بندی: روز نوشت،
برچسب ها: نوروز۹۶، عید نوروز، تبریک عید، شکوفه های بهاری،
[ یکم فروردین 96 ] [ 07:01 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


عید است ولی بدون او غم داریم / عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد / اینگونه هزار عید با هم داریم

اللهم عجل لولیک الفرج 

عید نوروز مبارک 




طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: عید نوروز، نوروز 1396، سال خروس، ظهور آقا،
[ بیست و نهم اسفند 95 ] [ 20:09 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


این پنجره را نبند. هوا به تو نیاز دارد، من به هوا

به دریای پشت پنجره ها. این بهترین منظره ای است که می شود برایش شعر گفت.. این پنجره را نبند. هر بار که می بندی خورشید کسوف می کند. مهتاب می میرد، ستاره ها خاموش می شوند. زمان متوقف می شود

می خواهد چند ثانیه باشد یا چند دقیقه یا چند ساعت ؛چشمها پشت در های بسته اش به خواب می رود. شعر سر در گم می ماند و من هوا کم می آورم

 کم می آورم. نبندشان. چشم هایت را می گویم

رادیو هفت




طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: رادیو هفت، عاشقانه، این پنجره را نبند، من به هوا نیاز دارم،
[ بیست و نهم اسفند 95 ] [ 08:04 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


در ایام نوروز مراقب خودتون باشید....




طبقه بندی: نکته،
برچسب ها: ایام نوروز، اضافه وزن، خوردنی های عید،
[ بیست و هفتم اسفند 95 ] [ 06:58 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
این سوسکهایی که می خوام داستانشونو بگم از اون سوسک ها نیستن که آدم ازشون می ترسه و یا بهتر گفته باشم من ازشون می ترسم ....شایدم اصلا سوسک نباشن...
این موجودات کوچک ....قرمز رنگ با خال های سیاه هستن ....نه ...اشتباه نگیرید کفشدوزک یا لیدی باگ نیستن....
یه روز تلویزیون یه فیلم مستند نشون می داد درباره زندگی این کوچولوهای قرمز رنگ.
داستان اینطوری شروع میشه که :
تو یه سرزمین قشنگ ....جنگلی بود سبز....در قسمتی از این جنگل منطقه ای بود که چند خانواده سوسک کوچک قرمز زندگی می کردن...

مامان سوسک
animated-beetle-and-bug-image-0007 ما پنج تایی بچه داره و برای تامین غذای بچه هاش هر روز میره بیرون و این روز هم شبیه یکی از روزهایی بود که گذشت.... مامان سوسک به بچه هاش میگه که تو خونه بمونن و با هم بازی کنن تا برگرده...
مامان سوسک تو جنگل در لابلای برگها دنبال دانه های شیرین و خوشمزه می گشت ....ساعتها میگذشت و اون هنوز خوراکی خوشمزه و آبداری پیدا نکرده بود .....
از اون طرف بچه ها هم در خونه سرگرم بازی بودن و شیطنت و کم کم داشت گرسنه شون میشد...
بعد از ساعتها تلاش مامان سوسکه یه دونه آبدار شیرین پیدا می کنه و با خوشحالی قلش میده سمت خونه....بین راه به یه مامان سوسک دیگه برمی خوره که هنوز دانه ایی پیدا نکرده بود ....
مامان سوسک دومی بدجنس بازی در میاره و برای گرفتن دونه از مامان سوسک اولی اقدام میکنه....
نزاع و جنگ شروع میشه


animated-beetle-and-bug-image-0018  و برنده این ستیز مامان سوسک دومی میشه و متاسفانه مامان سوسک داستان ما غذایی رو که بدست آورده بود از دست میده و چون دیگه دیر شده بود دست خالی میره به سمت خونه...
از اون طرف :
بچه سوسک های کوچولو که دیگه خیلی گرسنه شده بودن و از مادرشون هم خبری نشده بود....به سرشون میزنه تا از خونه برن بیرون ....برن دنبال مامانشون ....پنج تایی دست در دست هم به راه می افتن.....مقداری که راه رفتن به خونه ای می رسن که درش باز بود و صدای سروصدا و بازی میامد....از اونجا که بسی فضول بودن به داخل خونه سرک میکشن و با دیدن بچه سوسکهایی که عین خودشون بازیگوش بودن بی تعارف میرن داخل ....و مشغول بازی میشن.
مامان سوسک دومی به همراه دانه خوشمزه ایی که به زور گرفته بود به خونه باز می گرده و بچه ها با خوشحالی شروع می کنن به خوردن غذا ...هم بجه های خودش و هم مهمانان ناخونده....اما......از اونجا که تعداد بچه ها زیاد شده بود غذا کفاف سیر شدن بچه ها رو نداد پس مامان سوسکه مجبور شد بارها و بارها برای یافتن غذا از خونه خارج بشه و برای بچه ها که حالا با بچه های همسایه تعدادشون دوبرابر شده بود غذا تهیه کنه و این ماجرا روزها و روزها تکرار شد و همین باعث شد تا بعد از چند روز از شدت خستگی از پا در بیاد و دارفانی رو وداع بگه.....

animated-beetle-and-bug-image-0035 مامان سوسک اولی ما هم که دست خالی رفته بود خونه میبینه جا تره و بچه ها نیستن....غصه دار میشه ولی کاری ازش بر نمیامد....
این داستان واقعی بود و من فقط براتون تعریف کردم.
تو خونه باغ ما هم از این سوسکها و یا حداقل شبیه شون هست که هر وقت میبینمشون بیاد فیلم مستندی که دیدم می افتم.

پیوست :
چون عکسی از سوسک ها نداشتم از عکس های بالا استفاده کردم.یعنی از عکس کفشدوزک





طبقه بندی: حیوانات خونه باغ، داستان،
برچسب ها: داستان، سوسک های کوچک، حیوانات خونه باغ، دانه های شیرین، کفشدوزک،
[ بیست و چهارم اسفند 95 ] [ 14:50 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


در صفحه اطلاعات شخصی ام خودم را به بهترین شکل توضیح می دهم. برای کسانی که می خواهند مرا بشناسند. کسانی که دنیای واقعی را رها کرده اند و دست به دامن تکنولوژی شده اند.
بدی دنیای مجازی همین است دیگر. آدم ها همدیگر را از روی نوشته هایشان می شناسند. از روی توصیفات راست یا دروغی که از خودشان دارند.

می نویسم من عاشق راه رفتن های طولانی مدت ام و بیشتر ساعات روز پیاده روی می کنم. اما چه کسی می داند زندگی واقعی ام خلاف این عادت می گذرد. و حتی برای مسافت های نه چندان طولانی ام آژانس می گیرم. یا حتی در سخت ترین شرایط، اتوبوس سوار می شوم. می نویسم دوست دارم از هیاهوی دنیا و آدم هایش به گوشه ای دنج در کلبه ای میان جنگل های شمالی که هیچ خطوط با سیم و بی سیم وجود ندارد پناه ببرم. اما واقعیت این است که چشم دوخته ام به صفحه تلفن همراهم و انتظار پیامی را می کشم که شاید نگران حال و احوالم باشد و فرشته ی نجات تنهایی ام شود.

این خود رویاهای من است که این روزها تصویر مجازی من شده است. در صفحه اطلاعات شخصی ام جای اسم تو را خالی می گذارم. و به جای اسم خودم اسمی را می نویسم که همیشه دوست داشتم. این روزها در کنار این همه دوست مجازی چقدر احساس تنهایی می کنم.

متنی از رادیو هفت




طبقه بندی: نکته،
برچسب ها: رادیو هفت، متن، دنیای مجازی، نکته،
[ بیست و دوم اسفند 95 ] [ 09:20 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


این نمونه دست بند چرم اسپورت از دست ساخته های دختریه....
سفارش پذیرفته می شود...
می تونید از کانال کاغذهای رنگی در پیام رسان سروش دیدن کنید.



کارهای دختری همه اش قشنگه ....
خوب ....دختر منه دیگه....



طبقه بندی: کارهای هنری ما،
برچسب ها: کار هنری ما، کانال کاغذ رنگی، کانال رسمی سروش، دست بند چرم، دستبند اسپورت،
[ نوزدهم اسفند 95 ] [ 08:03 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
[ هفدهم اسفند 95 ] [ 07:56 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


ممنون از دختری برای ارسال این مطلب و پیام رسان سروش : مذهبی ها عاشقترند



طبقه بندی: انرژی مثبت،
برچسب ها: سایت مذهبی ها، اینترنت، خونه تکونی، سایت مذهبی ها عاشق ترند،
[ پانزدهم اسفند 95 ] [ 08:29 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


با شیشه و مقداری روبان و طناب و کمی کاغذ رنگی می تونید گلدان های کوچک و تقریبا زیبایی درست کنید...
این گلدانهای بهاری به خانه حس و حال بهار را می دهند.
بهار نزدیک است ....چیزی نمانده در بزند و وارد خانه شود...
گوش کنید....!!!
صدای آرام قدمهایش را نمی شنوید؟؟؟



طبقه بندی: کار هنری من،
برچسب ها: کار هنری، کار هنری من، گلدان های کوچک طنابی، بهار، روبان، ملیله کاغذی،
[ چهاردهم اسفند 95 ] [ 08:08 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

تو را فاطمه می خوانم، ای بریده از تمام بدی ها که وجودت آیینه ای است پاک شده از زنگارهای غبار!
تو را زهرا می گویم، که خورشیدوار، بر وسیع ترین افقِ آسمان، می درخشی، بی آن که غروبی برای تو باشد.
تو را مبارکه می سرایم، که آوازه ی برکت و کرامتت، موج وار، اقیانوسِ هفت آسمان را به تلاطم می آورد.
تو را راضیه می خوانم، که میان موج مصیبت ها و سختی ها، ایستادی و قایق زندگی ات همواره بر راستای رضای پروردگارت حرکت کرد.
مرضیه می گویمت بانو! که زیستنِ تو، سکوت و سخن تو، ایستادن و نشستن تو، همه همان بود که خدایت خواسته بود.
تو را طاهره می نامم، که ناب تر از شبنم های صبحگاهی بر گلبرگ تاریخ نشسته ای و پاک تر از همه ی بوستان های بهشت و زلال تر از کوثری.

حدیثی زیبا از حضرت فاطمه(س):
اول باید در فکر مشکلات و آسایش همسایه و نزدیکان و سپس در فکر خویشتن بود

التماس دعا
منبع:موج همراه




طبقه بندی: مذهبی،
برچسب ها: شهادت حضرت زهرا س، حضرت فاطمه س، مذهبی،
[ دوازدهم اسفند 95 ] [ 07:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]

سلام بر تو ای پاره تن رسول خدا
سلام بر تو ای خلاصه جمال خداوند
سلام بر تو که ملائک ، هنوز ذکرشان را با نام تو متبرک می کنند .
سلام بر تو که چشمه ها ، نام زلال تو را آواز می خوانند.
سلام بر تو که گلها ، شکفتن را از تو آموخته اند و پرستوها پرواز را
سلام بر تو که تمام خاک ، از شرق تا غرب بارگاه توست
سلام بر تو که آفتاب را در دوازده آینه به وسعت آسمان تکثیر کردی
سلام بر تو که نام خدا را با دوازده قلم بر لوح خاک نوشتی
سلام بر تو که دوازده رود بی کران را تا کرانه ابدیت روانه کردی
سلام بر تو ، بانویی که در حمایت از مردترین مرد تاریخ ، شهادت را مردانه به جان خرید .
سلام بر تو ، مادری که قهرمان کربلا را در دامان مهرش پرورش داد
و سلام بر تو بانویی که نامش تا همیشه بر تارک تاریخ می درخشد …
درود خدا بر یگانه بانوئی که در عرش الهی محبوب ملائکه مقرب و هم کلام با برترین آنان و حامل علم خدا یعنی جبرئیل امین بود. 
درود بیکران خداوند بر فاطمه(س) که بهجت قلب و نور چشم رسول (ص) و عزیزترین انسان‌ها در پیشگاه او بود؛ وجودی که نور پیامبر(ص) سراسر او را احاطه نموده بود و از جهت شبیه‌ترین مردم در رفتار و کردار به رسول خدا بود.
السَّلاَمُ عَلَیْكِ یَا فَاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ

منبع؛تقویم بادصبا
موج همراه



طبقه بندی: مذهبی،
برچسب ها: شهادت حضرت زهرا س، حضرت فاطمه س،
[ دوازدهم اسفند 95 ] [ 07:14 ] [ شهداده ایرانی ] [ قه عنظرات ]
مدتی بود که مرغهام تخم نمی کردن !!!!!!
 ....
معما از اونجا شروع شد که سوراخ های مشکوکی در بعضی از نقاط لونه ایجاد می شد ..... لونه تخم گذاری مرغ هامو هر جا میذاشتم از زیر خاکش سوراخ ایجاد میشه...
و متوجه شدم که همین باعث شده تا مرغهای قشنگم بترسن و دیگه تخم نکنند...
شدم شرلوک هولمز و تحقیق و بررسی آغاز شد....
در مرحله اول سوراخ ها رو پر کردم ...

 شب شد
صبح که به لونه ها سر زدم دوباره در جاهای جدیدی سوراخ درست شده بود...
تو لونه نشسته بودم و فکر میکردم که یک هو  .... یه موش فسقلی از دیوار پایین اومد و برای خودش اینور و اونور رفت و انگار نه انگار منم
اونجام.... و برای خودش بازی میکردبله این موشهای فضول شبها تند تند تونل حفر میکردن و یواشکی مثل دزدها میامدن و دونه می خوردن و شب برای خودشون حسابی مهمونی میگرفتن...
چطوری میشد از شرشون راحت بشم ؟؟البته من از موش نمی ترسم فقط از بیماری هایی که ناقلش هستن می ترسم.
اگه یه گربه داشتم حسابشونو می رسید
اما گربه هم بدجنسی های خودشو داره و گنجشکهای خونه باغو می ترسونه     .

به پیشنهاد پسری رفتیم یه نوع سم شکلاتی خریدیم که واقعا شبیه شکلات کاکائوییه و بوی خیلی خوبی هم داره...شب ها در ورودی هر تونل یه شکلات میذاشتیم و روش خاک می ریختیم و سنگ میذاشتم ...آخه مرغ و خروسامم دست کمی از موشها ندارن و خیلی فضولند...(برای اینکه به سمها نوک نزنن .)
....موشهای بزرگ شکلات رو درسته می خوردن و کوچکترها گازگاز میکردن
حالا بعد از گذشت دو هفته ای از مبارزه دیگه نه از تونل جدید خبریه و نه از گازگاز کردن سم شکلاتی ها....



طبقه بندی: خونه باغ ما، حیوانات خونه باغ،
برچسب ها: حیوانات خونه باغ، خونه باغ ما، موش، مبارزه با موش، سم شکلاتی،
[ دهم اسفند 95 ] [ 07:05 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


دستبندهایی که در تصاویر می بینید را دختری درست کرده من
م یه کوچولو کمک کردم....
می بینید که هنر از سر و روی ما همینطوری داره می باره...

تازه اینها فقط چند نمونه ست بعدا اگه شد مدلهای دیگه هم میذارم...
سفارش هم قبول میکنیم...





آفرین به دختری



طبقه بندی: کارهای هنری ما،
برچسب ها: زیورآلات، دستبند، پابند، کار هنری ما،
[ هفتم اسفند 95 ] [ 09:04 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]


اسفند عین پنجشنبه هاست که همیشه صد بار قشنگتر از جمعه هاست
.
اصلا از همون شروعش قشنگه.
سبزه سبز کردن
خونه تکونی و بوی تمیزی و حذف همه غبارها از زندگی!
عشق شیرینی خونگی درست کردن...
حس بوی بهار از پشت پنجره...
و بارقه ی آفتاب گرم و بی جون از لای پرده ها روی پوست سرد خونه...
کاشتن بنفشه های کوچک خوشبختی ...
و پر کردن کلی گلدون با گلهای ظریف و قشنگ بهاری....
دیدن ماهی گلی و سنبل توی هر دکه ای از خیابون ....
پایکوبی حاجی فیروز .
شور قشنگ چهارشنبه سوری ...
یعنی یه شانس دیگه....
خوش اومدی بهترین ماه سال....



ممنون از ملیحه نازنینم برای ارسال این متن قشنگ





طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: ماه اسفند، خونه تکونی، گل و سنبل و بنفشه، ماهی قرمز، عید نوروز، حاجی فیروز، چهارشنبه سوری،
[ ششم اسفند 95 ] [ 10:23 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
 

 میدونید نگروکیس چیه؟
یه خوراکی خوشمزه زمان بچگی هامه....اون موقع ها خیلی دوست داشتم.
 رفته بودم خرید ، تو فروشگاه چشمم به بستنی زمستونی افتاد.
بچه که بودم فقط تابستانها، بستنی بود و وقتى هوا سرد میشد دیگه از بستنی خبرى نبود....تا هوا دوباره گرم بشه و به جاش بستنی زمستونی میآمد که اسمش نگروکیس بود....
"""البته اسم شرکتش """
منم یه دونه خریدم....البته مدتی پیش هم پسری برام یه دونه خریده بود.
...الان به نظرم خیلی شیرین میاد....و تازه دیگه زمستونها بستنی هست.


تصویر مرتبط




طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: نگروکیس، بستنی زمستونی،
[ پنجم اسفند 95 ] [ 15:13 ] [ شهداده ایرانی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات : 24 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

این وبلاگ سفرنامه ی من است:
سفر به دل من...به گذشته ی من....به آینده ی من.....به دنیای خیال من و به زندگی روزمره ی من و خاطرات سفرهای کوتاه و بلندم به جاهای مختلف.
تمام عکس ها با برچسب شهدادگشت کار خودم و پسری و دختری است.و گاها همسری.
نوشته های قبلی منو می تونید در وب شهدادگشت "بلاگفا" بخونید...http://shahdadgasht.blogfa.com
یک سر بزنید ضرر نداره.
البته به مرور بعضی از نوشته هامو مثل سفرنامه ,روزنوشت های خونه باغ و دل نوشته هامو به اینجا منتقل می کنم.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Logo Code>

شهدادگشت

MeLoDiC

سوره قرآن

چشم به راه شماییم...

عصر ظهور

عصر ظهور

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

a href="http://reza-tavakolfard.blogfa.com/" target="_blank">به نام خدا ، به یاد خدا ، برای خدا کلیک کنید"> وصیت شهدا